ایرانویج


471210

زبان خوارزمی

زبان خوارزمی   زبان خوارزمی مانند زبان سغدی و پهلوی (پارسی میانه) از شاخه‌ی زبان‌های ایرانی میانه است و از نگر گیتی‌شناسی نیز در گستره‌ای میان سخنگویان زبان پارسی میانه و سغدی جای می‌گرفته است. چم خوارزم در زبان پارسی کهن و در سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ هخا سرزمین خوارزم به گونه‌ی «اووآرَزمیَه» (uvārazmiya) نوشته شده و در اوستایی خوایی‌ریزم (xvairizem) است. این نام در زبان پهلوی به شکل خوارزم درآمده و به همین ترتیب وارد زبان پارسی نو شده است. در نوشته‌های یونانی خورَسمیه (chorasmia) نوشته شده است. از دید ریشه‌شناسی، آن را از دو بخش «خواره» + «زمیه» دانسته‌اند. مک‌کنزی معنای بخش اول را پایین و فرودست (مانند «خوار») و زاخائو آن را پرورنده (nourishing) دانسته‌اند. بخش دوم نیز همان «زمین» است. پس خوارزم یعنی سرزمین پرورنده یا سرزمین فرودست. سرزمین خوارزم در آسیای میانه و در خاور دریای گرگان (کاسپین) قرار داشته است. برخی سرزمین خوارزم را همان «آریانه وییجه» یا «ايرانويج» (ویژه‌ی ایرانیان/آریاییان) دانسته‌اند اما گراردو نیولی (gherardo gnoli)، ایران‌شناس ایتالیایی، این نظریه را نمی‌پذیرد. سرزمین خوارزم امروزه بخشی از جمهوری ازب تان شده است. خوارزمیان از تیره‌های ایرانی بودند و از همان زمان هخا ان بخشی از بودند و به ویژه در سوارکاری بسیار ورزیده بودند و بخشی از سواره‌نظام هخا ان بودند. فرتور زیر از کتاب هخا ان اسواری خوارزمی را نشان می‌دهد: اسوار خوارزمی در زمان هخا ان خوارزمیان و زبان خوارزمی دوران ی خوارزمیان در دوران پس از نیز هم چنان بخش مهمی از فضای فرهنگی و ایران بودند. محمد پسر موسای خوارزمی، ریاضیدان برجسته‌ی ایرانی، با کتابش به نام «الجبر و المقابله» پایه‌گذار و سامان‌دهنده‌ی علم جبر شد و شیوه‌ی حل مسئله‌اش امروزه در اصطلاح «الگوریتم» (الخوارزمی) ماندگار و زبانزد شده است. پس از خوارزمی، یکی از نامدارترین ایرانیان اهل خوارزم ابوریحان بیرونی (زاده: ۳۶۲ ق/ ۳۵۲ خ. / ۹۷۳ م. درگذشته ۴۴۰ ق / ۴۲۷ خ. / ۱۰۴۸ م.) است که در کتاب «آثار الباقیه» به این پیوستگی تیره‌ی خوارزمیان با دیگر ایرانیان تاکید کرده است: «و أما اهل خوارزم، و ان کانوا غصناً من دوحه الفُرس»: یعنی «و مردم خوارزم، آنان شاخه‌ای از درخت استوار پارسیان (ایرانیان) هستند». ابوریحان بیرونی در همین کتاب چون زبان مادری خودش خوارزمی بوده است واژه‌های فراوانی به ویژه نام ماه‌ها و روزهای هفته و جشن‌ها را به زبان خوارزمی نیز آورده است. در کتاب دیگر خود به نام « فهیم» هم نام ستارگان و جرم‌های آسمانی را نیز به زبان خوارزمی آورده است. ابوریحان یادآوری می‌کند که مردم خوارزم خط و زبان خود را داشتند و کتابخانه و کتاب‌های فراوانی به زبان خوارزمی وجود داشت. درباره‌ی رفتار فاتحان عرب با زبان و خط خوارزمی می‌گوید: «وقتی قتیبه بن مسلم باهلی، حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ در امان نمی‌گذاشت و هیربدان قوم را ی ر هلاک نمود و کتاب‌هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که مردم رفته رفته اُمّی ماندند و از خط و کتاب بی‌بهره گشتند و اخبار آنان فراموش شد و از میان رفت.» این رخداد در زمان حجاج پسر یوسف ثقفی یعنی در سال ۱۲۰ هجری پیش آمده است. ایرانی دانشمند دیگر که از سرزمین خوارزم برخاسته است ابوالقاسم محمود زَمَخشَری (زاده: ۴۶۷ ق./ ۴۵۳ خ. / ۱۰۷۴ م. درگذشته: ۵۳۸ ق./ ۵۳۲ خ./ ۱۱۴۳ م.) است اهل روستای زمخشر در خوارزم. چون وی مدتی در کنار خانه‌ی کعبه زندگی می‌کرد به «جارالله» (همسایه‌ی خدا) مشهور شد. زمخشری کت در تفسیر قرآن دارد به نام «کشّاف» (رازگشاینده) که از مهم‌ترین و معتبرترین کتاب‌های تفسیر است. حافظ در غزلی می‌گوید: بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر چه وقت مدرسه و بحث کشف «کشّاف» است؟ زمخشری کتاب دیگری دارد در صرف و نحو زبان عربی به نام «مقدمهالادب». این کتاب نیز جزو کتاب‌های مهم در صرف و نحو بوده است. سعدی در گلستان می‌گوید وقتی به کاشغر (در چین) رفته بود جوانی را دید که «مقدمه‌ی نحو زمخشری در دست داشت.» زمخشری در کتاب مقدمه الادب نیز بخش‌هایی را در زیر متن عربی به زبان خوارزمی هم نوشته شده است. ایرانی سومی که از او نوشتار به زبان خوارزمی بر جا مانده است مختار زاهدی غَزمینی است (درگذشته ۶۵۸ ق./ ۶۶۵ خ./ ۱۲۸۶ م.) اهل روستای غزمین خوارزم. وی کت به نام «قُنیه المُنیه» دارد. در این کتاب نیز نوشتارهایی به زبان خوارزمی یافت می‌شود. زبان خوارزمی در دوران ما زبان خوارزمی اندک اندک و به ویژه با آمدن ترکان به سرزمین خوارزم و کشتار ایرانیانِ خوارزمی به فراموشی رفت و ترکی جای آن نشست. نخستین کوشش علمی در زمینه‌ی بازشناسی زبان خوارزمی در سده‌ی بیستم پس از جنگ جهانی دوم منتشر شد. در سال ۱۹۵۱ م./ ۱۳۳۰ خ. ولید توغان (z. v. togan) کتاب «مقدمه الادب» را با ترجمه‌ی خوارزمی آن در کت با عنوان « ‌ی یکم سندهایی درباره‌ی فرهنگ خوارزمی» (documents on khorezmian culture, pt. 1: muqaddimat al-adab, with the translation in khorezmian) در استانبول منتشر کرد. یکی از انی که در زمینه‌ی زبان خوارزمی کارهای مهمی انجام داده است ایران‌شناس نامدار و ر برونو هنینگ (walter bruno henning) است. هنینگ در سال ۱۹۵۱ م./ ۱۳۳۰ خ. مقاله‌ای به نام «زبان خوارزمی» منتشر کرد. وی چهار سال پس از آن در سال ۱۹۵۵ م./ ۱۳۳۴ خ. مقاله‌ای به نام «ساختار فعل در زبان خوارزمی» منتشر کرد. مقاله‌ی بعدی هنینگ ده سال پس از آن یعنی در سال ۱۹۶۵ م./ ۱۳۴۴ خ. و با عنوان «سندهای خوارزمی» منتشر شد. هنینگ در سال بعد، از مرخصی گرفت تا کار روی فرهنگ خوارزمی را به پایان برساند. اما متاسفانه در سال ۱۹۶۷ م. /۱۳۴۶ خ. زمین خورد و پایش ش ت و بر اثر آن درگذشت. فرهنگ ناتمام وی را دیوید نیل مک‌کنزی در سال ۱۹۷۱ م./ ۱۳۵۰ خ. منتشر کرد. و ر برونو هنینگ در سال ۱۹۶۸ م./ ۱۳۴۷ خ. یک آلمانی به نام یوهان بنتزینگ (j. benzing) کت چاپ کرد به نام «مواد زبانی خوارزمی و دستنویس مقدمه الادب زمخشری» (das chwaresmische sprachmaterial einer handschrift der muqaddimat al-adab von zamaxshari). مک‌کنزی در سال ۱۹۷۰ م./ ۱۳۴۹ خ. نقد مفصلی بر این کتاب نوشت که آن را می‌توانید در این نشانی در تارنمای ارزشمند آذرگشنسپ بخوانید. بنتزینگ در سال ۱۹۸۴ م./ ۱۳۶۳ خ. نیز کت به نام «نمایه‌ی واژگان خوارزمی» (chwaresmischer wortindex) منتشر کرد. پس از مرگ نابهنگام هنینگ، مک‌کنزی و هلموت هومباخ (helmut humbach) نقش مهمی در پژوهش در زمینه‌ی زبان خوارزمی داشتند. در سال ۱۹۹۰ م./ ۱۳۶۹ خ. کت از مک‌کنزی منتشر شد به نام «عنصرهای زبان خوارزمی در قنیه المنیه» (the khwarezmian element in the qunyat al-munya). مک‌کنزی در کار آماده‌سازی فرهنگ کامل خوارزمی بود اما این کار نیز پس از مرگ وی در سال ۲۰۰۱ م./ ۱۳۸۰ خ. ناتمام ماند. هلموت هومباخ هم در کتاب «انبارگ زبانیک ایرانیک» (compendium linguarum iranicarum) چاپ سال ۱۹۸۹ م./ ۱۳۶۸ خ. در ویسبادن آلمان به ویراستاری شمیت (r. schmitt) بخش زبان خوارزمی را فراهم کرده است. خاستگاه برای نوشتن این مطلب از مقاله‌ی مک‌کنزی درباره‌ی زبان خوارزمی در دانشنامه‌ی ایرانیکا بهره برده‌ام. گفتنی است که در سال ۱۳۸۷ خ./ ۲۰۰۸ م. آقای یدالله منصوری، پژوهشگر گروه زبان‌های ایرانی فرهنگستان زبان و ادب پارسی، مقاله‌های یاد شده در بالا را ترجمه و در کت منتشر کرد: نام کتاب: ده گفتار درباره‌ی زبان خوارزمی مترجم: یدالله منصوری ناشر: انتشارات طهوری سال: ۱۳۸۷ خ. صفحه: ۲۳۹ صفحه این کتاب شامل ترجمه‌های مقاله‌های زیر از هنینگ و مک‌کنزی و هومباخ و نیولی است: ۱- «ساختار فعل خوارزمی» (the structure of the khwarezmian verb) اثر هنینگ ۲- «زبان خوارزمی» (the khwarezmian language) اثر هنینگ ۳- «اسناد زبان خوارزمی» (the choresmian documents) اثر هنینگ ۴- «ماده‌های فعل ایمپرفکت [!] خوارزمی» (khwarezmian imper­fect stems) اثر مک‌کنزی (ترجمه‌ی درست‌تر: ستاک‌های فعل ناکامل در زبان خوارزمی) ۵- «زبان خوارزمی و اوستایی» اثر مک‌کنزی (نام مقاله‌ی انگلیسی را نیافتم) ۶- «زبان خوارزمی در کتاب‌های فقهی» اثر مک‌کنزی ۷- «زبان خوارزمی» اثر مک‌کنزی ۸- «واژه‌بست‌ها در خوارزمی» اثر مک‌کنزی ۹- «زبان خوارزمی» اثر هومباخ ۱۰- «نکاتی دیگر درباره‌ی فرضیه‌ی خوارزمی» اثر گراردو نیولی (   http://parsianjoman.org/?p=5146gherardi gnoli
523732

ایران پیش ارتاریخ -کهن دیارا

  ایران در دوره پیش از تاریخ خود به سه دوره تقسیم می‌شود که عبارت‌اند از: ۱- پارینه‌سنگی (عصر حجر قدیم). ۲- فرا پارینه سنگی. ۳- نوسنگی (عصر حجر جدید). در ایران تپه‌های باستانی بسیاری از دوره نوسنگی باقی مانده‌است از جمله تل با ٍ جری ٍ موشکی و... در فارس ٍ تپه شوش ٍ چغا بنوت ٍ چغا میش و... در خوزستان، گنج دره، سراب و آسیاب در کرمانشاه و در دیگر نقاط ایران. دوران پارینه سنگی ایران به سه دوره پارینه سنگی آغازین، میانی، پایانی و یک دوره کوتاه بنام فرا پارینه سنگی تقسیم می‌شود. فرهنگهای مرتبط با پارینه سنگی قدیم ایران شامل فرهنگ ساطور ابزار الدوان و فرهنک تبر دستی آشولی هستند. کهنترین شواهد این دوره که مربوط به فرهنگ الدوان است در اطراف رود خانه کشف رود در شرق مشهد یافت شده‌است. این شواهد شامل تعدادی ابزار سنگی ساخته شده از کوارتز است که شامل تراشه و ساطور ابزار هستند. طبق نظر کاشفین این مجموعه حداقل ۸۰۰ هزار سال قدمت دارد. از فرهنگ آشولی نیز مدارک بیشتری در شمال غرب و غرب کشور بدست آمده‌است. برخی از مکانهای مهم شامل گنج پر در رستم آباد گیلان، شیوه تو در مهاباد، پل باریک در هلیلان ایلام هستند. از دوران پارینه سنگی میانی که فرهنگ ابزار سازی آن موستری گفته می‌شود، شواهد بیشتری در غارها و پناهگاهها یافت شده‌است که اغلب مربوط به زاگرس مرکزی هستند. این دوره از حدود ۲۰۰ تا ۱۵۰ هزار سال پیش شروع شده و تا حدود ۴۰ هزار سال پیش ادامه داشته‌است. انسان‌های نئاندرتال در این دوره در ایران می‌زیستند که بقایای اسکلت آنها در غار بیستون یافت شده‌است. مکانهای مهم این دوره غارهای بیستون، ورواسی، قبه و دو اشکفت در شمال کرمانشاه، قمری و گر ارجنه در اطراف م آباد، کیارام در گرگان، نیاسر و کفتار خون در کاشان، قلعه بزی در اصفهان و میرک در سمنان است. دوران پارینه سنگی جدید ایران از حدود ۴۰ هزار سال پیش آغاز و تا حدود ۱۸ هزار سال پیش ادامه یافته که مقارن با مهاجرت انسان هوشمند جدیدی به ایران است. آثار این دوره در اطراف کرمانشاه، م آباد، مرو دشت و کاشان یافت شده‌است. فرهنگ ابزار سازی این دوره تیغه و ریز تیغه برادوستی است. آثار دوره بعدی فراپارینه سنگی در غرب زاگرس و شمال البرز بدست آمده که فرهنگ زرزی خوانده می‌شود. نین ایران را قبل از رسیدن ایرانیان می‌توان زیر عنوان کلی کاسپین که دریای خزر بنام آنهاست جمع نمود، کاسپینها کشاورزی می‌ د. این مردم نخستین کشاورزان جهان بوده‌اند و کشاورزی از سرزمین آنها به خاکهای رسوبی رودخانه‌های سند و سیحون و جیحون و دجله و فرات رسیده‌است. در دوران نوسنگی در برخی نواحی آسیای غربی (خاورمیانه)، انسان از مرحله جمع‌آوری و شکار به مرحله کشت و اهلی برخی جانوران، انتقال یافت . ورود آریاییها یه ایران واژه آریا که معنای آزاده، شریف و بزرگوار می‌دهد به قومی از نژاد هندواروپایی گفته می‌شدکه نیاکان مردمان سرزمینهای ایران، بخشی از آسیای میانه و هندوستان و بخش‌هایی از اروپاهستند. (البته گسترهٔ تاریخی این دو سرزمین که در برگیرندهٔ بخش‌هایی از شبه قارهٔ هند، آسیای میانه، خاور میانه و آسیای کوچک امروزین است). درباره خاستگاه آریائیان که در نوشته‌های کهن اوستا از آن به نام ايرانويج نام برده شده‌است چند دیدگاه طرح شده‌است. آریائیان حدود دوهزار سال پ. م. به شکل قبیله‌های کوچک در دورترین نقطه شرقی فلات ایران و در مغرب فلات پ و برخی معتقدند آنها در شمال کوههای هندو کش و یا در روسیه اطراف دریاچه آرال می‌زیستند.[۱۱] اینان زبان و آداب و رسوم مشترکی داشتند. در دوران باستان، اقوام هندی و ایرانی (آنان که به زبان‌های هند و ایرانی سخن می‌گفتند) خود را آریایی می‌نامیدند. نمونهٔ این اشاره‌ها را می‌توان در اوستا، سنگ‌نبشته‌های هخا و متن‌های کهن هندو (مانند ریگ‌ودا) دید. بعدها، باافزایش تعداد اعضا، این قبایل ناچار به مهاجرت شدند و به نواحی شرق و غرب و جنوب سرزمین اصلی خود کوچ د. دلیل اصلی مهاجرت آنها مشخص نیست، اما به نظر می‌رسد دشوار شدن شرایط اقلیمی و کمبود چراگاه‌ها، از دلایل آن باشد. مهاجرت آریائیان به فلات ایران یک مهاجرت تدریجی بوده و در دوره‌های مختلفی صورت گرفته‌است که در پایان دوران نوسنگی (۷۰۰۰ سال پ.م.) آغاز شد و تا ۴۰۰۰ پ.م. ادامه داشته‌است. آریاییان ن سرزمین‌هایی هستند که از دورترین مرزهای شرقی هندوستان تا اروپا امتداد دارد. به همین جهت به آنان نژاد هندو-اروپایی گفته می‌شود. نخستین آریایی‌هایی که به ایران آمدند شامل کاسیها (کانتوها - کاشی‌ها)، لولوبیان و گوتیان بودند. کاسی‌ها تمدنی را پایه گذاری د که امروزه ما آن را بنام تمدن تپه سیلک می‌شناسیم. لولوبیان و گوتیان نیز در زاگرس مرکزی اقامت گزیدند که بعدها با آمدن مادها بخشی از آنها شدند. سه گروه بزرگ آریایی به ایران آمدند و هر یک در قسمتی از ایران سکنی گزیدند: مادها در شمال غربی ایران، پارسها در قسمت جنوبی و پارت‌ها در حدود اسان امروزی. نخستین دسته از آریاییان که در نواحی غرب ایران موفق به تشکیل حکومت شد، قوم ماد بود. پارسها، قوم دیگر آریایی، ابتدا در نواحی شمال و غرب ایران ن شدند و سپس به تدریج به سوی جنوب کوچ د. پارس‌ها شاهنشاهی هخا ان را بر پا د. پارت‌ها، دیگر قوم آریایی، ابتدا در نواحی شرقی حدود ماورالنهر می‌زیستند. آنان موفق به تشکیل شاهنشاهی اشکانی شدند. تورانیها و سکاها نیز از اقوام آریایی بودند که از سوی شمال به سرزمین ایران وارد شدند. این اقوام تمدنی پایین تر از دیگر اقوام آریایی داشتند. دسته‌ای از سکاها که از راه قفقاز به داخل ایران راه یافتند، ابتدادردامنه کوههای زاگرس جای گرفتند. اما بعدها به س تان رفتند و آن سرزمین را به کانون تمدنی بزرگ، (شهر سوخته زابل) بدل ساختند. بیشتر افسانه‌های شاهنامه، درمیان قوم سکا و سرزمین ایشان که س تان و بعدها سیستان خوانده شد اتفاق افتاده‌است. یکی از دیدگاه‌ها می‌گوید که آریائیان در حدود هشت‌هزار سال پیش در جنوب سیبری و در اطراف دریاچه آرال می‌زیستند که با مهاجرتی که به طرف جنوب داشتند بخشی به هند و افغانستان و بخشی نیز به طرف کوههای قفقاز حرکت کرده‌اند که قوم‌های ماد و پارس از کوهها گذشتند و در اطراف دریاچه ارومیه سکنی گزیداند و بخش دیگری به سمت اروپا حرکت د. دیدگاه دیگر آناتولی؛ آذرآبادگان؛ قفقاز و... را خاستگاه نخست این قوم می‌داند.تازه‌ترین دیدگاه در این باره را جهانشاه درخشانی طرح کرده‌است. درخشانی خاستگاه این قوم را بستر کنونی خلیج فارس می‌داند که در دوران یخبندان بی آب بوده و پس از بالا آمدن آبهای دریای آزاد آریاییان به تدریج به فلات ایران و پهنه‌های میان‌رودان تا فلسطین کوچ کرده‌اند و تمدن‌های آغازین آن دیارها را بنیاد گذارده‌اند. بر پایه همین دیدگاه پهنه‌های شمالی نمی‌توانسته‌اند خاستگاه آریائیان بوده باشند زیرا هوای سرد دوران یخبندان امکان زیست در آن مناطق را نمی‌داده‌است. مادها تاریخچه ماد مادها قومی ایرانی از تبار آریایی بودند که قسمت اصلی سرزمین آنها شامل جنوب آذربایجان و قسمتهای دیگری در زاگرس وپایتخت آنها هگمتانه بود.اولین اطلاعات درباره آنها به سالنامه های آشوری شلمسر سوم در سال 836 پ م باز می گردد.آنها از سده هشتم پیش از میلاد تا ظهور سلسله هخا بر فلات ایران و فراسوی آن حکومت د.سکاها به دست کیا ار ش ت خوردند. او با آشور به جنگ پرداخت و برای مقابله با آنان با بابل هم پیمان شد. پس از اینکه آنها آشور را ش ت دادند بخت النصر حاکم بابلی که با نواده کیا ار عروسی کرده بود از ترس حملات مادها به سرزمینش در مرزهای شمالی سرزمین خود استحکامات نظامی فراوانی ب ا کرد.نهایتا ماد توسط هخا ان از بین رفت  شش قوم تشکیل دهنده اتحاد ماد عبارتند از: بوسیان،ستروخاتیان،بودیان،آریزانتیان،مغهاوپارتاکانیان در سال 728 پ م دیاکو نخستین پادشاه ماد سلسله ماد را بنیاد نهاد که نخستین شاهنشاهی آریایی تبار ایران بود در سال 614 پ م ت ماد در حمایت از بابل به آشور حمله کرد و حکومت آشور را منقرض کرد . پس از آن کشور لیدیه را فتح د   از بعد عمده ترین عامل پیدا یش اتحادیه ماد ، سپس ت وبالا ه تشکیل پادشاهی آنها را می توان در گریهای آشوریان به سرزمین آنها دانست. مادها برای احراز مبارزه را آغاز د و نه تنها خود را از زیر یوغ حملات آشور رهانیدند بلکه ت آشور را نیز منقرض د از نظر فرهنگی دوران مادی را میتوان حاصل تکامل فرهنگی دانست که از هزاره سوم پیش از میلاد در جای جای فلات ایران رشد کرده بود و سرانجام به صورت پیام مشترک در آمد .خانواده مادی بر اساس پدر سالاری و چند همسری اداره میشد و آنها با طلا مفرغ و الکترون آشنا بودند. خانه های مردم به صورت یک طبقه با زوایای قایمه بود که ایوانی در جلوی خانه ایجاد شده بود. تا زمانی که ماد به آشور اج میداد مهمترین اجش شامل اسبهای نژاد نسا میشد.آنها به اسب اهمیت زیادی میدادند  دیاکو دیاکو در سال 728 پ م به شاهی رسید و شهر هگمتانه را پایتخت خویش قرار داد او 53 سال پادشاهی کرد. از 708 پ م تا 655 پ م . نام شهر امدانه=همدان پیش از این در کتیبه های تیگلات پلسر اول آمده است. دیاکو این شهر را رونق بخشید. تنها خطری که در این زمان دیاکو را تهدید میکرد حملات پراکنده آشوریها به اللیپی= کرمانشاه بود و بقیه نقاط مملکت او در آرامش بسر میبرد. او اجش را به موقع میپرداخت و در گیری آشور و بابل و ایلام دیگر مجالی برای آشوریها برای حمله به ماد نوپا نمیگذاشت فرورتیش فرورتیش پسر دیاکو، در سال 675 پ م به سلطنت رسید. او قباییل زیادی را که درحدود ری ، اصفهان ، آذربایجان کرمانشاه ، کردستان و همدان بودند، به اطاعت در آورد .پس از 22 سال سلطنت ، در جنگ با آشور کشته شد.درزمان پادشاهی او مادها بر سرزمین پارس مسلط شدند. دلیل ش ت فرورتیش از آشوریها این بود که ماد را روستاییان نا آزموده تشکیل میدادند ولی یان آشور در جنگ با بابلیها یه خوبی تجربه نظامی داشتند و از جنگ افزارهای بزرگ استفاده می د . فرورتیش از فتح موفق سرزمین پارس به نیروی نظامی خود مغرور شده بود و همین باعث حمله به آشور شد ولی آشوربانیپال با موفقیت جلوی هجوم آنان را گرفت خشتر یته خشتریته از سال 653 پ م ی ماد را در دست گرفت و با ماناییها و سکاها بر ضدآشوریها متحد شد. او در سال 625 پ م درگذشت هووخشتره-کیا ار هوخشتره پسر خشتریته بود و در سال 625 پ م به حکومت رسید . او به ماد قدرت بخشید و با شاه بابل متحد شد.دخترش را به همسری پسر نبوپلسر پادشاه بابل در آورد.امتیس ،دختر هووخشتره که از پای کوه الوند به جلگه های کم ارتفاع بین النهرین رفته بود ، دچار افسردگی شد.پادشاه بابل دستور ساخت باغهای معلق بابل را داد که به صورت کوهی بود تا برای امتیس حکم کوهساران را داشته باشد.هووخشتره و نبوپلسر پس از دو سال جنگ در سال 612 پ م موفق به فتح ای آشور و نینوا شدند و ت آشور به نابودی کشیده شد.بر اساس لوحهای بازمانده از بنوپلسر حاکم بابل کل شهر نینوا با خاک ی ان شد و همه ایی که به آشوریها کمک کرده بودند نیز به این سرنوشت دچار شدند. سارا حاکم آشور خود و خانواده اش را در منی از آتش سوزاند تا به دست دشمنان نیافتند. البته هوخشتره پیش از این به نینوا حمله کرده بود و شهر را محاصره کرده بود ولی چون سکاها به آذربایجان و کردستان حمله کرده بودند مجبور شده بود نینوا را ترک کند. او در شمال دریاچه ارومیه از سکاها ش ت خورد و آنها 28 سال بر آذربایجان مسلط شدند تا آنکه هوخشتره به نیرنگی سران سکاها را در مهمانی در ح مستی به قتل رساند و از شر آنها راحت شد. پس از آن مادها و بابلیها با کمک هم توانستند بر نینوا پیروز شوند. هوخشتره پس از فتح آشور به کشور گشایی ادامه داد تا به مرز لیدی رسید و متوقف شد. شش ماه دو ت ماد و لیدی جنگیدند تا آنکه در سال 585 پ م وفی باعث وقفه در جنگ و سرانجام عقد قرارداد صلح شد. رود هالیس مرز دو کشور قرار داده شد .یک سال بعد شاه ماد درگذشت ایشتوویگ - آستیاگ ایشتوویگو در سال 585 پ م به پادشاهی رسید و در سال 550 پ م از کورش بزرگ ش ت خورد و ت ماد تبدیل به ت هخا شد. وی پسر هووخشتره بود. او با آرینیس خواهر قارون، شاه لیدیه ازدواج کرد . کورش هخا دختر زاد ایشتوویگو یعنی نوه او بود .ظاهرا شاه ماد منبع تاریخ ایران میخواست از قدرت نا محدود اشراف بکاهد و این عمل او باعث شد تا گا اگا فرمانده ش مخفیانه با کورش دوم (همان کورش بزرگ هخا ) هم پیمان شود و در حمله پارسها به ماد یان ماد به سمت پارسها پیوستند و ایشتویگو ش ت خورد و تسلیم کوروش شد. هخا ان (۳۳۰ - ۵۵۰ پیش از میلاد) نام دودمانی پادشاهی در ایران پیش از است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» می‌رساندند که سرکردهٔ خاندان پاسارگاد از خاندان‌های پارسیان بوده‌است. هخا ان، در آغاز پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با ش تی که کوروش بزرگ برایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد آورد و سپس گرفتن لیدیه و بابل، پادشاهی هخا ان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ از نوادگان(شاه انشان کیمن,کوروش یکم,کمبوجیه یکم) را بنیانگذار شاهنشاهی هخا می‌دانند. به پادشاهی رسیدن پارسی‌ها و دودمان هخا یکی از رخدادهای برجستهٔ تاریخ باستان است. اینان تی ساختند که دنیای باستان را به استثنای دو سوم یونان زیر فرمان خود در آورد. شاهنشاهی هخا را نخستین امپراتوری تاریخ جهان می‌دانند. پذیرش و بردباری دینی از ویژگی‌های شاهنشاهی هخا به شمار می‌رفت. خاویر آلوارز عیلام شناس معتقد است که آثار و نقش‌برجسته‌های موجود نشان می‌دهد که هخا ان هنر خود را در بخش معماری و نقش‌برجسته از عیلامی‌ها آموخته‌اند.    
1066465

کتاب های وزین فرشاد فرشیدراد

کتاب های وزین فرشاد فرشیدراد این صفحه پیوست کتابهای مهم تاریخی در ایران است. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جغرافیای کهن ایرانی از سرزمینهای گمشده میگوید فرشاد فرشید راد  این صفحه پیوست کتابهای مهم تاریخی در ایران است.      خلاصه کتاب وزین "جغرافیای کهن و سرزمینهای گمشده" اثر تحقیقی فرشاد فرشید راد. جغرافیای کهن ایرانی از سرزمینهای گمشده میگوید فرشاد فرشید راد       دانش جغرافیا و ستاره شناسی از هزاران سال پیش در ایران بسیار پیشرفت داشت و دور نیست که این دانشها همسنگ دانش امروزین و چه بسا فزونتر بوده باشد.  شواهدی در دست است که ایرانیان از دیر باز تا دوره های ی کتاب هایی در جغرافیا نوشته و نقشه های درستی از جهان کشیده بودند که متاسفانه  بسیاری آنها از بین رفته و اندکی هم که باقیمانده یا در هزار توی متون کهن دینی پراکنده است یا به زبانهای دیگری چون عربی و لاتینی راه پیدا کرده و با افزوده ها و کاسته هایی از شکل نخستین و منشاء کهن جدا شده است.       باید یادآوری کنیم که مکتب جغرافیای ایران با آنچه که  یونانیان و در راس آن بطلمیوس می پنداشته کاملا" جداست اما از آنجا که در دانش جغرافیای ایرانی تحقیق و بررسی شایانی انجام نگرفته است. هنوز مورخین و باستانشناسان، تاریخ کهن را با جغرافیای یونانی برابر می کنند  و از این رو برخی از وقایع و رویدادهای تاریخ ایران باستان وارونه جلوه می کند و برخی حل ناشده باقیمانده است. و در نتیجه هزاران سال از تاریخ کهن بشر فراموش گردیده است.       باید دانست که یونانیان بر خلاف ایرانیان، حدود جهان را  تنها ربع مس (از شرق آسیا تا آفریقا) آنهم از خط استوا به بالا می دانستند و از سرزمین های دیگر چون ، قطب جنوب و استرالیا خبر نداشتند به عبارت دیگر جهان یونانیان به اندازه دستاوردهای جنگی اسکندر بود و نه بیشتر از آن اما اینکه چرا این جهان کوچک جایگزین جغرافیای همه جهان گردید. هنوز مشخص نیست:       شاید از قرن دوم (در زمان خلافت عباسیان) و همراه با ترجمه کتاب های یونانی باورهای علمی آنها  کم کم وارد کتاب های ما شده و جانشین دانشهای فراموش شده ای  گردید که از هزاران سال پیش در ایران شناخته شده بوده است.       مثلا" تقسیمات اقلیمی یا مداری، ربع مس و سویهای چهار گانه (جهات اربعه)  وارد جغرافیای دوره ی شد و در عوض تقسیمات  کشوری (قاره ایی) یا نصف النهاری و سوی های شش گانه ایرانی  فراموش گردید. این داستان یاد آور افول دانش اروپاییان در قرون وسطی است، مردمانی که هزار سال پیشتر در امپراطوری روم باستان بهترین ا و برترین ساختمانها از آمفی تاتر تا سد های بزرگ آبی را بنا نهاده بودند در قرنهای بعدی (قرون وسطی) ساختن جویهای آب را هم فراموش کرده بودند و با شگفتی و ناباوری به ویرانه های اجداد خود می نگریستند. و ساخت این بناها را کار شیاطین و دیوها می دانستند. بهر روی جغرافیدانان و ستاره شناسان ایرانی اولین پایه گذاران نقشه برداری و محاسبات ستاره شناسی در جهان بودند که علاوه بر آنکه به کرویت زمین و  ستارگان آگاهی داشتند،  فواصل و ابعاد سیارات را هم محاسبه کرده بودند.  ایرانیان نقشه های درستی از قاره های زمین در دست داشتند که با نقشه های امروزین برابر است. آنان از هزاران سال پیش از قاره های ی شمالی و جنوبی آگاه بودند و آنجا را بنام های «برشان و گرشان» می نامیدند.  خونیرس، ایرانویچ یا گنگ دژ در مرکز جهان با آتلانتیس که افلاطون از قول سولون و کاهنان مصر نقل کرده شبیه است در نوشته های کهن گاه این مکان را به بهشت یا اقلیم هشتم هم مثال می زدند. اما امروزه دیگر اثری از این قاره نیست و گویند حدود دوازده هزار سال پیش نابود شده است. رشته کوههای وسیع و بزرگ پیرامونی (البرز) و دریایی که دورادور آنرا فرا گرفته (دریای پوییدیگ) از مشخصات عمومی این سرزمین بوده است. و نیز کوه سر به فلک کشیده قاف یا دیرک به ارتفاع نزدیک 10 کیلومتر در میان این سرزمین جایگیر بوده است. دو رود بزرگ بسیار وشان از مرکز قاره به چهار جهت و به شکل چلیپا در جریان بوده که این سرزمین را به چهار بخش تقسیم می کرده است. این چهار بخش با بخش میانی در پنج بخش به ظاهر چون یک گل نیلوفر یا ناف شکل بوده که در اساطیر به آن اشاره شده است. این سرزمین بنابر متون کهن در مرکز زمین (قطب شمال) قرار داشته که پیوسته در مسیر جریانات قوی آب گرم بوده و از این رو در زمان خود هوایی مناسب داشته است.       اکنون متنی را از کت کهن هزار ساله ایرانی به نام بندهشن بازخوانی میکنیم در این متن شما خواهید دید که ایرانیان چگونه به روشی حیرت انگیز و ابتکاری قاره های زمین را بر مبنای منحنی تابش آفتاب بر سطح زمین تعریف میکنند .       لازم به یاد آوری است که معنی این متن تا کنون  بر بشر امروز پوشیده بوده و برای نخستین بار پی به این راز شگفت انگیز برده شده است.        در این کتاب کهن نوشته شده است:       در شرق زمین از روز بلند به روز کوتاه قاره ارزه قرار دارد ( منطقه چین تا استرالیا) و در نیمروز از روز کوتاه به روز کوتاه قاره های ویدفش و فردفش قرار دارند (قطب جنوب و میانه آسیا) و در غرب از روز کوتاه به روز بلند قاره سوه قرار گرفته است (آفریقا و اروپا) و در آنسوی گیتی در اپاختر از روز بلند به روز بلند قاره های وروبرشن و وروجرشن قرار دارد (قاره های شمالی و جنوبی ) و در ادامه گوید قاره هفتم چون افسری بر سر همه این قاره ها قرار دارد جایی که نیم آن در شب و نیم دیگر در روز قرار گرفته ( قطب شمال) لازم به یاد آوری است که این قاره هفتم اکنون از میان رفته اما مشخصات آن با قاره کهن ایران به نام ايرانويج در اوستا و قاره آتلانتیش که افلاطون از آن نام برده ی ان است.  سرزمینی که بیش از دوازده هزار سال پیش نابود شده است.!       اکنون پرسشهای زیادی پیش روی ماست مانند آنکه چگونه ایرانیان از سرزمینها و قاره های جهان در هزاران سال پیش آگاه بودند و توانسته بودند دیاگرام نور خورشید را بر کره زمین رصد کنند و یا اینکه ازکرویت و گردش زمین و انحراف 23.5 درجه آن اطلاع داشته باشند چرا که برای آنکه آنان بتوانند از جغرافیای دقیق زمین اطلاع داشته باشند آنان باید به دانشهای گوناگونی دست میافتند دانشهای چون ریاضیات و هندسه پیشرفته، دانش تسطیح کره، دانش نقشه برداری و نقشه کشی، مثلثات و ستاره شناسی،  دانش ارتباطات و نقلیه میان قاره ایی، ب ایی ایستگاههای اندازه گیری در قطبین و استوا و قاره ها و بسیاری دانشهای دیگر که دستی بشر به آن در بیش از دوازده هزار سال پیش حیرت انگیز است.       آیا میتوان چنین پنداشت که تمدنها بارها نابود شده و دوباره بنا شده اند، به راستی پاسخ دانش امروز به این واقعیت انکار ناپذیر چیست؟ آیا امروز تاریخ پا به پای دانشهای دیگر تغییر میکند؟ و دوره های مختلف آن چون تکامل، نو سنگی و پارینه سنگی و تاریخ تمدنها و اکتشافات علمی به هم میریزد؟ ایمیل فرشاد فرشید راد  [email protected]‏    ــ  برای ید کتاب و ارسال آن با پست با کتابفروشی بلخ در تهران به شماره 88951312 تماس بگیرید. ع آقای فرشاد فرشید راد از صفحه ایشان،  ع شماره 8306. نقشه ده هزار ساله        من پیشتر نقشه های فراوانی از قرون وسطی چه اروپایی و چه ایرانی و حتی چینی را منتشر ساخته ام و در آن نشان داه ام که جلوتر از کریستف کلمب نقشه های کهنی در دست است که قاره را نشان داده است و از آنجا که این نقشه ها جزایر و خشکیهای بسیار باستانی مانند قطب شمال زمین که اکنون از میان رفته را نشان داده می م که اصل و اساس این نقشه ها باید مربوط به هزاران سال پیش بوده باشد. ! اما مهم است که بدانید اصل و قدیمی تر از همه اینها یک نقشه ایرانی است. که آن بصورت توضیحی و نه ترسیمی از هزاره های دور در متون کهن ایرانی از گزند حوادث محفوظ و برای ما مانده است متن هزار ساله کتاب بندهشن و اعلاق النفیسه ابن رسته اصفهانی که بر مبنای تابش دیاگرام آفتاب 1، کره زمین را تقسیم بندی نموده آنقدر دقیق است که میتوان بر مبنای آن نقشه جهان را ترسیم نمود. این حقیر برای نخستین بار این دیاگرام را ترسیم وقاره های زمین را بر آن نشان داده ام و در کتاب جغرافیای کهن مشخص ساختم ...اما چگونه در هزاره های دور بشر توانسته بوده به دانشهای بسیار پیچیده دست پیدا کند.؟! ناگفته نماند که این دانشها فقط در پیرامون جغرافیا نبوده چرا که دست یافتن به قاره های زمین، دانشهای دیگری را نیز بدنبال داشته است دانشهایی مانند ریاضی، زمین شناسی، ستاره شناسی، ساخت انواع زمان سنجهای دقیق، توانایی ساختن وسایل ارتباطی و ماشینهای پیشرفته نقلیه، و حتی دانش پزشکی و زیست شناسی و غیره که متاسفانه امروز اثری از این دانشهای کهن باقی نمانده است. با ملاحظه نقشه های دوره رنسانس در اروپا که از روی نقشه های کهن کپی و متاسفانه اصل نقشه ها را هم از بین برده اند. (سیاست انحصار علمی) به نظر میرسد نه تنها اروپاییان دانش جغرافیا و نقشه کشی و دریانوردی را از روی کتابهای کهن و به راهنمایی اساتید غیر اروپایی آموختند. بلکه دور نیست که اصول دانشهای دیگر را نیز از همین کتابها آموخته و باز اصل کتابها را از میان برده باشند .! اما اینکه این کتابها و نقشه ها چگونه به دست آنها افتاده است هنوز ازاسرار دانش است.! برخی این کتابها را از غارت کتابخانه های بیت المقدس در جنگهای صلیبی دانسته اند و برخی نیز این کتابها را در کتابخانه های واتیکان جستجو میکنند. وبرخی هم آثار یونانی 2 را دخیل دانسته اند به هر حال هر چه هست اروپاییانی که تا همین چند قرن اخیر گرفتار تعصب و افه و سیاهی دوران قرون وسطی بودند نمیتوانستند یکباره وبدون داشتن الگوهای دانشی به رشد علمی مافوق تصور دست یابند. البته ما از نظر دور نمیداریم که خواهی و دموکراسی و خصوصا" کشف توانست در رشد علم و دانش اروپایی تاثیرات مهمی داشته باشد اما دور نیست منشاء این دانشها از روی کتابهای کهن مشرق بوده باشد.   1 - در تصویر دیاگرام خورشیدی بر مبنای متون کهن هزارساله ایرانی ترسیم شده که نه تنها قاره های زمین را به دقت توضیح و توجیه نموده بلکه با رسم این دیاگرام به دانشهای تسطیح نقشه، ریاصیات پیشرفته، دانستن کرویت زمین، انحراف 23.5 درجه زمین، گردش زمین به دور خورشید و دهها دانش پیچیده در هزاره های دور آگاه میشویم (باید دانست که ترسیم این دیاگرام بسیار مشکل تر از ترسیم نقشه جهان یوده است. چرا که می م ایرانیان کهن علاوه بر دانش نقشه برداری مجهز به انواع وسایل رصد خورشیدی نیز بوده اند ! ) اما هنوز مشخص نیست که در آن سالهایی که به قول دانشمندان بشر باید در غارها زندگی میکرده است آنان چگونه به این دانشها دست یافته اند!  2 - نباید از نظر دور داشت که بنا به دستور اسکندربعد از غارت کتابخانه های هخا کتابهای ایرانی ترجمه و به یونان فرستاده شده بود.و آن ترجمه ها اساس دانش یونانیان گشت اما با این وجود در جغرافیا همچنان یونانیان به ربع مس اعتقاد اشتند و همه زمین را نمیشناختند. واین عقیده بار دگر در زمان مامون از متون یونانی ترجمه و به عربی نگاشته شد.  فرشاد فرشید راد. کلیک کنید:  مطالب و مقالات از فرشاد فرشیدراد ******* کتاب کشور هفتم کتاب جدید از فرشاد فرشید راد       در کتاب کشور هفتم شما با اسناد و متونی آشنا می شوید،  که ثابت می کند روزگاری در هزاره های بسیار دور سرزمین قطب شمال اقیانوس یخ زده نبوده،  بلکه قاره ایی بسیار آباد و بهشت گونه در مرکز همه تمدن های جهان بوده،  و جایگاه ویژه ای داشته است.  جهانیان به این سرزمین به احترام می نگریستند و آنرا گرامی می داشتند.  اما امروز از سابقه این سرزمین که نخستین جایگاه بشری در متون کهن بوده تاریخی در دست نیست! تصویر کتاب کشور هفتم،  ع شماره 8662.       اگر بخواهیم تاریخ جهان را به چهار دوره،  کهن، باستانی، قدیم، و جدید،  تقسیم کنیم این تاریخ ناشناخته،  که اکنون جغرافیای گمشده آن مشخص شده!  به دوره های بسیار فرا کهن مربوط می شود.  که هیچکدام از این بخش ها را در بر نمی گیرد.  در واقع این بخش گمشده تاریخ را می توان دوره ای نامید که جز برخی اسطوره های مبهم اطلاع دیگری از آن در دست نیست!       آنگونه که به نظر می رسد نه تنها ایرانیان که از آفریقا تا شمال اروپا و از تا چین و حتی بومیان استرالیا از چنین سرزمینی اسطوره ای نام می برند،  و نماد آن را به احترام در همه جا نقش می د.  یادآوری اینکه:  نماد چلیپا که در آثار باستانی از اهرام مصر تا اهرام مایاها و از معابد هند و چین باستان گرفته تا و ایران و اروپا،  در بناها و اشیاء و آثار باستانی به فراوانی یافت شده نشان سرزمین کهن و میانی قطبی است،  که تقاطع دو رود باستانی در مرکز این سرزمین را نشان می دهد!       در بیشتر کتاب های ایرانی از اوستا و متون کهن ایرانی چون بن دهشن، گزیده زاداسپرم و مینوی د تا نوشتار های جغرافی دانان ی،  از هفتمین کشور میانی زمین بنام خونیرس نامبرده شده،  که ايرانويج نیز بخشی از آن است،  و این کشور را بهترین سرزمینی دانسته اند.  اما بنا بر متون کهن تر ظاهرا روزی اهریمن بر آن تاخته و آنرا تباه می کند،  و از آن پس سرما و یخبندان همه جا را فرا می گیرد.!  از آنجا که نام این سرزمین با ایران امروزین شبیه بوده،  و از سرمای آن هم سخن رفته بسیاری آنرا در شمال همین کشور ایران و در نواحی فرارودان و سرزمین های پیرامون رودهای سیهون و جیهون یا حتی نواحی زاگرس دانسته اند!،  و برخی هم این سرزمین کهن را در آذربایجان، خلیج فارس و یا مناطق دیگری گمان برده اند.       اما شاید جالب باشد که بدانیم نه فقط ما ایرانیان بلکه این سرزمین کهن در تاریخ و فرهنگ ملت های دیگر جهان نیز به چشم می خورد،  و هر قوم و قبیله ای سرزمینی مانند این را به خود نسبت داده،  و آنرا با جغرافیای مکان خود سازش داده اند.       در مجمل واریخ،  در ابتدای فصل سوم نوشته: "... هم حمزه اصفهانی از کت دیگر حکایت کند،  که از کتب پارسیان بلغتی غریب نبشته:  که حق تعالی اول خلقت مردی آفرید و ی اندر مرکز بالایین زمین ...." پس آیا براستی مرکز بالایین زمین جایی جز قطب شمال می تواند باشد؟! فصل بندیهای کتاب کشور هفتم       کتاب در 5 بخش تنظیم یافته،  که نماد پنج گاه کهن:  نوروز، تیرگان، مهرگان، یلدا و اوشا یا اوشهین به معنای سپیده است،  که اوشا با طلوع جشن بزرگ سده همخوان است،  این گاهان در اوستا به نام: هاونگاه، یتوینگاه، ا ینگاه، ایوسروتریم گاه و اوشهینگاه معروف است.  این مواقع بعدها به طلوع، ظهر، عصر، شب و هنگام سحر معروف شد،  که از هزاران سال پیش ها و نیایش هایی دارد.       همچنین بخش اول،  به ضرورت موضوع به هفت گقتار،  که نماد هفت کشور و بخش دوم،   به نه گفتار اشاره دارد،  که نماد نه سرزمین کهن هندوها و نیز نه ماه روشن سال در سرزمین کهن است.  همچنین متن و اصل کتاب 365 صفحه دارد،  که نماد روزهای سال است، (سه برگ آ منابع کتاب است که جدای متن میباشد).  در بخش نقشه ها هم 24 تصویر آوردیم،  که نمادی برای ساعات شبانه روز و ترسیم دقیق نصف النهارات در ازمنه باستان بروی نقشه ها داشته باشد. جالب:  کتاب کشور هفتم شاید از اختصاصی ترین کتابهای ایرانی باشد،  که بسیاری از اسطوره های ملل را  بررسی نموده است.  برای مثال در اینجا شما برای اولین بار مقایسه و تطبیق افسانه ای از سرخپوستان آپاچی را با داستانی اسطوره ای در شاهنامه میخوانید. سفارش کتاب کشور هفتم       کتابسرای بلخ،  کتاب کشور هفتم و جغرافیای کهن را به داخل و خارج کشور ارسال میکند.  سفارش از طریق تلفن هم براحتی امکان پذیر است. تهران،  کتابسرای بلخ:  88951312 تصویر کتاب های کشور هفتم در کتابفروشی بلخ و جناب پیشوا،  ع شماره 8663.    نظر انوش راوید:  دو کتاب فوق از فرشاد فرشیدراد عالی هستند،  و خواندن آنها را پیشنهاد می کنم.  توجه نمایید،  ما نیاز به درک های جدید از تاریخ و جغرافیا و سرنوشت داریم،  و همچنین نیازمند دانستن های نو هستیم،  غیر از آنچه که سیستم آکادمیک و بازارش منتشر می کنند و بخورد می دهند،  زیرا آنها انرژی گرفته از غرب استعماری هستند. کلیک کنید:  کشور و ملت و هویت قاره آتلانتیس          آتلانتیس همان سرزمین آرمانی یونانی است که در آثار افلاطون آمده و مشخصات آن با ایرانویچ در میان ایرانیان و شهر ایراکوچا یا کوزکو) ناف جهان ( در میان بومیان و ایلاورته در هند باستان مشترک است.  طبق روایت افلاطون که بین سالهای 427 تا 327 قبل از میلاد می زیسته،  قاره آتلانتیس در حدود 9500 سال قبل از زمان وی به قعر اقیانوس فرو رفته این تاریخ مطابق با نظریه عمومی دانشمندان است،  که وقوع سیل و ناپدید شدن آتلانتیس را در اقیانوس اطلس در حدود 10000 تا 13000 سال قبل می دانند.  پروفسور یورگن آپنوث در این اوا اعلام نمود آتلانتیس در دریای شمال واقع بوده و تنها نشانه قابل رویت آن جزیره هلیگوند است.       مورخین یونان باستان می گویند که یک جنگ هم توسط مردم حوالی قطب شمال از طریق دریای شمال به عمل آمد.  پروفسور یورگن می گوید کتیبه های موجود در مصر حاکی از آن است،  که مردم آتلانتیس لشگرکشی عظیمی به سوی جنوب کرده،  و با اتحاد با مردم ایتالیا و لیبی دریای مدیترانه را فتح نموده و به یونان یورش آوردند،  و این موضوع با قاطعیت می رساند،  که مردمان حوالی قطب شمال و آتلانتیس یکی بوده اند.
1233806

مطالب جالب و خواندنی اینترنتی

مطالب جالب و خواندنی اینترنتی شماره  115 پیش نویس در اینجا تصویر زمین زیبای ما،  ع شماره 3300.    توجه 3:  مطالب وبسایت ارگ و وبلاگ گفتمان تاریخ،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خ ر و یا دستی کپی پیس می شوند،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به اصل وبلاگ من مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com. لوگو در جهت علم باشید نه عقیده،  ع شماره 1615. برگه 615 پیوست مطالب جالب و خواندنی اینترنتی است  سرقت علمی به شیوه غربی تصویر شاخص ی علمی،  از اینجا،  ع شماره 3297.       امروزه می دانیم که هزاران جلد کتاب ترجمه شده در بایگانی کلیسای واتیکان وجود دارد،  که نام پدید آورنده اثر بر روی آن درج نشده است.  اروپاییان آثار ترجمه شده ایرانیان را به نام خود به جهان عرضه د.  همچنین می دانیم برای مثال،  آثار عزیزالدین نسفی به لاتین برگردانده شده اند؛  و در این میان، اثر او نصیب چار داروین شد.  عزیزالدین نسفی،  نظریۀ تکامل را 800 سال پیش به گونه بسیار روشن،  بازگو کرده است:       . . . . آنگاه از عناصر و طبایع عروج می کنند،  و به نبات می آیند،  و اول صورتی که از صورت نبات پیدا می کنند،  صورت «طحلب (خزه)» است،  و این طحلب گیاهی سبز است،  که در آب ها پیدا می آید.  و به مراتب بر می آید و صورت نباتات و اشجار پیدا می کنند،  تا به حدی که شجر به حیوان نزدیک شود،  و همچون درخت ما،  و چندین هزار سال دیگر در این مرحله می باشند ... و اول صورتی که صورت جانوران پیدا می کنند،  صورت اطین است،  و این اطین کرمی سرخ و دراز و باریک است،  که در گل و زمین آبناک بود،  و به مراتب بر می آیند و صورت جانوران به تدریج پیدا می کنند،  تا به حدی که حیوان غیر ناطق به حیوان ناطق نزدیک می شود،  همچون ...  بوزینه و نسناس.  و چندین هزار سال دیگر در این مرتبه می باشند ... آنگاه از حیوان به انسان می آیند،  و اول صورتی که از صورت انسان پیدا می کنند،  صورت زنگیان‏‏‏ (سیاهپوستان) است... تصویر آرامگاه و کتاب عزیزالدین نسفی،  ع شماره 4774.       انسان کامل،  عزیزالدین نسفی، انتشارات طهوری، انجمن ایران شناسی فرانسه در تهران، چاپ هفتم، تهران 1384، رویه 389 (در بیان عروج)، هوشنگ گنجه ای.    ــ  اطلاع رسانی و کتابداری «کتاب ماه ادبیات و فلسفه »، بهمن 1378، شماره 28 (ص 34 تا 37)، کیوانی - مجدالدین.    ــ  جهت اطلاع بیشتر در جستجو ها بنویسید:  عزیزالدین نسفی.    نظر انوش راوید:  نیوتن و گالیله و خیلی های دیگر،  حتی آنقدر سواد نداشتند،  که در مجامع علمی زمان خود ظاهر شوند،  و به پرسشها پاسخ دهند،  فقط ترفند ی علمی،  و روش استفاده از کتب ایرانی و عرب را بلد بودند. هرمز  hormoz این متن در اعتراض به نمایشی از برنامه دورهمی مهران مدیری است در پائین صفحه       قطار بی ترمز بکوه می خورد،  ماشین بی ترمز هم ته دره می رود،  اینها برای خنده و مس ه بازی و لودگی در ادامه ترفند های استعماری،  خدا را هم به بازی می گیرند،  و از خدا تقاضای دوغ گوساله می کنند،  چه برسد به هرمز که نام دیگر خداست.  جالب اینجاست،  ایمان داران به دین و کشور،  هیچ کدام برای آگاه سازی آنها اقدام نمی کنند.   ــ  هرمز = هرمزد = اورمزد = اهورامزدا:  1 -  نام خدا.  2 -  نام سیارة مشتری.  3 -  نام روز اول از هر ماه خورشیدی.   ــ هرمز =  نام پسرانه با ریشه فارسی.   ــ  هرمز نام تنگه هرمز و نام جزیره هرمز.   ــ  اوستایی = ارمز، ارمزد، اورمزد، هورمز و هورمزد. * سر سال نو هرمز فرودین <><> بیامد بر شاه ایران زمین * فردوسی. * برید لشکرش ناهید و هرمز <><> به پیش لشکرش بهرام و کیوان * دقیقی. * چه کیوان ،چه هرمز چه بهرام و شیر <><> چه مهر و چه ماه و چه ناهید و تیر * فردوسی.   ــ  هرمز نام بسیاری از بزرگان و ان در تاریخ ایران است.       شاید بنظر بیاید،  مطالبی را برای شوخی و خنده و لودگی می گویند،  ولی با دقت در کار آنها،  متوجه می شویم،  در ادامه ترفند های تاریخی استعمار،  برای کودن و لوده ملتها کار می کنند.  مس ه بازی های مختلف و گفتن نام های اصیل ایرانی به سگ و حیوانات دیگر،  از مهمترین روش های استعماری برای بی هویت سازی و خوار شمردن ملتهاست.  برای این برنامه استعماری،  تعدادی بعنوان هنرمند و ساز و برنامه ساز تلویزیونی هستند،  که سابقه این موارد را دارند،  و کار خوبی نمی کنند. در پائین صفحه ربات های ترجمه تصویر ع مترجم گوگل،  ع شماره 8675.       مطالب فارسی در اینترنت،  مورد علاقه غیر فارس زبانها هستند،  و آنها در اینترنت این مطالب را ترجمه می کنند،  و می خوانند.  بهمین جهت لازم است،  مسائلی را مورد دقت قرار داد،  تا ترجمه خوبی شود.   ــ  جملات کوتاه باشند،  با ویرگول یا نقطه از هم جدا شوند.   ــ  در جملات بیش از یک فاعل و فعل و مفعول و صفت بکار برده نشود.   ــ  بعد از هر نقطه یا ویرگول،  دو فاصله گذاشته شود.   ــ  بعد از نقطه از و و یا که استفاده نشود.   ــ  بمنظور اً مانند حتماً،  از شیفت + ض استفاده شود.   ــ  تا می توانید،  از پرانتز خود داری شود.   ــ  بین حروف و کلمات فاصله قرار ندهید.   ــ  از نوشتن ی و ء در انتهای کلمه خود داری کنید.   ــ  پاراگراف ها کوتاه و حداکثر در 10 خط باشد.       لطف نمایید با نوشتن جملات و پاراگراف های فارسی در ترجمه گوگل و غیره،  و دیدن ترجمه آنها به زبان های مختلف،  مسائل و موارد دیگر را هم بی د،  و جهت اطلاع عموم در اینترنت منتشر نمایید.  رعایت این اصول،  ترجمه بدون نقص،  و قابل فهم می شود. مطالب جالب از و گوگل پلاس     مطالب زیر از پژوهشگر گرامی آقای فرشاد فرشید راد است،  که بدلیل جالب توجه بودن در اینجا کپی پیس کرده ام.  جهت اطلاعات بیشتر به صفحه ایشان در ،  یا لینک زیر مراجعه نمایید. کلیک کنید:  جغرافیای کهن و سرزمینهای گمشده فواصل نجومی در معماری ایرانی به زبان ساده     در قوسهای تیز دو ناحیه بسیار مهم وجود دارد یکی که از پای کاردر اینجا نقطه b تا زاویه 22.5 درجه امتداد میابد را به اصطلاح بنایی قدیم ناحیه شکر گاه گویند که در اینجا با نقطه m نشان داده شده ناحیه دیگری را که تا 67.5 درجه از پای کار قرار میگیرد را ناحیه ایوارگاه یا آوارگاه نامند در اینجا با نقطه n نشان داده شده است. شکرگاه ناحیه ای است که قوس زیرین طاق از این ناحیه در فشار شدید قرار دارد و نقطه آسیب پذیر طاق یا گنبد است که آنرا با قوسهای کوچک میسازند تا گنبد ش ته نشود برخی شکرگاه را سر خود به شکن گاه تغییر دادند و شکر را درست ندانسته اند (حتی گرامی من گفت مگر مغازه قنادی است که شکر داشته باشیم! ) حال آنکه شکر درست است این واژه خود به معنی ش تن هم هست و آن در لغتنامه برهان قاطع آمده است. شک و شکار نیز از این واژه برمیآیند. پس بهتر است حتی در یک حرف قدما هم دست نبریم.! از ناحیه شکر گاه تا ایوارگاه ناحیه ای بحرانی برای خود پوسته گنبد است. اما از ایوارگاه تا افراز گنبد یا نوک گنبد به نسبت دو نقطه قبلی بحرانی بودن کمتری دارد. اگر شکرگاه ضعیف باشد گنبد میریزد اگر ایوارگاه در جای نباشد پوسته گنبد میریزد (شاید واژه آوار از همین آمده باشد. البته در پست بعدی خواهم گفت که ایوارگاه یعنی غروبگاه و در اینجا چه معنایی دارد) ناحیه بین شکرگاه و ایوارگاه را شانه مینامند اما پرسش من از علاقمندان این است این دو زاویه که میل گنبد نام دارد با کدام زوایای نجومی تقریبا" برابر است. دانش شگفت انگیز شاهنامه فردوسی در توصیف دژ سیاوش! زمانی که با متن بندهشن و اعلاق النفیسه ابن رسته اصفهانی پی به سرزمین کهن و نابود شده ایی در قطب شمال بردم توانستم آنرا با برخی نشانه هایی که از سرزمین گمشده آتلانتیس از قول افلاطون و سرزمینهای میانی دیگری که در فرهنگهای کهن جهان آمده برابری و سنجش نمایم سرزمینی که مشخصات همه نزدیک به هم هستند کشور یا قاره ایی در شمال و در میان دریا به شکل دایره و با کوههای بسیار بلند پیرامونی که دریایی فراخ دور آن را گرفته است همراه دو یا چهار رود باستانی که در میانه سرزمین جاری است و آب آن گرم است و به دریا ی پیرامونی میریزد سرزمینی که به گرد آن ماه، ستاره و خورشید در گردش است... اما از این مکان اکنون هیچ نشانی نیست. ! اینجانب در کتاب جغرافیای کهن برای نخستین بار از این سرزمین اساطیری سخن گفته ام و در جلد دوم نیز که به همین قاره اسرار آمیز اختصاص دادم در این تاریخ گمشده بشری شواهد ونشانه هایی را ارائه داده ام اما شاید برای دوستان گرامی جالب و هم عجیب باشد که در شاهنامه فردوسی هم شبیه به این گفتارها اما با نام "گنگ دژ " سخن رفته است در داستان سیاوش از دژی سخن به میان آمده است بنام گنگ دژ که آنرا سیاوش در شمال چین بنا نهاده است اما با کمال تعجب مشخصات این سرزمین در شاهنامه مشخصات جغرافیایی است نه توصیف یک ساختمان یا قلعه یا دژ ، که همین میرساند سیاوش آن قلعه و دژ را در مکانی ساخته است که مشخصات آن با همان سرزمین اسطوره ایی ملتهای جهان یکی است.! فردوسی در شرح این مکان میفرماید: از من داستان گنگ دژ را بشنوید و آنرا باور کنید آنجا مکانی است که میان رشته کوههای دایره ای قرار دارد که اندازه محیط آن 100 فرسنگ ( 600 کیلومتر است) کوههای آن انقدر بلند است که ی نمیتواند به بالای آن راه یابد و دور ادور آن فقط یک راه ورودی وجود دارد! اما وقتی توانستی از این رشته کوهها عبور کنی به شهر آباد و بزرگی میرسی که در آن نه بیماری میبینی و نه رنجی همه درآن شادمانند این شهر بهشت برین است و در آن رودهای آب گرم جریان دارند اما کوههای رفیع آن تا یک و نیم قرسنگ بلندی دارد. ( نزدیک 10 کیلومتر) اما شاید عجیبتر این باشد که درست مانند همین فرموده های حکیم فردوسی در شاهنامه را خانم هنسن از قول رییس قبیله آپاچی بیان کرده است که در ج 1 و 2 کتاب به آن پرداخته ایم. ز من بشنو از گنگ دژ داستان بدین داستان باش همداستان چو فرسنگ صد گرد بر گرد کوه ز بالای او چشم گردد ستوه ز هر سو که پویی بدو راه نیست همه گرد بر گرد او در یکیست چو زین بگذری شهر بینی فراخ همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ همه شهر گرمابه و رود و جوی به هر برزنی آتش و رنگ و بوی نبینی بدان شهر بیمار یکی بوستان بهشتست و بس یک و نیم فرسنگ بالای کوه که از رفتنش مرد گردد ستوه اخیرا" پروفسور ریچار فروند1 در جنوب اسپانیا صدها نشان دایره ایی بر سنگهای باستانی یافته است که در آن درست سه دایره پیرامونی هم مرکز را ترسیم کرده اند ( کوه، دریا ، منطقه میانی) نکته مهم در اینجا به قول پروفسور فروند این است که تنها راه ورودی به این ل رنت بسته دایره ایی فقط و فقط یک راه است (درست مانند گفته های فردوسی و افلاطون و...) پروفسور ریچارد فروند این دایره های بسته را نشانه قاره دایره ایی شکل آتلانتیس دانسته است وراه ورودی باز شده در پیرامون دایره را همان راه پنهان این قاره اسرار آمیز دانسته است... "بیوَر" شمارش کهن ایرانی به کمک دو دست ! (بخش نخست) برگی از دانشهای کهن و گمشده ایران باستان تصویر شماره 7896.      آیا تا کنون سعی کرده اید با دست خود عدد بزرگی مانند 8452 را بشمارید !؟ خوب در اینصورت دستان شما عددهای محدودی را میتواند نشان دهد مثلا" شاید بتوانید تا ده بشمارید و یا با چند بار تکرار هر دو دست مثلا" 20 یا 30 را هم نشان دهید. اما بزودی در خواهید یافت که برای نشان دادن اعداد بزرگتر هر گز نمیتوانید با انگشت شمارش کنید. اما آیا میدانید ایرانیان نخستین انی بودند که با هر دو دست و آنهم فقط با بیست حرکت تا ده هزار عدد را به روشنی نمایش میدادند ! (حرکت شمار 19 تا است یک حرکت هم هیچ را نشان میداده است که انگشتان باز بوده اند) اگرچه این شمارش ده هزار تایی با دست را به چینیها و رومیها مربوط ساخته اند! اما واقعیت این است که این روش شمارش دستی از هزاران سال پیش به نام "بیوَر" یا "بیوار" یا "بی بار" به معنی "دو دست" در ایران مرسوم بوده است. "بال " و "پل" احتمالا" صورتهای دگرگون شده واژه "بار" و "بر" هستند در غیاث اللغات در واژه "بال" معنی دست را آورده و در فرهنگ واژگان گویشهای ایران هم واژه های"بال" و "پل" در زبان فریمی، کرمانشاهی و زازا به معنی دست آمده است .(تبدیل ر به ل در زبان ایرانی معمول و در پهلوی هم این واگها یک نشان دارند) و "بی" نیز از واژه های کهن پهلوی و اوستایی به معنی عدد دو میباشد. ور و بیوار در زبان پهلوی ده هزار بود. (فرهنگ اسدی، برهان قاطع ، جهانگیری، انجمن آرا، غیاث الغات، آنندراج و صحاح الفرس) ده هزار بزرگترین عددیست که در اوستا نام برده شده . در پهلوی بیور و دراوستا باوار هم آمده ست (حاشیه برهان محمد معین ) بیوراسب یعنی ده هزار اسب.  فردوسی گوید: بدو ماندم این نامه را یادگار <><> به شش بیور اتش آمد شمار کجا بیور از پهلوانی شمار <><> بود بر زبان دری ده هزار سپه بود بیور سوی کارزار <><> که بیور بود در عدد ده هزار. شمارش بیور یا عقد انامل ( خم انگشتان) در زمانهای بسیار قدیم معمول بوده است در برخی کتابهای قدیمی مانند کتاب هندسه عملی ابوالوفا بوزجانی شرح آن رفته است و در غیاث اللغات نیز عقد انامل توضیح داده شده است . یاد آوری لازم است که اگرچه شمارش بیور یا دودست تا ده هزار بوده است اما گاه بیور به نشان ده انگشت دو دست و به جای عدد ده هم بکاربرده شده است. در بیور دست چپ تا 9900 و دست راست تا 100 را میشمرده است. به هر روی این روش شمردن روزگاری پر کاربرد بوده است مثلا" در بازرگانی و تجارت خصوصا" در جاهایی که یداران یا فروشندگان خارجی رفت و آمد داشتند و زبان نمیدانستند این روش را برای داد و ستد یه کار میگرفتند. در جنگها و لشگرکشیها همچنین ان لشگر (شمارندگان لشگر) در پیشاپیش با عقد انامل تعداد سواران را اعلام می د و یا در مدارس به ک ن به همین روش ریاضیات را آموزش میدادند.... و کاربریها دیگری که جداگانه اینجانب در جلد دوم کتاب خود آورده ام اما باید دانست حتی امروزه هم در هوانوردی، کشتیرانی وحتی مسابقات ورزشی و یا آموزش کر و لالها به همین گونه و برگرفته از همین دانش کهن ایرانی اعداد و حروف را با اشاره نشان میدهند. ناگفته نماند مبنای باز و بسته شدن انگشتان برای شمارش ، امروز در طراحی مبانی کامپیوتری به نام "بایناری" یا دو تایی (binary) نیز به نوعی بکار برده میشود. دو ح 0 و 1 را میتوان با دو ح باز بودن و بسته بودن انگشتان مقایسه کرد. نکته دیگر که شاید جالب باشد اینکه شکلهای اعداد انگلیسی و فارسی به طور ساده از روی همین نشانهای دست و شکل خمیدگی انگشتان ساخته شده اند. آموزش شمارش دستی: برای فراگیری این شمارش کهن، هر دو دست خود را بالا بیاورید و کف دستها را به شخص مقابل نشان دهید در این ح 5 انگشت هر دو دست باز میباشد. اکنون از دست راست به ترتیب: 1- سه انگشت: کوچک، کناری و میانی دست راست یا ( خنضر، بنصر و و سطی) نشان دهنده اعداد یکان هستند و از عدد 1تا عدد 9 را نشان میدهند. 2- دو انگشت نشانه و شست دست راست ( سبابه و ابهام) نشان دهنده اعداد دهگان هستند و اعداد از 10 تا 90 را نشان میدهند. اما انگشتهای دست چپ هم به ترتیب : 1- انگشتان نشانه و شست دست چپ (سبابه و ابهام) نشان دهنده صدگان و اعداد 100 تا 900 را نشان میدهند. 2- و سه انگشت: کوچک، کناری و میانی دست چپ یا ( خنضر، بنصر و و سطی) نشان دهنده اعداد هزارگان هستند و از یکهزار تا نه هزار را نشان میدهند. خوب اکنون برای شماردن تا 10000 ما به نوزده حرکت در دست نیاز داریم که در زیر با آن اشاره میکنم: الف- نشان دادن یکان از 1 تا 9: برای نشان دادن عدد 1 نوک انگشت کوچک دست راست خم شده و نزدیک بند آ روی لبه کف دست مینشیند اما به وسط کف دست نمیرسد. (به قول قدما رئوس انامل بر اصول اصابع استوار باشد ) برای نشان دادن عدد 2 انگشت کناری همانطور خم میشود. برای نشان دادن عدد3 انگشت میانی هم همانگونه خم میشود اکنون هر 3 انگشت کوچک، کناری و وسطی در کف دست خم شده اند اما انگشتان دیگر بالا هستند ( در این روش معیار شمارش، انگشتهای خم شده هستند نه انگشتان باز شده) برای نشان دادن عدد 4 انگشت کوچک برداشته میشود. اما دو انگشت دیگر بسته هستند برای عدد 5 انگشت کناری را برداشته تنها انگشت میانی به صورت خم میماند برای نشان دادن عدد6 همه انگشتها را باز کرده ایندفعه انگشت بنصر را به کف دست و نزدیک انتهای کف خم میکنیم ( تا با عدد 2 اشتباه نشود) برای نشان دادن عدد7 انگشت کناری یا بنصر را بر میداریم و فقط انگشت کوچک را تا نزدیک انتهای کف خم میکنیم، برای نشان دادن عدد 8 انگشت بنصر را هم خم میکنیم و برای نشان دادن عدد 9 انگشت میانی را هم تا همان انتهای کف دست خم میکنیم پس اکنون در نمایش عدد 9 هر سه انگشت خم شده اند مانند نشان عدد 3 اما با خم بیشتر. ب- نشان دادن اعداد هزارگان: برای نشان دادن اعداد هزارگان از 1000 تا 9000 کار ما بسیار ساده است اگر درس پیشین یعنی حرکان دست راست را برای یکان آموخته باشیم مانند همان روش در دست چپ نشان هزارگان نمودار میشود مثلا" نشان عدد 1 در دست چپ عدد هزار و نشان 2 عدد دو هزار است همینطور تا عدد 9 که در دست چپ نشان نه هزار است. مثلا" اکنون برای نشان داد عدد 200 ی است دو انگشت دست چپ (خنضر، بنصر) و سه انگشت دست راست (خنضر، بنصر و میانی) را خم کرده و آنرا به شخص مقابل نشان دهیم. پرسش و پاسخ های مربوطه    پرسش سیروس:  حامی یک نکته: فرمودید "بیور" یا "بیوار" چم "دودست" دارد. درست! از سویی "بی" در پارسی باستان چم "دو" را می رساند که همین "بی" امروزه در زبانهای اروپایی روان است و در زبان دانشیک نیز همچون "بی ا ید" یا "بیت" (در سامانه شمارش دودویی و در دانش رایانه) . از سویی همین بن واژه در چامه سرایی و در واژه بیت(bit که به نادرست "بِِیت beit" گفته می شود) که دربرگیرنده دو لت(مصرع) است به کار رفته. ازاین چندینه (جمع) واژه "بیت" هم "بیتها" است و واژه " ات" از بن نادرست است. پاسخ فرشاد فرشید راد:  سخن شما درست است واژگان کهن فارسی ریشه های بسیاری از واژه های علمی جهان است، واژگان ایرانی بنا بر موقعیت جغرافیایی ایران و شرایطی دیگر امروزه در زبانهای اروپایی و عربی پراکنده است. این واژه ها تا جایی که به زبان استانده یا گیرنده وارد شده باشند از دستور زبان گیرنده پیروی میکنند مثلا" اگر مسجد همان مزتگد ایرانی است اما در جمع عربی م ر میشود. و یا به bit در جمع s افزوده میشود. ما فارسی زبانها هم همینطور اگر واژه را از زبان خودمان بدانیم باید دستور زبان فارسی را در آن بربندیم .اما اگر آنرا عربی میدانیم میتوان آنرا در همان بنیاد دستور داد. و از گذشته ادبیات و آموزه های ادیبان بزرگ ایرانی پیروی کنیم. بیتهای شاهنامه از شواهد لغتنامه دهخدا آورده شده است. با سپاس نقشه جهان نمای ایرانی در600 سال پیش ع شماره 7901.      نقشه ای که مربوط به قزوینی جغرافیدان شهیر ایرانی می باشد قاره و استرالیا دیده می شود. این نقشه از تمام جهان می باشد که متعلق به سال 1399 میلادی است و در آن قاره 100 سال قبل از اروپائیان و قاره استرالیا 370 سال قبل از اروپائیان به خوبی مشهود است (پژوهش دوست گرامیم حمید شفیع زاده) ضمنا" منم اضافه کنم در همین نقشه قاره گمشده ايرانويج به صورت 5 تکه خشکی در قطب شمال نمودار است،  در بالای نقشه هم نوشته: تصویرتمامی ربع مس از بر وبحر، معموره وغیر معمور در این صقحه مندرج است.  گفتار احمد ابن رسته اصفهانی دانشمند بزرگ ی قرن سوم در اعلاق النفیسه - موقعیت و قاره کهن در قطب شمال:   ایرانشهر1 چند بخش تقسیم میشود آن بخش را که در فاصله بین دو محل بر آمدن آفتاب در بلندترین روز و کوتاهنرین روز سال قرار دارد اسان گویند (مشرق جهان) آن بخش را که در فاصله بین دو محل فرو رفتن خورشید در بلند ترین روز و کوتاهترین روز سال قرار دارد خوربران گویند (مغرب جهان آفریقا و ارو پا) و آن بخش را که در فاصله بین محل برآمدن خورشید در کوتاهترین روز و محل فرو رفتن خورشید در کوتاهترین روز سال قرار دارد را نیمروز گویند (آسیای میانه) آن بخش را که در فاصله بین محل بر آمدن خورشید در بلند ترین روز و محل فروشدن خورشید در بلندترین روز سال قرار دارد باختر گویند (قاره های ) و آن بخش که در وسط این چهار بخش قرار دارد بنام سورستان خوانند که نسبت به بخشهای دیگر ایرانشهر مانند قلب است در که آنرا دل ایرانشهر گویند (همان ايرانويج و سرزمین میانی)2 لازم به یار آوری است: اگر چه متن به دقت زمین را پیمایش میکند اما معلوم است که در گذشت هزاران سال تغییراتی هم یافته اما فرم آن همان است که در بندهشن نیز آمده است 1- در اینجا ایرانشهر را برابر با همه جهان دانسته شاید این متن برگرفته از متون کهن دیگری است که شاهان پیشدادی را پادشاهان هفت کشور میدانستند. 2- ترجمه اعلاق النفیسه چاپ دارصادر بیروت صفحه 103 برگی از دانشهای گمشده ایرانی ع شماره 7905.   آیا میدانید اصطلاحات sin, cos , tan, cotan که امروزه در مثلثات بکار میروند کاملاً ایرانی هستند و ابتدا برای اندازه گیری نور خورشید در سطح گوی زمین بکار برده میشدند و بعدها وارد مثلثات شدند؟!  آیا میدانید که پیش از ابوالوفا
151028

آیا خانه کعبه را آریائیان باستان بنا نموده اند؟

دو تن از محققین ایرانی معاصر حسن عباسی (سیاوش اوستا) و رضا مرادی غیاث آبادی هردو بر این باورند که در عمارت خانه و یا بازسازی اساسی کعبه ایرانیان عهد باستان نقش اساسی داشته اند. گرچه ایشان برداشت متفاوتی از جنبه دینی پرستشگاه کعبه دارند. حسن عباسی در قیاس خانه کعبه با کعبه زرتشت (آتشکده ابراهیم) در نقش رستم، خانه کعبه را همان خانه کیوان (ستاره زحل/پیر فلک =زروان) میداند ولی به خطا اصل آنرا صرفاً یک آتشکده تصور می کند. ولی غیاث آبادی آنجا خانه خورشیدی و متعلق به ایزد خورشید مهر معرفی می نماید. نگارنده نظر سومی در این باب دارد که با نظر غیاث آبادی همانندیهای دارد: قبلاً بر این باور بودم همانطوری که کورش (فریدون= کشورگشا، ابراهیم) دستور باز سازی معبد اورشلیم را صادر نموده، چنین خدمتی را -در مقابل ۲۰۰ وار کندر اج آزادانه اعراب برای هخا ان- برای ایشان هم انجام داده است ولی سندی بر این امر وجود ندارد. به هر حال در این صورت از آنجایی که کورش خود مهر/ مردوک پرست بوده است لذا نتیجه این میشد که مرمت خانه کعبه بدست رعایای ایرانی و یا بابلی کورش از برای ایزد خورشید شمس (معادل مهر/مردوک) یا اللات ساخته شده باشد. اما بت کعبه به نام هبل (ایزد خورشیدی تجارت، بخت و تقدیر، مردوک/ضحاک ماردوش/مهر) خوانده است که با نام ایزد و الهه خورشید خود اعراب یعنی شمس یا الهه خورشید اللات متفاوت بوده و نشانگر تبار خارجی آن است. نظر حسن عباسی ( متخلص به سیاوش اوستا) در این باب در مورد آتشکده بودن کعبه نارسایی و اشکال اساسی دارد. چه همانطوریکه می دانیم مردوک به عنوان گوساله رب النوع خورشید با مهر آریائیان (میثره، میثه) و آشّور (خدای ملی آشوریان) مطابقت پیدا می کند. آشوری ها خدای دانش را نین ای آزاک می نامیده اند و نین نزد خود کلدانیان ایزد زحل (پیر فلک، کیوان، زروان/وارونا) محسوب میشد ولی خدای دانای تقدیر بابلی های همجوار عربستان خود مردوک/مهر/میثره (بت هبل اعراب) بوده است. منات (الهه قربانی) را می توان همزاد مؤنث منا بشمار آورد که برایش مراسم قربانی به جای آورده میشود. در منابع کهن اعراب و یهود اشاره ای به عمارت کعبه توسط ذوالقرنین یا سلمان فارسی و یا سلیمان اعراب که جمل القاب کورش سوم بوه اند، نشده است. گرچه از چاهی قدیمی به نام سلمان در سمت مکه سخن رفته است. اما روایات پهلوی پشوتن (=تن به سزا ارزانی) یا همان جاماسپ (مغکش) یعنی داریوش اول (=هوشمند) را در رابطه با خانهً کعبه قرار داده و او را ویرانگر این بتکده در روز رستاخیز سوشیانت معرفی می نمایند. مسلم به نظر می رسد که در این گفته حقیقتی تاریخی نهفته است ولی نه آنچنانکه روایات پهلوی متأ وانمود می کنند. چه داریوش در کتیبه بیستون می نویساند که گائوماتای مغ (سپنداته/سپیتاک زرتشت/بردیه، داماد و پسر خوانده کورش) معابد بت پرستی را ویران نموده بود ولی من امر به بازسازی آنها دادم. این نشانگر آن است که از ابراهیم خلیل الله بت شکن ی جز همین گائوماته بردیه ویرانگر معابد بت پرستی ( همان گوتمه بودا/گوتمه مهاویرا) که زمان کورش سوم (فرشوشتر= شهریار جوان) در بلخ و شمال هندوستان حکومت می نموده، مراد نبوده است. پس باید گائوماته زرتشت (سپنداته/ اسفندیار/ بردیه/زریادر) را ویرانگر بتخانه کعبه وداریوش اول (ابراهیم سازنده خانه کعبه؛ اسفندیار جعلی قاتل اسفندیار اصلی و تصاحب کننده و زن و دختر کوچک وی) را بازسازی کننده عمارت جدید کعبه به شمار آورد که آن را برای خ معادل با معبودش اهورامزدا در نزد اعراب یعنی هبل (ایزد بخت و تقدیر و تجارت، در اصل همان مردوک/ مهر/ شیخو کاسیان) بنا و باز سازی نموده است. ایزد میتانی میثه/میثره (خورشید و عهد وپیمان و تقدیر) در خانهً کعبه خصوصا تحت نام منا (=قربانی/اسماعیل) پرستش شده و برایش اکنون نیز در مراسم حج؛ توسط حاجیان در پای کوه منا مناسک قربانی به جای آورده میشود. جالب است که از سوی دیگر نام سرزمین کهن میتانیان در نواحی سمت جنوب دریاچه اورمیه در نزد آشوریان ماننا و مهرانو نامیده شده اند که هردو به زبانهای کهن ایرانی به معنی سرزمین "ایزد مهر"(میثره/میثه) است که خود میتانیها نیز نام خودشان را از همین ایزد قبیله ای شان گرفته بودند. همین سرزمین در اوستا ائیرینه وئجه/ايرانويج یعنی ایران اصلی نام گرفته است. آتشکده ابراهیم یا کعبه زرتشت نیز که شباهت فراوانی به کعبه مکه دارد در ارتباط با میثره (مهر) یا اهورامزدا از عهد کورش به بعد و به احتمال زیاد در عهد خود داریوش اول بنا شده است. اسطوره هاجر و حجرالاسود و اسماعیل (خدای شنوا) پسر هاجر (ص ه) و ابراهیم (خدای زمینیانف شاهنشاه) به وضوح به ارتباط خانه کعبه با منشأ مهر پرستانه آن اشاره می نماید چه اسماعیل (=خدای شنوا) ی خانهً کعبه همان مهر (= الله بی فرزند و الرحمان و الرحیم، مثیه/مشیه) فرزند ص ه (الهه زمین) و ه مرتن (پدر مردم جهان) دارنده لقب اوستایی هزارگوش (یعنی بسیار شنوا) است. معنی مادی و میتانی کرشی (زاده ص ه= مهر ایزد/اسماعیل/نینورتا فرزند الهه نین خورساگ= سرزمین ص ه ای) که برای نام قریش بیشتر مناسب می افتد ما را برآن می دارد که قریش را بدین معنی از آریائیان میتانی اسب پرور و مه رست درون اتحادیه هی وسها (شبانان اسب، پادشاهان شبان) مأخوذ بشماریم؛ هی وسهایی که در حدود سال۱۵۵۰ پیش از میلاد از مصر سفلی رانده شده و در فرار از تعقیب مصریان با اسبان تیزرو شان بدین ناحیه رسیده اند. در ارتباط نام قریش (به عربی یعنی مردم تجارت پیشه) با کورش (به پهلوی یعنی قوچ وحشی، بزکوهی) محققین ره به بیراهه برده اند. اما کلمه بابلی قوروس (جوان) می توانست بیانگر نام خدای جوان خانهً کعبه یعنی اساف/تموز/هبل (مردوک/مهر) باشد. از سوی دیگر کلمه عبری قرش به معنی بیگانه و خارجی نام قریش را به وضوح با میتانیان مه رست درون هی وسها (فرمانروایان بیگانه مصر) مرتبط می سازد؛ هی وسهایی که میتانیان در رأس ی آن قرار داشته اند؛ چه نامهای موسی عمران و اسماعیل تورات و قرآن در واقع اشاره به میثه امُری یعنی ایزد خورشید بی مرگ مهر در درون اتحادیه قبایل هی وس می باشند که مطابق اساطیر از ص ه زاده شده و بعداً هم با عصای خداون چشمه آب افشان در ص ه پدید آورده است. یعنی همان چشمه اساطیری که در روایات اساطیری توراتی و قرآنی به تجلیات عربی و عبری میثره/مهر (میثه) یعنی موسی و اسماعیل نسبت داده شده است. مراسم سنگ اندازی به سوی در مناسک حج از اسطوره بابلی نبرد نینورتا/نابو/اسماعیل با آساگ (به بابلی یعنی ی که بازو میزند) گرفته شده است که در این نبرد آنها از سنگها به عنوان دشمنان آساگ (= به زبانهای ایرانی یعنی ضد سنگ) نام برده شده است. نظر به نام عبری مدینه یعنی یثرب (شهر پدرعالی= مسکن ابراهیم/انکی)، معلوم میگردد که مکه به عبری به معنی "شهر پسر به بند کشیده شده" (=مسکن اسماعیل/ منا) گرفته میشده است. به نظر میرسد فراریان هی وسی یهودی و میتانی در کنار هم بعد از فرار از مصر بدین نواحی رسیده و رحل اقامت افکنده اند. یحیی (جاودانی) بن زکریای (ساگاریا= ص ه ای) انجیلها به عنوان حامی و پشتوانهً عیسی (یهودای جلیلی فرزند زیپورایی) در اساس همان ایزد میثرهً زاده ص ه منظور است که وی را به عمد با عیسی تاریخی/اساطیری مربوط ساخته اند. ● کعبه زرتشت یا آتشکده ابراهیم در نقش رستم: هنوز از محققان معروف ایرانشناسی ی این سؤال را به درستی و وضوح مطرح و حل نکرده است که این معبد که در مقابل دخمه های صلیبی شکل پادشاهان بزرگ هخا بنا شده است، به کدام خدای ایرانی اختصاص داشته است؟ نظر به صلیب خورشیدی و نقش میانجی ایزد خورشید مهر در جهان آ ت و شباهت نسبی این بنا به چارتاقیهای میترایی دوره اشکانی، باید آن را معبد میترایی نوع هخا به حساب بیاوریم. ریچارد فرای در میراث باستانی ایران از این مکان تحت عنوان پارسی آیدانه (زیارتگاه) یاد کرده و می افزاید که بابلیها و عیلامی ها پرستشگاه را خانه خدا میگفته اند. بطلمیوس نام شهر تجاری مکه را به صورت مکورابه آورده است که می توان آن را مکان فرشته مقرب (=جبرئیل/مردوک/مهر) و یا شهر کاروانها معنی نمود. مفهوم دومی با معنی لفظی عربی قریش یعنی قبیله به و تجار همخوانی دارد. ظاهرا نامهای شهر خانهً کعبه یعنی مکه و بکه به ترتیب همچنین معانی شهر بزرگ مرکزی و شهر منسوب به بغ (مهر/ مردوک /هبل) را به دست می داده اند. گرچه معنی لفظی عربی و عجمی مشخص مکه و بکه (باغه آذری ، مچه فارسی، م ر هندوان ) یعنی جایگاه پر از سوسمار است. جالب است که بابلیان عهد باستان سرزمینهای پر تمساح و سوسمار بلوچستان و مصر را از همین ریشه گرفته و ماگان نامیده اند. این معبد میترایی نقش رستم که در عهد فرمانروایان محلی پارس در عهد یونانیان یعنی فراتاکاراها نیز به همراه درفش کاویانی فریدونی(کورش میثره پرست) تصویر گردیده است؛ بعید است که آن به اهورامزدا اختصاص داشته باشد؛ چه اصولاً اهورامزا فاقد معبد بوده است. محمدجواد مشکور از میثره پرستی فراتاکاراها خبر می دهد. ولی ریچارد فرای خدای بالدار ایشان اهورامزدا میداند. نگارنده تصویری از این ایزد را مشاهده ننموده است. در صورت بی ریش یعنی جوان نشان داده شدن می توان حکم به مهر/سروش بودن وی داد. حتی سومین فرشته جهان آ ت زرتشتیان یعنی رشن (فرشته عد ) ملقب به رزیشته با نظم ترین یکی از تجلیات خود این بزرگترین خدای خورشید و عهدو پیمان و شادی و سرور آریائیان یعنی ایزد مهر بوده است. بنابراین اگر اصل الله اکبر الرحمن و الرحیم قرآن را همان ایزد مهر/میثره آریائیان منظور بداریم به خطا نرفته ایم. به هر حال از نام و نشان چهار آتشکده بزرگ ایران باستان یعنی آذرگشنسب (آتش شیرنر نزدیک مراغه) ، آذربرزین مهر (قدمگاه نیشابور)، آذرفرنبغ کاریان فارس و ونابک بلخ (مزار شریف) چنین بر می آید که اینها در اصل در رابطه با خورشید پرستی/مه رستی بوده اند تا اهورامزداپرستی. مسلم می نماید در اصل از ایزد بالدار اوستایی سروش (بسیار شنوا) ملقب به بزرگتر یعنی الله اکبر و مسلح به گرز و راهنمای ارواح در جهان زیرین جز خود همان ایزد مهر (میثره) ملقب هزار گوش (یعنی سیار شنوا) مراد نمی باشد که بزرگترین وجه در تثلیث فرشتگان مهر، سروش و رشن در روز بازپسین است. بنابراین سبب و ان زه احداث این پرستشگاه/آیدانه مهری در مقابل دخمه های پادشاهان بزرگ هخا از همین نقشهای وی در جهان بازپسین معلوم میشود. گفتنی است در ایران باستان پیش از ساسانیان، اهورامزداپرستی به عمق نرفته بوده و حرف اول را همچنان پرستش ایزد خورشید میثره/مهر می زده است. وجود سه جشن آیینی خورشیدی یلدا (یاردا= تقسیم سال، میلاد) و نوروز مردوکی/مهری/جمشیدی (= منسوب به جام خورشید) و جشن پاییزی(سهم وتقدیری) مهرگان گواه صادقی بر این نظر است. کلمه جشن را هم اوستاشناسان کج سلیقه از یسن یعنی پرستش گرفته و کلمه سانسکریتی جیشنو (یعنی فتح و شادی) را در این باب ندیده اند. اصلا اهورامزدا و برهما (هردو به معنی خالق دانا) به عنوان ایزدان د بر گرفته از آیین و رسوم خدای بابلی ائا/انکی یعنی خدای د و زمین و آبهای ژرف بوده اند که برادرهمزاد ویرانگری به عنوان خدای طوفان و طاعون و رعد و خش الی به نام آداد (به زبانهای آریایی یعنی بیدادگر= شیوا/اهر من) داشته است. در دایره المعارف انترنتی ویکیپدیای فارسی این نقش جالب زیرین از آتشکده ابراهیم/کعبه زرتشت ثبت شده است. بر گردیم به موضوع خود بنای خانه کعبه مکه. استدلال بسیار عالمانه رضا مرادیغیاث آبادی برای خانه خورشیدی (چارتاقی مهری) بودن کعبه مکه از این قرار است: ".....روایت های تاریخی پیرامون زمان و علل ساخت کعبه و نیز بانیان سازندهٔ آن، بسیار فراوان و متفاوت است. ارزقی در «اخبار مکه» و ابن رسته اصفهانی در «اعلاق النفیسه» و بوطلی در «تاریخ الکعبه» فهرستی بلندبالا از این روایت ها را آورده اند. روایت هایی که به موجب آنها، حتی حضرت آدم نیز به عنوان نخستین سازنده کعبه معرفی شده است (ابن رسته، ص ۳۵؛ بوطلی، ص ۱۱ تا ۱۴). از هیچیک از این روایت ها و گزارش های پرشمار دیگری که در زمینه سرآغاز ساخت کعبه موجود است، نمی توان چندان به واقعیت نزدیک شد. اما از مجموع آنها می توان اینها را دانست که: ۱) زمان ساخت کعبه و برگزاری آیین های آن به روزگارانی باز می گردد که دست تاریخ از آن کوتاه است. ۲) کعبه نه تنها برای نان شبه جزیره، که برای تمامی مردمان خاورمیانهٔ باستان مقدس بوده است. ۳) ملاحظاتی در پیوند با خورشید و خانهٔ خورشید در کعبه به کار گرفته شده است. شواهدی در دست است که نشان می دهد برای ساخت یا بازسازی کعبه در دوره ای خاص، برخی ملاحظات خورشیدی به کار گرفته شده و کعبه با خورشید در پیوند بوده است. کعبه در ۲۱ درجه و ۲۵ دقیقه عرض شمالی و در فاصله ۲ درجه در جنوب مدار رأس السرطان جای دارد. از آنجا که در پیرامون مدار رأس السرطان، از دریای سرخ تا اقیانوس هند، چندان شهر باستانی مهمی وجود نداشته است؛ چنین به نظر می رسد که شهر مکه، یکی از معدود گزینه های قابل انتخاب برای جوامع باستانی بوده است که برای ساخت خانه خدا، در جستجوی مکانی بر روی مدار رأس السرطان بوده اند. یعنی مداری که خورشید در بالاترین نقطه اوج خود (در ظهر انقلاب تابستانی) درست به بالای سر و قبهٔ آسمان می رسد. احتمالاً آنان در این مکان، بنای مکعبی بدون سقفی می سازند تا در ظهر نخستین روز تابستان، پرتوهای خورشید نیمروزی با کمترین میزان انحراف از قبه آسمان به درون بنا بتابد. این رویداد جز در نواحی پیرامون مدار رأس السرطان (۲۳.۵ درجه شمالی) در جای دیگری اتفاق نمی افتد. از نگاه اخترشناسی باستانی، آسمان از طبقاتی ساخته شده که «فلک» نامیده می شده اند. نخستین فلک متعلق به ماه، دومین فلک متعلق به تیر/ عطارد، سومین فلک متعلق به ناهید/ زهره، چهارمین فلک متعلق به خورشید، پنجمین بهرام/ مریخ، ششمین مشتری/ اورمزد، و هفتمین فلک از آنِ کیوان/ زحل بوده است. اصطلاح مشهور «هفت آسمان» نیز از همین باور کهن برگرفته شده است. البته فلک هشتمی هم بوده که متعلق به ستارگان ثابت/ ثوابت دانسته می شده است. این طبقات و افلاک بر مبنای مدت زمان یک دور کامل چرخش اجرام آسمانی بر دور زمین و رسیدن به نقطه مفروض آغازین در فلک ثوابت معین می شده است. ماه با زمان تقریبی ۲۹.۵ روز و کیوان/ زحل با زمان تقریبی ۲۹.۵ سال، به ترتیب نزدیک ترین و دورترین فلک غیرثوابت شناخته می شده اند. فلک خورشید یا مداری که خورشید در آسمان بر گرد زمین می چرخیده است، فلک خورشید یا آسمان چهارم یا فلک چهارم نامیده می شده است. پیشینیان معتقد بوده اند که خورشید در این فلک خانه ای دارد که «بیت المعمور» نامیده می شود (از جمله بنگرید به: منتهی الارب و فرهنگ آنندراج). به این ترتیب، بیت المعمور خانه خورشید است در آسمان و در فلک چهارم. اما در روی زمین نیز، خانه کعبه به عنوان زمینی بیت المعمور کیهانی شناخته می شده است. ابن رسته اصفهانی روایت جالبی را در این زمینه نقل کرده که بی گمان شکل ی شدهٔ یک باور کهن است: "از ابن عباس روایت شده که کعبه در مقابل بیت المعمور و درست در زیر آن قرار دارد. بنحوی که اگر از بیت المعمور چیزی فرو افتد، فقط بر روی کعبه می افتد" (ابن رسته، ص ۳۵). این روایت را ابن رسته به نقل از کعب و جعفر بن محمد (ع) نیز آورده است که "بیت الحرام در زیر بیت المعمور است" (همان، همان صفحه). همو (ص ۳۶) نقل می کند که جبرئیل از برای حضرت آدم دو نقطه برای اعتراف (عرفات) قرار داد که یکی از آنها برای وقت «غروب» و دیگری برای «بامداد» بود. با اینکه کعبه در ابتدا بدون سقف بوده، اما بعدها سقفی دوپوش نیز برای آن ساخته می شود که دارای چهار روزنه مربع شکل و زیر یکدیگر در هر یک از بام ها بوده است تا نور را به داخل کعبه هدایت کند: "کعبه در زمان ابراهیم (ع) بدون سقف بوده و سپس قریش در جاهلیت آن سقف را بنا نهادند (همو، ص ۴۱). در سقف خانه کعبه چهار روزنه قرار دارد. . . روی هر یک مرمری یمنی قرار دارد که از آن نور به داخل کعبه می تابد" (همو، ص ۴۳ و ۴۴). بجز شواهد روایی و مکتوب، پلان کعبه نیز وجود برخی ملاحظات خورشیدی در بنا را تأیید می کند. چنانکه در نقشه دیده می شود، کعبه به رغم نام و شهرت خود، یک چهارضلعی غیر منتظم است و ساختمانی متشکل از یک مکعب کامل نیست و قاعده ای مربع ندارد. هیچکدام از هر چهار ضلع قاعده بنا با یکدیگر هم اندازه نیستند و هیچکدام از زوایای آن که به «رکن» مشهور است، ۹۰ درجه نیستند. خورشید در آغاز تابستان (انقلاب تابستانی) از روبروی ضلع شمال شرقی بنا (در میان دو رکن عراقی و حجرالاسود) طلوع می کند و پرتوهای آن به این دیوار می تابد. در ورودی کعبه نیز در همین دیوار قرار دارد و سکوی مشهور به «مقام ابراهیم» نیز در روبروی همین در و دیوار واقع است. خورشید در ۲۴ روز پیش و پس از انقلاب تابستانی و به هنگام نیمروز، درست به بالای کعبه می رسد و چهار ستون نورانی از دو مجموعه روزنه های چهارگانه که در زیر و روی هم در سقف های دوگانه ساخته شده اند، می گذرد و بر کف کعبه می تابد. خورشید در هنگام غروب انقلاب تابستانی تقریباً به محاذات رکن شامی می رسد. در هنگام غروب انقلاب زمستانی، خورشید به محاذات ضلع جنوب غربی کعبه (در میان دو رکن شامی و یمانی) می رسد، در حالیکه نقطه طلوع آن، تقریباً در روبروی رکن حجرالاسود بوده است. کعبه در طول زمان بارها و بارها بر اثر حوادث انسانی و به خصوص سوانح طبیعی، ویران شده و مجدداً برجای پیشین خود بازسازی شده است. ایرانیانِ پیش از ، علاوه بر اینکه هر ساله به طواف کعبه می رفته اند (مسعودی، ج ۱، ص ۲۵۴)، هدایا و پوشش هایی را نیز برای کعبه می فرستاده اند و بازسازی و مرمت آنرا به عهده می گرفته اند. به ویژه که شمار فراوانی از ایرانیان، ن شبه جزیره بوده اند و به قول محمد بن احمد مَقْدِسی در «احسن قاسیم» شمار بازرگانان، صنعتکاران و کشتی سازان ایرانی در کرانه های دریای سرخ به اندازه ای فراوان بوده که زبان غالب در آنجا، زبان فارسی بوده است. ارزقی در «اخبار مکه» از گروه هیربدانی یاد می کند که مقیم شهر مکه بوده اند. یکی از آنان به نام «مهر» در آنجا خواندن و نوشتن آموزش می داده و کوچه ای در مکه به نام او کوچهٔ «مهر» نامیده می شده است (ارزقی، ص ۴۹۵ و ۵۳۶). جلیل اخوان زنجانی در «رصد و تاریخ گذاری در ایران» (ص ۱۷۸) این گمان را پیش کشیده است که واژه «تازی» دل بر اعراب نمی کند و منظور از تازیان یا تاجیان/ تاجیکان، ایرانیان ن شبه جزیره بوده است.( اینجانب نگارنده مقاله باید به عنوان جمله معترضه اضافه نماایم تازی یعنی منسوب به ژدهای نیرومند= مردوک/ماردوش). در بارهٔ ساخت کعبه به دست ایرانیان، روایت های جالبی از ابوالفرج اصفهانی در «الاغانی» در دست است: او آورده است که ابن مسجع (موسیقیدان بزرگ ایرانی که در شبه جزیره به برد گرفته شده بود و ی بود که نغمه های موسیقی ایرانی را بر نغمه ها و الحان عربی توافق و تطبیق داد) آوازی را به عربی در نزد خواجه خود خواند. خواجه پرسید که این آواز را از که آموختی؟ و ابن مسجع گفته بود که از «ایرانیانی که مشغول ساختن کعبه هستند»منبع: http://parnianazizi. /
592361

تحقیق درمورد حماسه سرایی در شعر فردوسی 13 ص

اختصاصی از یارا فایل تحقیق درمورد حماسه سرایی در شعر فردوسی 13 ص با و پر سرعت .   تعداد صفحات : 7 صفحه حماسه سرایی در شعر فردوسی فردوسی حماسه سرای بزرگ ملی درباره فردوسی و گران مایگی وی در گام زدن های بلندش در پهنه نوزایی و بازشناسی هویت ایرانی و پاسداری از زبان شیرین پارسی بسیار گفته اند و دامنة چنین گفتاری چنان گسترده و فراخ است که هرچه به نگارش درآید، هنوز جای خالی باقی ست.۱) مدخل درباره فردوسی و گران مایگی وی در گام زدن های بلندش در پهنه نوزایی و بازشناسی هویت ایرانی و پاسداری از زبان شیرین پارسی بسیار گفته اند و دامنة چنین گفتاری چنان گسترده و فراخ است که هرچه به نگارش درآید، هنوز جای خالی باقی ست؛ به یک سخن می توان گفت: وجود فردوسی و زمان یافتن او برای به سامان رساندن نظم شاهنامه بی گمان اعجازی را مانَد که به یاری پروردگار در جهت نگهداری ایران و حفظ روحیه ایرانیان از دستبرد ضعف و زبونی به ظهور پیوسته است؛ چنان که اگر شاهنامه نبود، هیچ پدیده ای نمی توانست جای آن را پرکند و چنین تاثیرگذار باشد.شاهنامه فردوسی به تنهایی از همه مآثر ملی بیشتر و بهتر توانسته است در زنده نگهداشتن نام و نشان ایرانی و دمیدن روح مردانگی و جوانمردی و شهامت در مردم این مرز و بوم موثر واقع گردد و یکپارچگی و استقلال کشور را تضمین نماید.حملة تازیان به ایران که با کشتار و غارت و به بند کشیدن ن و ک ن همراه بود و یک کشور توانمند و پرصلابت را در برابر یک عده ای ناآگاه از تمدن و کشورداری به ش ت کشانید، پیشامدی نبود که از یاد همزمانان و آیندگان آن رویدادِ بزرگ، محو گردد و هرگز این سرافکندگی را تاب آورند؛ به ویژه آنکه رفتار ستیزه جویانة پیروزمندان عقده ناک و کینه توز که حقارت و بندگی را بر دوش احساسات ایرانیان غیرتمند بارمی کرد، نیز چیزی نبود که واکنش های گوناگونی را در پی نداشته باشد.قیام های مردانة قهرمانانی چون «ابومسلم اسانی» و «بابک م دین» و «مازیار» و «مقنع» و « سیس» و نهضت شعوبیه و حتا حکومت «صفاریان» و «سامانیان» هر چند درخشان و نازش خیز و امیدوار کننده بود، اما ناخشنودانه هیچ یک نتوانست برای ایران و ایرانی اثری پایدار پدیدآورد و با شناساندن پیشینة این ملت باستانی به گونه ای موثر و فراگیر، زمینه ای را برای برون راندن سیاست مستکبرانه تازیان و غلامانِ سروری یافتة آنها فراهم آورد و در همه اعصار، دست اندازانِ به این آب و خاک را محکوم به ناکامی سازد.شیوة دگرگون ناشدنی تازیان آن بود که به هر دیاری دست می یافتند، فرهنگ بومی آن جا را از میان برمی داشتند و زبان مردمش را به عربی برمی گرداندند، تا موجبات فراموشی گذشتة آنان را فراهم آورند، در ایران ما هم چنین شه ناروایی را در سر می پروراندند و کارهایی از این دست را پی می گرفتند؛ ولی در همه جا موفق شدند جز در این سرزمین اهورائی که خوشبختانه به مقصود نرسیدند.۲) نقش فردوسی در تجدید حیات ملی فردوسی که بر ستیغ شکوهمند ایران دوستی و ملت گرایی عقاب آسا آشیانه داشت، از پیروزی تازیان و خوارمایگی شرم آوری که به ایرانیان تحمیل گشته بود، خونین دل می خورد و این نکته را تا حدی می توان از پیام «رستم فرخزاد» به برادرش- که مطالب آن سروده این شاعر است- دریافت ؛ به این جهت در برابر چنین دلش تگی و اندوهناکیِ ژرف، راهی بهتر از این نیافت که : ۱) با حماسه سرایی و ذکر سرگذشت پهلوانان دلیر و شهریاران جهانگیر ایران، روزگار سروری و سرافرازی و گران مایگی را آیینه وار فراروی ایرانیان باز نهد و آنان را که در اثر ترکتازی تازیان از پیشینة پرافتخار خود ناآگاه مانده بودند، به بازیافت آن سرافرازی ها فرا بخواند و به بیرون افکندن بیگانگان و نفوذ آنها برانگیزد.۲) زبان فارسی را که کماکم می رفت تا جای خود را به زبان عربی بدهد، از دستبرد تازیان باز رهانَد و در این راه نه تنها به پاسداریش بسنده نکند، بلکه در گسترش آن از ترکیب سازی زیبا و طرح اصطلاحات و کنایات و آرایه های ادبی در سیاق سخن پارسی بکوشد و گوهرهای پربها و درخشانی را از واژه های خوشایند در دریای وزن متقارب به معرض تماشا آورد.۳) فرهنگ دی ای ایرانیان را که پایندان دوام و ماندگاری این ملت دیرینه سال است و پیشینگی ایرانیان را در شهرنشینی و مدنیت و آگاهی از دانش های گوناگون نشان می دهد، به زبان شعر بازگوید و اعلام کند که نخستین ملتی که از دیرباز به معارف بشری دست یافته و در یکتاپرستی و دبیری و نجوم و پزشکی و ی و گاه شماری و غیره به فرازمندی رسیده است، ایرانیان اند.۴) آنچه گفتنی است، این است که پس از ش ت در برابر شمشیر، فردوسی به این نکته پرداخت که برای پیروزی بر دشمنان ملیت و استقلال ایران باید به جای سلاح برنده یعنی شمشیر به سلاح رونده یعنی قلم دست یازید و به این دستاویز، شاهد پیروزی را در آغوش گرفت.از این رو آهنگ آن کرد تا شاهنامة منثورِ گردآوری شده به پایمردی «ابومنصور محمد بن عبدالرزاق توسی» را با افزوده هایی که از زبان موبدان و پیران پارسی نژادِ پارسا شنیده بود، به نظم در آورد و برای این کار وزنی را برای شعر خود برگزیند که توان بخش و جان مایة حماسی سرایی است.فردوسی در این نامة نامدار هر چه گنجینة خیال و آیینة تصور و در معرض دید و علم و توجه و آزمایش بوده است- از فرهنگ و اخلاق، دین و آیین، آداب تربیت، گفتگو و نشست و برخاست، پیکار و آشتی، بزم و رزم، نام دوستی و خودستایی، روانشناسی و روانکاوی، خواستگاری و زن ستانی و آلات جنگ و کاربرد آنها – همه را در جای خود یاد کرده و به خوانندة دقیق و مستعد آموخته است.فردوسی حس میهن دوستی و ملت پروری را که پس از چندین قرن یعنی میانه های قرن ۱۸ در مغرب زمین مفهوم راستینش را یافت، در هزار سال پیش عنوان کرد و اصولاً انگیزة او در سرودن شاهنامه جوشش همین احساس و عاطفه بوده است و بس.او خواسته است واژة «ایران» را که پس از سیصد و چهل سال از یادها رفته و کلمة «عجم» به قول عربها – یعنی «گنگ» - جای آن را گرفته بود، زنده کند، حدود جغرافیایی آن را باز نماید، دین و آیین قدیمش را ذکر کند و در عین این که هر استانی، با استانداری به قدرت یک شهریار کوچک، اداره می شود همه را فرمانبردار پایتخت یا «ایرانشهر» شناسانده، وحدت ملی ایرانیان را به این شیوه عنوان نماید و بگوید این مجموعه، میهن است که باید به آن عشق ورزید و در راهش جانفشانی کرد.در شاهنامه از کلمة «ایرانشهر» یعنی پایتخت گاهی همان ایران منظور است چنان که در «جنگ رستم و اسفندیار» یان «سیستان» - یعنی جایی که در حوزه فرمانروایی خاندان «زال» است – در برابر لشکریان اسفندیار که به نیروی لشکری ایران نام برده می شود قرار دارند، در حالی که سیستان و زابلستان جزو استان های ایران است و به شیوة خودگردانی اداره می گردد.۳) اهمیت دین و اخلاق نزد فردوسی برای فردوسی باز نمودن این حقیقت که آیین داری و دین پژوهشی پیش از هم مورد اعتنای ایرانیان بوده، جایگاه ویژه و پر اهمیتی داشته است، لذا او در ضمن اشعار حماسی خود و در نبردهای پهلوانی جابه جا از پناهندگی به درگاه خدا و یاری جستن از یزدان برای پیروزی بر هماورد، یاد می کند و به اندازه ای در این خداخوانی و یزدان پناهی پیش می رود که شاهنامه را از یک پدیدة زمینی به یک کتاب آسمانی نزدیک می کند و این از جهتی برای آن است که به عرب ها بفهماند که دین را برای انی نیاورده اند که به حکم یکتاپرستی و آیین زرتشتی از و روزه و بهشت و دوزخ و روز رستاخیز و پل صراط و فرشتگان و اهریمنان (شیاطین) بی خبر بوده و در بی دینی و خداناشناسی به سر می برده اند.۴) زبان و سبک سخن فردوسی زبان فردوسی در ذکر احوال پهلوانان و شاهنشاهان و کارکردشان، در عین والایی و شکوه، زبانی خودمانی و مأنوس است؛ بدین معنا که قهرمانان شاهنامه از آدمیان برگزیده اند که به زبان امروز و نادشوار و اوضاع و احوالی آشنا به ذهن سخن می گویند.شاعر ملی ما رویدادها را به گونه ای دلنشین و خوشایند، واگویه می کند؛ چنان که گویی دوران حادثاتی که مورد گزارش قرار گرفته به زمان ما نزدیک است و این ویژگی در هیچ یک از اسطوره سازی ها و حماسه سرایی های جهان از جمله ادیسه و ایلیاد «هُمر»، ماننده ندارد.فردوسی برای نشان دادن این که جهان پهلوان ایرانی کیست و دارای چه ویژگی های اخلاقی است از «رستم» نمادی می سازد که به واقعیت نزدیک است؛ او را به عنوان انسانی برترمنش و زورمند و جوانمرد می شناساند که جز در راه خیر و پیکار با شر، از زور بازوی پهلوانی خود بهره نمی گیرد؛ ولی در عین حال از ضعف ها و کاستی هایی هم برکنار نیست، هر چند در برابر نیکو هایش در خور چشم پوشی ست؛ این نمادی ست قابل احترام و در بسیاری از جهات می تواند معیار انسانی توانمند و قهرمان قرار گیرد.شاهنامة فردوسی برای پژوهش دربارة جامعه شناسی، آموزش و پرورش، تدبیر مملکت داری، آموزش های اجتماعی، روانشناسی، شه های فلسفی، عشق و دلدادگی و نکته دانی های گوناگون در شئون زندگی به حدی گسترده، دامن است که سالها می توان با شاهنامه بسر برد و در کار تحقیق و دانایی از آن بهره برداری کرد.فردوسی شاعری ست دگرا و آزاده کیش و هر مطلبی را با ترازوی د می سنجد و را حق طبیعی و مسلم انسانی می داند.بنابراین در هر برخورد مخالفت آمیزی که با بشود برآشفته می شود و بر آن می تازد.در کار کشورداری معتقد به عد و آسودگی و ملت است و هر پادشاهی را که بر خلاف آن رفتار کند به ناسزاوار بودن محکوم می نماید و قیام مردم را در برابر زورگویی های وی تجویز می کند.به همین قیاس فرمانروای دادگر و مردم دوست را به چشم احترام می نگرد و از او به خوبی نام می برد.شعر فردوسی از جهت هنر ادبی در چنان شیوه ای از بلندپایگی قرار دارد و دارای چنان آهنگ و ح مردانه ایست که تاکنون هیچ شاعری در بحر متقارب و سبک حماسه سرایی به پایگاه او نرسیده و جاذبه تاثیر آن را در روح ایرانی نداشته است.در کتاب بزرگ شاهنامه ات سست- غیر از آنچه بدان بسته اند- چندان کم است که چیرگی ویژ ة شاعر را در گزینش واژه ها و به هم پیوستن آنها و رعایت شیوایی و رسایی سخن در حد برتر از وصف، نشان می دهد و شاید همان گونه که خود گفته است بیش از پانصد بیت سست در سراسر شاهنامه پیدا نتوان کرد.لحن سخن فردوسی، راست پیوندی سخنش را با مورد گفتارش نیک می نمایاند؛ چنان که در جای غضب و برآشفتگی آهنگی مناسب آن و در محل شادی و سندی آوایی موافق این دارد و همین طور در مقام نکوهش یا پند و اندرز و پرسش و پاسخ یا خودستایی و تواضع در هر یک طرز خود را حفظ می نماید.۵) ایثار فردوسی دربارة فردوسی این نیز گفتنی است که گذشت و ایثار او در راه پاسداری از زبان پارسی و فرهنگ دیرینة ملت ایران، بیرون از تاب و توان عادی ست؛ سی سال تمام از در آمد کشت و کار خود، خوردن، پوشیدن و همة روزان و شبان را صرف به پایان آوردن این اثر گران سنگ و دشوار ، کاریست کارستان؛ و بردباری و حوصله و پشتکاری می خواهد که از توان بشر خارج است خاصه این که سرگذشت ها را با هم به نظم دلپذیر در آوردن و پای بند به حفظ صحت گزارش و بلندپایگی سخن بودن، کاری توان فرساست و این را انی دانند که اندکی از آن را آزموده باشند.این که گاهی پرسیده می شود که فردوسی پیش از آغاز به سراییدن شاهنامه چه می کرده است؟پاسخ آن است که شغل نیاکان وی کشاورزی به شیوة ده مالکی بوده و خود او نیز با همین کار معاش خویش را تامین می نموده و در ضمن به ب دانش های معمول زمان با ژرف بینی هر چه بیشتر سرگرم بوده است.چنان که از اشعار شاهنامه پیداست او مردی حکیم و دانشمند به شمار می رفته و سابقه ای دراز نیز در سخن سنجی داشته است.زیرا بدون گذشتة ممتد در تحصیلِ دانش و سخنوری، اتی چنان بلند و قوی مایه گفتن امکان پذیر نیست.ناخشنودانه، آنچه فردوسی پیش از شاهنامه سروده است، به دست ما نرسیده و به طور مسلم دربا سند نبوده است تا نگهداری شود.۶) هدف نهایی فردوسی مادی نبوده است مطلب دیگری که دربارة شاعر بزرگ ما شایسته گفتن است، این است که آن بزرگوار در سرودن شاهنامه هرگز نظر مادی نداشته و جز عشق به میهن، انگیزه دیگری نمی توانسته است او را به این کار سترگ برانگیزد.زیرا سی سال با بردباری از آب و ملک خودگذران و در راه سرودن این شا ار جاوید هزینه های گوناگون نمودن به امید سودی بعد، نقد را به نسیه باختن است که کار مرد دمندی چون فردوسی نیست و به این جهت می توان داوری کرد که به هیچ روی منظور نظر فردوسی جنبه مادی نبوده است.این که فردوسی، در پایان عمر، شاهنامه را به دربار محمود هدیه کرده است یکی از در استیصال و فقیری بوده که گریبانگیر شاعر شده؛ و دیگر این که هر تالیف و تصنیف مهمی که مورد حمایت شاهان و قدرتمندان نبوده است، شة از میان رفتن آن به خاطر می گذشته است و به این جهت فردوسی نسخه اول شاهنامه را که در سال ۳۸۴ به پایان رسانیده، منتظر آن بوده است که به نام پادشاه مقتدری کند و در سال ۴۰۰ نسخه ای که برای بار سوم با تصرفاتی تهیه شده بوده را به نام محمود می نماید.با این ترتیب افسانة قرارداد بستن فردوسی با محمود که در برابر هر بیت یک دینار صله به شاعر پرداخته شود، از مقوله جعلیات عوامانه و ترهات است.قیام های مردانة قهرمانانی چون «ابومسلم اسانی» و «بابک م دین» و «مازیار» و «مقنع» و « سیس» و نهضت شعوبیه و حتا حکومت «صفاریان» و «سامانیان» هر چند درخشان و نازش خیز و امیدوار کننده بود، اما ناخشنودانه هیچ یک نتوانست برای ایران و ایرانی اثری پایدار پدیدآورد و با شناساندن پیشینة این ملت باستانی به گونه ای موثر و فراگیر، زمینه ای را برای برون راندن سیاست مستکبرانه تازیان و غلامانِ سروری یافتة آنها فراهم آورد و در همه اعصار، دست اندازانِ به این آب و خاک را محکوم به ناکامی سازد.با حماسه سرایی و ذکر سرگذشت پهلوانان دلیر و شهریاران جهانگیر ایران، روزگار سروری و سرافرازی و گران مایگی را آیینه وار فراروی ایرانیان باز نهد و آنان را که در اثر ترکتازی تازیان از پیشینة پرافتخار خود ناآگاه مانده بودند، به بازیافت آن سرافرازی ها فرا بخواند و به بیرون افکندن بیگانگان و نفوذ آنها برانگیزد.پس از ش ت در برابر شمشیر، فردوسی به این نکته پرداخت که برای پیروزی بر دشمنان ملیت و استقلال ایران باید به جای سلاح برنده یعنی شمشیر به سلاح رونده یعنی قلم دست یازید اصولاً انگیزة او در سرودن شاهنامه جوشش حس میهن دوستی و ملت پروری بوده است و بس.او خواسته است واژة «ایران» را که پس از سیصد و چهل سال از یادها رفته و کلمة «عجم» به معنی جای آن را گرفته بود، زنده کند، حدود جغرافیایی آن را باز نماید، دین و آیین قدیمش را ذکر کند لذا او در ضمن اشعار حماسی خود و در نبردهای پهلوانی جابه جا از پناهندگی به درگاه خدا و یاری جستن از یزدان برای پیروزی بر هماورد، یاد می کند و به اندازه ای در این خداخوانی و یزدان پناهی پیش می رود که شاهنامه را از یک پدیدة زمینی به یک کتاب آسمانی نزدیک می کند و این از جهتی برای آن است که به عرب ها بفهماند که دین را برای انی نیاورده اند که به حکم یکتاپرستی و آیین زرتشتی از و روزه و بهشت و دوزخ و روز رستاخیز و پل صراط و فرشتگان و اهریمنان (شیاطین) بی خبر بوده و در بی دینی و خداناشناسی به سر می برده اند.فردوسی شاعری ست دگرا و آزاده کیش و هر مطلبی را با ترازوی د می سنجد و را حق طبیعی و مسلم انسانی می داند.بنابراین در هر برخورد مخالفت آمیزی که با بشود برآشفته می شود و بر آن می تازد.در کار کشورداری معتقد به عد و آسودگی و ملت است و هر پادشاهی را که بر خلاف آن رفتار کند به ناسزاوار بودن محکوم می نماید و قیام مردم را در برابر زورگویی های وی تجویز می کند.به همین قیاس فرمانروای دادگر و مردم دوست را به چشم احترام می نگرد و از او به خوبی نام می برد.شغل نیاکان وی کشاورزی به شیوة ده مالکی بوده و خود او نیز با همین کار معاش خویش را تامین می نموده و در ضمن به ب دانش های معمول زمان با ژرف بینی هر چه بیشتر سرگرم بوده است.چنان که از اشعار شاهنامه پیداست او مردی حکیم و دانشمند به شمار می رفته و سابقه ای دراز نیز در سخن سنجی داشته است.زیرا بدون گذشتة ممتد در تحصیلِ دانش و سخنوری، اتی چنان بلند و قوی مایه گفتن امکان پذیر نیست.راز ماندگاری فردوسی بیست و پنجم اردیبهشت ماه هر سال روز بزرگداشت شاعر و حماسه سرای ایران حکیم ابوالقاسم فردوسی است.حماسه سرایی که بخش های مهمی از روایات اساطیری ایران را در قالب اثر ماندگار خود شاهنامه جاودانه نمود.قصه های باستانی و اساطیر گذشته مه گرفته تاریخ هر ملتی هستند .وقتی به ادوار مختلف حیات ملل نظر میکنیم متوجه می شویم که هیچ ملتی به وجود نیامده و به تحصیل استقلال و تحکیم مبانی ملیت توفیق نیافته است مگر آنکه اعصار و دوره های خطر را گذرانده و به اعمال پهلوانی دست زده باشند و بزرگان و پهلوانانی از آن پدید آمده باشد که در ذهن آن ملت اثری بزرگ بر جای گذارد.(1) پارسیان نیز داری چنین اساطیر و روایتهای تاریخی هستند وفردوسی راوی چنین روایاتی است.بازخوان حماسه های ایرانی از روی خدای نامه های ساسانی ! خدای نامه های ساسانی منابع کتبی روزگار ساسانی بوده اند که در اختیار پادشاهان قرار داشته اند .کتب منحصر به فردی که در روزگار فردوسی هنوز در اختیار برخی خانواده های خاص وجود داشته اند و فردوسی توانسته این کتب را ببیند.باید به معنای واژه خدای نامه توجه داشته باشیم .عنوان خدای در روزگار ساسانی مهتری/ ریاست و شاهی را می رسانده.چنانچه کدخدای /ناخدای و ....میراث آن روزگار و دارای معانی این چنینی می باشند و فردوسی روایتگر و بازسرای چنین متونی است.کار بر روی متون ملی حماسی ویژگی هایخاص خود را دارد .شاعری که به ذکر پهلوانی ها و قهرمانی های نیاکان خود همت می گمارد روح ملی خود را به اثرش نیز منتقل میکند و بدین ترتیب در میان مردمان خود خواهد شد به حدی که به مرور ماخذی که شاعر خود بدانها استناد کرده به مرور فراموش می شود و خود اثر شاعر تبدیل به منبعی اصلی خواهد شد و این ویژگی ارزشمندی است که در شاهنامه فردوسی میتوانیم ببینیم.فردوسی در حقیقت راوی روح حماسی نژاد پارسی است و اگر پارسیان به وی علاقمندند علاوه بر اهمیت کار وی افتخاری است که به روح حماسی گذشتگان اساطیری خود دارند! البته باید به این نکته نیز توجه داشته باشیم که تنظیم منظوم روایات اساطیری منحصر به فردوسی نبوده است ! از روزگارانی بسیار کهن و دور – نزدیک به نیمه نخست هزاره پیش از میلاد – در میان پارسیان داستانهایی بود که بیشترشان از ویژگی های حماسی و پهلوانی برخوردار بود و مسلم است که در آن روزگاران کهن هیچ یک از این داستانها بر جایی نوشته نشده و بصورت شفاهی و به باقی مانده تا سرانجام این داستانها در همان دوران باستان به کتاب ورجاوند دینی پارسیان باستان - اوستا - منتقل گردید (2)وقتی می بینیم قطعاتی از اوستا و خاصه برخی از یشت ها قطعات حماسی کاملی هستند که اساسا منظوم بوده اند و اکنون نیز آثار نظم از بعضی بخش های آن به خوبی هویدا است متوجه خواهیم شد که منظوم حماسه ها منحصر به فردوسی نبوده و سابقه ای در اعصار بسیار دور دارد ! شاید بتوان گفت که نشات و تکوین حماسه از مهاجرت اقوام آریایی به سوی جنوب آغاز می شود .از روزگاری که این اقوام به نجدهای سرزمینی که بعدها ایران نامیدند وارد شدند و این مهاجرت طبیعتا رویارویی هایی با اقوام بومی را به دنبال داشت! قسمتی از داستانهای حماسی پارسی مربوط به همین جنگ های سخت پارسیان در داخل سرزمین ایران است و آن داستانهایی است که از جنگ های ایرانیان و دیوان در کتابهای حماسی و مشخصا شاهنامه شاهد هستیم.پارسیان پس از فایق آمدن بر بومیان و استقرار در سرزمین جدید این سرزمین را ایران نامیدند و این بار در دفاع از سرزمین خود مجبور به جنگ هایی با مهاجمان شدند.مهاجمانی که در شاهنامه تحت عنوان تورانیان از آنها یاد می شود .تورانیان از چادر نشینان ماوراء جیحون و سیحون بودند که در جستجوی منزلگاه های جدید به ایران می تاختند و هجوم های پیاپی ایشان در قرون متوالی و دفاع ایرانیان از سرزمین خود در برابر آنها داستانهای نبرد ایران و توران را به وجود آورد و باز هم این روح حماسی ایرانی بوده که در قالب این داستانها و روایات به زیباترین شکل به تصویر کشیده شده است.علاوه بر این جدال ها ایرانیان روایات واساطیر کهنی نیز از روزگار س ت در موطن اولیه خود - ايرانويج - در باور خود داشتند و هنگامی که به ایران آمدند این داستانها و روایات و اساطیر را نیز از نیاکان خود که با آریائیان هند یکجا بودند همراه آوردند و در بخشهایی از شاهنامه بدانها اشاره می شود.فردوسی راوی تمامی این افتخارات حماسی و اسطوره ای بود.دهگان زاده ای از باژ که خدای نامه های ساسانی را دیده بود و در زمانه ای که مهاجمان ترک بر اریکه قدرت و عنصر تازی بر گستره فرهنگی ایران استیلا یافته بودند برای بازخوانی متون کهن پارسی آستین همت بالا زد.همواره به غلط بیان شده که سلطان محمود غزنوی چون به تاریخ پارس علاقمند بود بدنبال اهل فن و کمالی میگشت که این تاریخ را به نظم در آورد ! نظری نادرست که شاهنامه خود در این باره توضیحات کافی ارائه مینماید.از متن شاهنامه چنین بر می آید که سلطان محمود هرگز عامل و آمر سرودن شاهنا مه نبوده است (3) اما حماسه سرایی فردوسی تنها برای ی حس نوستالژیک نبود .در حقیقت اقدام فردوسی تلاش در عرصه پویایی تفکر نیز بوده است.به تعبیر ادیب برومند فردوسی پس از ش ت در برابر شمشیر مهاجمان به این نکته رسیده بود که برای پیروزی بر دشمنان ملیت و استقلال ایران باید به جای سلاح برنده یعنی شمشیر به سلاح رونده ی قلم دست یازید .( 4 ) فردوسی با ذکر سرگذشت پهلوانان و شهریاران ایرانیان را به بازشناسی پیشینه پرافتخار خود فرا خواند .شاهنامه مرور حماسه های زیبای پارسی است و فردوسی گر چه رنج سی ساله ای را متحمل شد تا عجم را بدین افتخارات زنده نماید اما بدون شک پرداختن وی به این مقوله در زنده ماندن نامش بسیار مؤثر بود.فردوسی شاهنامه و گفتمان غرور انگیز آن حلقه هایی هستند که روح ایرانی را در عرصه های مختلف به پیشینه پر افتخار پارسی متصل می نمایند...پس از روزگار فردوسی گاه و بی گاه شاهد بی مهری هایی بر فردوسی و شاهنامه بوده ایم.گروهی برای کتمان افتخارات پارسی ی ره برانکار دوران پر افتخار باستان و شواهدی از آن دوران و به دنبال آن شاهنامه بوده اند و البته در مقاطعی نیز افرادی برای چشم پوشی از افتخارات ایران دوره ی سعی در بزرگنمایی بیش از حد و استفاده ابزاری از شاهنامه و فردوسی داشته اندبدون اینکه در حقیقت اعتقادی به این افتخارات داشته باشند.اما فردوسی و شاهنامه فارغ از این برخوردهای افراطی و تفریطی همواره باقی مانده است.تاریخ رود در جریانی است که از دوران اساطیر آغاز می شود و در منزلگاه های مختلف همواره چیزهایی بدان افزوده می شود .فردوسی خاطراتی شیرین از ایستگاههای قبلی این رود جاری را برای ما جاودانه ساخت و مزد او جاودانگی نامش تا ایستگاه آ است .. با تحقیق درمورد حماسه سرایی در شعر فردوسی 13 ص
338528

آذربایجان در روزگار باستان

آذربایجان در روزگار باستان   در روزگار پادشاهی هخا ان (330-550 پ.م.) بی‌گمان استان ماد (māda پارسی باستان)، سرزمین کنونی آذربایجان را نیز در برمی‌گرفته است. در کتیبه‌ی بیستون (db§6) از کشور (dahyu) ماد در کنار ارمنستان، کاپادوکیه و پارت نام برده شده، که به این ترتیب به نظر می‌رسد گستره‌ی ماد از آذربایجان غربی تا تهران کنونی را شامل می‌شده است.با توجه به پیوندهای نزدیک فرهنگی و پارس‌ها و مادها، در کتیبه‌ی بیستون، معمولاً از پارس‌ها در کنار مادها و هم‌چون مردمانی واحد سخن رفته است:* دروغ در میان مردم، هم در پارس هم در ماد، و در میان دیگر مردمان فزونی گرفت (db §10).* همه‌ی مردم برضد کمبوجیه شو د؛ آنان به او (بردیا) روی آوردند، هم پارس هم ماد، و نیز مردمان دیگر (db §11).* من مردم را در جایگاه‌شان مستقر ساختم، پارس، ماد و مردمان دیگر را (db §14).* پارسی و مادی را گسیل داشتم (db §33).یادکرد نام ماد در ردیف نخست کشورهای تابعه، در شماری از کتیبه‌های شاهانه‌ی هخا (مانند dna §3، dse 21، xph §3) گواه جایگاه برجسته‌ی مادها در گستره‌ی شاهنشاهی هخا است. مرکز ماد، همدان (hagmatāna پارسی باستان/ ecbátana یونانی) نیز اقامت‌گاه تابستانی پادشاهان هخا بود ( نفن، کوروپدیا 8/6/22؛ آثنائوس، ضیافت فرزانگان 12/8). به روایت هردوت (3/92) مادها به همراه پَریکانی‌ها و اُرثُکوریبانت‌ها دهمین ساتراپی امپراتوری را تشکیل داده و سالانه 450 تالنت نقره مالیات می‌پرداختند.به نظر می‌رسد که مادها در زمینه‌ی هنرهای تزیینی مهارت ویژه‌ای داشته‌اند؛ چرا که به گواهی کتیبه‌ی dsf §13 از کاران مادی برای طلاکاری و دیوارآرایی کاخ داریوش بزرگ در شوش بهره گرفته شده بود. هردوت (7/62) ضمن شرح ترکیب خشایارشا در زمان حمله به یونان (480 پ.م.) یادآور می‌شود که پارس‌ها و مادها سازوبرگ و جامه‌ی یک‌سانی داشتند. در این زمان، فرماندهی رزمندگان مادی بر عهده‌ی تیگرانسِ (tigranes) هخا بود.  فرماندهی یان ماد، کادوسان، آلبانیا (اران کنونی) و سَکِسیان در نبرد سرنوشت‌سازی که میان هخا و مهاجمان مقدونیایی در آوردگاه گوگَمِلا در 331 پ.م. رخ داد، بر عهده‌ی آتو ات1 بود (آریانوس، آناباسیس 3/8/4). پس از ش ت داریوش سوم و چیرگی مقدونیان بر قلمرو هخا ، اسکندر اُ یداتس (oxydates) پارسی را در زمان توقف در همدان به فرمان‌داری ماد گماشت (آریانوس 3/20/3؛ کوینتوس کورتیوس، تاریخ اسکندر، 6/2/11). اما وی در 27-328 پ.م. ا یداتس را، که از او ناخشنود بود، برکنار کرد و آتو ات را - که در این زمان به‌ناگزیر فاتح مقدونیایی را به سروری شناخته بود - به فرمان‌داری ماد منصوب نمود (آریانوس 4/18/3؛ کوینتوس کورتیوس 8/3/17).آتو ات در 24-325 پ.م.، بریا س (baryaxes) مادی را، که خود را شاه مادها و پارس‌ها خوانده بود، به همراه هم‌دستان شورشی‌اش، در زمان حضور اسکندر در پاسارگاد، تسلیم وی نمود (آریانوس 6/29/3). اندکی بعد دختر وی نیز به ازدواج با «پردیکاس» (perdiccas)، یارِ نزدیک و جانشین اسکندر، درآمد (آریانوس 7/4/5؛ یوستینوس، گزیده‌ی تاریخ فیلیپی 13/4/13). پیداست که در این زمان آتو ات جایگاه برجسته‌ای در نزد حاکمان جدید امپراتوری پارس یافته بود. پس از مرگ اسکندر در 323 پ.م. کشور ماد به دو بخش تقسیم شد: ماد کوچک (بخش شمال غربی) به «آتو ات» و ماد بزرگ (بخش شرقی) به «پیثون» (python) واگذار گردید (دیودروس سیسیلی، کتاب‌خانه‌ی تاریخی 18/3/3؛ یوستینوس 13/4/13). از این زمان به بعد، نام آتو ات بر این بخش از سرزمین ماد نهاده و «آتو اتکان» (از *ātṛpātakāna ایرانی باستان) خوانده شد.2و3 به تصریح استرابو (جغرافیا 11/13/1): «آتو ات کشور خود را از وابستگی به مقدونیان بازداشت و پس از آن که اعلام پادشاهی نمود، این کشور را در چارچوب تی مستقل سامان داد و تا به این روزگار (حدود 20 م.) توالی جانشینی فرزندانش پایدار است و جانشینانش با شاهان ارمنستان و ، و در زمان‌های بعد، با شاهان اشکانی پیوند شویی بسته‌اند».  دانسته‌های ما درباره‌ی جانشینان آتو ات در عصر سلوکیان بسیار ناچیز است. به روایت پولیبیوس (تواریخ 5/55/10-1) در پی شورش مُلُن، فرماندار ماد، آنتیوخوس سوم (187-223 پ.م.)، پادشاه سلوکی، در پی سرکوبی وی و شا انی که تدارکات و جنگ‌جویان بایسته را برای او فراهم آورده بودند، برآمد (220 پ.م.). در رأس این عده، اَرتَبَرزنس4، فرمان‌دار آتو اتکان، قرار داشت که مهم‌ترین و فعال‌ترین هم‌دست مُلُن بود. اما ارتبرزنس به علت کهولت سن سازش‌گری با آنتیوخوس را ترجیح داد و با وی قرارداد صلحی بست که برای شاه سلوکی کاملاً خشنودکننده بود. به گفته‌ی پولیبیوس، آتو اتکان، که قلمرو آن در این زمان از کوه‌های قفقاز تا دریای مازندران گسترده بود، ی نیرومند و بیش‌تر سواره داشت و به جهت برخورداری از منابع طبیعی غنی، می‌توانست انواع تجهیزات جنگی مورد نیاز خود را تأمین کند.پولیبیوس (10/27/12-1) در توصیف سرزمین ماد در روزگار سلوکیان می‌نویسد:ماد برجسته‌ترین نشین در آسیاست، هم به لحاظ پهناوری قلمرو آن و هم به جهت تعداد و نیکویی مردان و اسبانی که پرورش می‌دهد. ماد اسبان مورد نیاز کم ش کل آسیا را تأمین می‌کند. از آن‌جا که ماد چراگاه‌های بسیار خوبی دارد، پرورش اسبان سلطنتی به مادها س می‌شده است. اسکندر در کنار مرزهای این سرزمین حلقه‌ای از ای یونانی‌نشین را، برای پاسداری از آن در مقابل بربرهای همسایه، ب ا کرده بود. همدان شهری متفاوت است. این شهر در شمال ماد واقع است و بر آن قسمت از آسیا که هم‌مرز با مئوتیس (maeotis) و او ین (euxine) است چیرگی دارد. این شهر همواره اقامت‌گاه سلطنتی مادها بوده است و گفته می‌شود که در ثروت و شکوه بناهایش بر همه‌ی ای دیگر پیشی می‌گیرد. همدان در دامنه‌ی کوه اُرُنتس (orontes) واقع است و حصاری ندارد، اما برخوردار از ارگی است که باروهایی سخت استوار دارد. در پای این ارگ، کاخ قرار دارد [...]. محیط آن هفت (حدود 1295 متر) است و عظمت سازه‌های جداگانه‌ی آن گویای ثروت و کامرانی بنیان‌گذاران اصلی آن است [...]. بیش‌تر ف ات گران‌بهای به کار رفته در کاخ در زمان حمله‌ی اسکندر و مقدونیان تاراج شد و بازمانده‌ی آن‌ها نیز در دوران فرمان‌روایی آنتیگونوس و سلو پسر نیکانور.  درباره‌ی چندوچون پیوستن آتو اتکان به پادشاهی اشکانی تا این حد دانسته است که در حدود 147-148 پ.م. مهرداد یکم (132-165 پ.م.) پس از رشته‌‌نبردهایی، ماد بزرگ، ارمنستان، و بی‌گمان آتو اتکان را تصرف نمود و برادرش بگسیس (bagasis) را به فرمانداری این مناطق منصوب کرد (یوستینوس 41/6/7-6؛ موسا خورنی، تاریخ ارمنستان 1/8، 2/68؛ آثار 2005: 43-42).آشفتگی‌های پی‌آمدِ درگذشت مهرداد دوم (91-121 پ.م.) و روی کار آمدن چندین شاه رقیب، تیگرانس (tigranes)، فرمان‌روای ارمنستان، را به حمله علیه شمال غرب ایران و مطیع ساختن آتو اتکان برانگیخت (استرابو 11/14/15؛ پلوتارک، لوکولوس 27-26). روشن است که چیرگی ارمنستان بر این بخش از ایران مدت زمان زیادی نپاییده است.در 36 پ.م. مار آنتونیوس ( رومی) به یاری ارتوسدس5، فرمان‌روای ارمنستان، در پی فتح قلمرو امپراتوری اشکانی برآمد. او زمستان را در ارمنستان به سر برد و سپس در آغاز بهار با ی 113000 نفره از رود ارس گذر کرد و به سرزمین آتو اتکان/ ماد رخنه نمود و پس از تاراج ای این منطقه، تخت‌گاه آن، فراتا (phraata)6، را به محاصره گرفت. در این حین پادشاهی و رزمندگان مادی، عقبه‌ی روم و تجهیزات جنگی آن را یک‌سره تارومار د. م عان فراتا نیز با وج ناگهانی از شهر، رومیان را هراسان و گریزان ساختند. آنتونیوس، که اوضاع خود را بسیار خطیر و وخیم می‌دید و متحدان ارمنی‌اش نیز او را واگذاشته و گریخته بودند، از شاهنشاه اشکانی درخواست مذاکره و آتش‌بس کرد، اما با دریافت پاسخ منفی، در پی عقب‌نشینی و وج از آتو اتکان برآمد. رومیان پس از شش روز و با تحمّل تلفات سنگینی که ناشی از حملات ایذایی ایرانیان بود، از رود ارس7 گذشته و به ارمنستان پناه بردند (کاسیوس دیو، تاریخ روم 49/28-25؛ پلوتارک، آنتونیوس 49-38). پس از ش ت خفّت‌بار رومیان، شاه ماد/ آتو اتکان، ارتوسدس یکم پسر آریوبرزنس8 یکم، که گویا ارجی شایسته و سهمی چشم‌گیر از غنایم رومی به دست نیاورده بود، و یا شاید حضور نیروهای شاهنشاهی را در این منطقه تهدیدی برای استقلال خویش می‌دید، به آنتونیوس روی آورد و از او برای پیکار با اشکانیان و ارمنیان یاری خواست. رومی، که موقعیت را برای تنبیه فرمان‌روای خائن ارمنستان مناسب دیده بود، به این کشور لشگر کشید و ارتوسدس ارمنی را دستگیر کرد اما پسرش ارتا یاس (artaxias) به ایران پناه برد (34 پ.م.). آنتونیوس در 33 پ.م. به قصد رخنه‌ی دوباره به قلمرو شاهنشاهی اشکانی تا رود ارس پیش رفت، اما به بستن پیمان دوستی با شاه ماد/ آتو اتکان رضایت داد. برای استوار ساختن این پیمان، دختر ارتوسدس مادی، یوتاپه (iotape)، برای ازدواج با پسر آنتونیوس، ال اندر - که هنوز کم سن و سال بود - در نظر گرفته و رهسپار روم شد. رومی بخشی از خاک ارمنستان و سربازانی را برای گسترش فتوح در اختیار ارتوسدس قرار داد. چندی بعد، به جهت وقوع نبرد در مرزهای دیگر، آنتونیوس از این منطقه خارج شد و سربازان‌اش را نیز فراخواند. با بهره‌گیری از این فرصت، فرهاد چهارم، شاهنشاه اشکانی و ارتا یاس، شاهزاده‌ی ارمنی، بر ارتوسدس مادی تاختند و او را مغلوب ساختند و پادگان‌های رومی بازمانده در ارمنستان را برچیدند (کاسیوس دیو 49/44-33؛ پلوتارک، آنتونیوس 53-52). ارتوسدس پس از ش ت با فرزندان‌اش به روم پناهنده شد و یوتاپه نیز اجازه یافت که در همان‌جا به خانواده‌اش بپیوندد (کاسیوس دیو 51/16/2؛ مونومِنتوم آن انوم §32). سپس‌تر، فرزندان ارتوسدس با پشتیبانی رومیان دوباره فرمان‌روایی بر ماد/ آتو اتکان را به دست گرفتند. به تصریح کتیبه‌ای از آگوستوس، سزار روم، مادها، به واسطه‌ی سفیران خود، از وی درخواست د که بر ایشان فرمان‌روایی بگمارد، و او آریوبرزنس دوم پسر شاه ارتوسدس یکم را به فرمان‌روایی ماد (مونومِنتوم آن انوم §33) و ارمنستان (مونومِنتوم آن انوم §27؛ نیز کاسیوس دیو 54/9/2؛ تاسیتوس، سالنامه‌ها 2/4) منصوب کرد. پس از آن که آریوبرزنس دوم بر اثر سانحه‌ای درگذشت، پسرش ارتوسدس دوم به فرمان‌روایی ارمنستان گمارده شد، اما ارمنیان علیه‌اش شو د و او را به قتل رساندند (مونومِنتوم آن انوم §27؛ تاسیتوس، همان جا). با کشته شدن ارتوسدس دوم در حدود 20-19 م.، حاکمیت دودمان آتو ات به پایان کار خود رسید و پس از آن، این شاهزادگان اشکانی بودند که به فرمان‌روایی ماد/ آتو اتکان منصوب می‌شدند؛ چنان که به روایت جوزفوس (اعصار کهن یهود 18/2/4؛ 20/3/4) اردوان دوم (38-11/10 م.) پیش از رسیدن به مقام شاهنشاهی، فرمان‌روای ماد/ آتو اتکان9 بود؛ و پاکروس (pacorus) نیز از سوی برادرش، بلاش یکم، (80/76-51 م.) به همین سمت منصوب شده بود. در حدود 72 م. آلان‌ها به ماد/ آتو اتکان هجوم آوردند و آن را به سختی تاراج د، به طوری که پاکروس ناگزیر شد به مناطق دور از دسترس پناه ببرد و برای خانواده‌اش، که در بند آلان‌ها افتاده بود، یک‌صد تالنت نقره بپردازد (جوزفوس، جنگ‌های یهودیان 7/7/4). بلاش برای دفع مهاجمان از روم درخواست یاری کرد (ستونیوس، زندگانی دومیتیان 2/2).استرابو (11/13/3-2) در وصف آتو اتکانِ عصر اشکانی می‌نویسد:آتو اتکان را، با توجه به قدرت‌اش، نمی‌توان کشور کوچک و ناتوانی به شمار آورد، چرا که می‌تواند تا ده هزار سواره‌ و چهل هزار پیاده‌ فراهم آورد. این کشور بندرگاهی به نام کپوت (caputa) دارد که بر کرانه‌های آن نمک شوره می‌بندد و سخت می‌شود [...]. آنان همسایگان قدرت‌مندی چون ارمنیان و پارتیان دارند، که اغلب آماج تاراج‌گری ایشان می‌شوند. اما باز هم در برابرشان پایداری می‌کنند و آن‌چه را که از آنان ستانده شده است، دوباره به دست می‌آوردند. برای نمونه، شهر سیمبک (symbace) را، هنگامی که ارمنیان فرمان‌بردار رومیان شدند، از آنان بازستاندند. آنان موفق به دوستی با سزار شده‌اند، اما در عین حال به اشکانیان نیز تمایل دارند. کاخ سلطنتی تابستانه‌ی ایشان در دشتی در گنزک (ganzaca)10 واقع است11 و کاخ زمستانی‌شان در دژی به نام ورا (vera)12، که آنتونیوس در زمان لشگرکشی‌اش علیه اشکانیان آن را محاصره کرده بود [...]. همه‌ی نواحی این کشور حاصل‌خیزند، به جز بخش شمالی آن که کوهستانی و دشوارگذر و سرد است. استقلال آتو اتکان از حاکمیت بیگانگان (سلوکیان) و فرمان‌روایی دی ای این دودمانی ایرانی، و طبعاً زرتشتی بر آن، در زمانه‌‌ی آشفته‌ای که بیگانگان و کافران (از دید زرتشتیان) بر گوشه گوشه‌ی امپراتوری پیشین هخا چیره گردیده بودند، بی‌گمان این سرزمین را در نزد ایرانیان زرتشتی آن روزگار برخوردار از ارج و جایگاهی ویژه نموده بود. احتمالاً در طی دوران فرمان‌روایی همین دودمان است که آتش مقدس «گُشنَسپ» به شهر شاهی گنزک و سپس به شیز منتقل می‌شود و این محل را به کانون ان و زائران زرتشتی مبدل می‌سازد (بویس و گرِنه 1991: 78-75). جایگاه و منزلت این آتش‌کده چنان بود که شاهان ایران، در زمان رسیدن به سلطنت، پیاده به زیارت‌اش می‌رفتند و نذور و هدایای بسیاری را پیش‌کش می‌ د (مسعودی 1381: 89؛ ابن دادبه 1371: 120). این همه، سبب گردید که در برخی روایات زرتشتی، برای نمونه، «ايرانويج» (خاستگاه زرتشت و قوم اوستایی) با آذربایجان منطبق گردد (بن‌دهش 1369: 76، 89، 128) و در نتیجه‌ این سرزمین زادگاه زرتشت به شمار آید (مسعودی 1382: 224؛ صور الاقالیم 1353: 89‌ ؛ زکریای قزوینی 1366: 172).  عملیات فتح آتو اتکان و الحاق آن به شاهنشاهی نوپای ساسانی به دست اردشیر پاپکان (240-224 م.) صورت گرفت. او پس از ش ت دادن اردوان چهارم (224-213 پ.م.)، واپسین شاه اشکانی، در نبرد هرمزگان، به سوی همدان و جبال و آذربایجان لشگر کشید و آن‌ها را تصرّف نمود (طبری 1352، 2: 584؛ یعقوبی 1371، 1: 194؛ کاسیوس دیو 80/3/3-2). از زمان اردشیر یکم و با شکل‌گیری مفهوم - جغرافیایی - فرهنگی «ایران‌شهر»13 (= قلمرو آریاییان) که در آغاز به آن دسته از سرزمین‌های تحت فرمان شاهنشاهی ساسانی که مردمان‌اش دارای زبان ایرانی و دین زرتشتی بودند اطلاق می‌شد (احمدی 1386: 51)، آذربایجان (āturpātakān پارتی/ ādūrbādagān پارسی میانه) نیز، به جهت سهیم بودن در فرهنگ ایرانی و جغرافیای آن، پیوسته و همواره جزیی از این قلمرو به شمار آمده است؛ چنان که در سنگ‌نبشته‌ی شاپور یکم (270-240 م.) در کعبه‌ی زرتشت آمده است:من: مزداپرست، خدایگان، شاه شاهان ایران و انیران، که تبار از ایزدان [دارد] ...، فرمان‌روای ایرانشهر هستم و [این] ا (= ای ‌ها) را دارم: پارس، پارت، خوزستان، میشان، آسورستان، نودشیرگان، عربستان، آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، سیکان، اردان (= اران)، بلاسکان، تا به قفقاز و دروازه‌ی آلان‌ها ... (škz 1-2؛ باک 1978: 87-284).در سنگ‌نبشته‌ی کِردیر (kirdēr)، موبد بزرگ عصر ساسانی (سده‌ی سوم م.)، نیز آذربایجان جزیی از قلمرو ایران است:و من، کردیر [...]، آتش‌ها و مغان بسیاری را در قلمرو ایران (آریاییان) [یعنی:] پارس، پارت، خوزستان و آسورستان و میشان و نودشیرگان و آذربایجان و ان و ری و کرمان و تان و گرگان و مرو و هرات و اَبَرشهر و تورستان و مکران و کوشان‌شهر تا فراز پیشاور کام‌یاب ساختم (knrm 34-36؛ مکنزی 1999: 245).نویسندگان مسلمان نیز به همین‌سان آذربایجان را جزو همیشگی ایرانشهر دانسته‌اند (بنگرید به: ابن رُسته 1365: 121؛ مسعودی 1381: 74-73؛ مجمل واریخ و القصص 1318: 478؛ مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری، ریاحی 1382: 142؛ زکریای قزوینی 1366: 46؛ حمدالله مستوفی 1336: 23-22)، برای نمونه:گویند معتدل‌ترین و باصفاترین و بهترین بخش‌های زمین، «ایران‌شهر» است [...]: درازای آن میان رودخانه‌ی بلخ تا رودخانه‌ی فرات و پهنای آن میان دریای غابسکین (مازندران) تا دریای فارس و یمن، سپس به طرف مکران و کابل و طخارستان و منتهای آذربایجان است و آن جا برگزیده‌ی بخش‌های زمین و ناف زمین است، به علت رنگ مردم آن و اِستِوای پیکرهاشان و سلامت دهاشان؛ زیرا که ایشان از سرخی رومیان و بدخویی ترکان و زشتی چینیان و کوتاه‌بالایی یأجوج و مأجوج (مغول) و سیاهی حبشیان و نابه‌اندامی زنگیان برکنار بوده‌اند (مقدسی 1381: 615).در دوران فرمان‌روایی کواد (531-499، 496-488 م.) و خسرو انوشه‌روان (579-531 م.) در پی انجام یافتن اصلاحات گسترده‌ی اداری و نظامی، امپراتوری ساسانی به چهار ناحیه‌ی نظامی و اداری (kust پارسی میانه) تقسیم گردید و یک سپه‌بُد به فرمان‌داری هر کدام گماشته شد (طبری 1352، 2: 646؛ یعقوبی 1371، 1: 19-218؛ دینوری 1368: 96؛ ابن رسته 1365: 119؛ شهرستان‌های ایران 2، 21، 34، 58). در این تقسیم‌بندی آذربایجان جزوی از ناحیه‌ی «اَباختر» (شمال) بود. این ناحیه، اغلب به جهت اهمیت آذربایجان، صرفاً «ناحیه‌ی آذربایجان» خوانده شده است (ابن دادبه 1371: 119؛ یعقوبی 1371، 1: 219؛ شهرستان‌های ایران: 58). از فرمان‌داران ناحیه‌ی آذربایجان، از «زاذویه نَخوَرگان» (نلدکه 1378: 183)، مهران (ابن اعثم 1372: 106)، «ایران‌گشنسپ» (شهرستان‌های ایران 56) و خُره‌هرمزد و پسرش رستم (سبئوس 1999: 89 و 95؛ مسعودی 1381: 96)14 نام برده شده است. تخت‌گاه آذربایجان در دوران ساسانیان، یا دست‌کم در اوا آن، «اردبیل» بوده است (بلاذری 1346: 163؛ یاقوت حموی 1977: 129).نام‌های ا و روستاهای آذربایجان، چنان که ابن دادبه (1371: 120) در نیمه‌ی نخست سده‌ی سوم ق. به دست داده است، می‌تواند منع ‌کننده‌ی ترتیب آن‌ها دست‌کم در پایان روزگار ساسانیان باشد:مراغه، میانج، اردبیل، ورثان، میسر، برزه، سابرخاست، تبریز، مرند، خوی، کولسره، موقان، برزند، جنزه، جابروان، نریز، اُرمیه، سلماس، شیز، باجروان، رستاق شلف، رستاق سندبایا، بذ، رستاق ارم، بلوانکرج، رستاق سراه، دسکیاور، و رستاق ماینهج.آذربایجان در طی دوران ساسانیان، هم‌چنان دارای ارج و جایگاهی برجسته، و صحنه‌ی وقوع رخدادهایی مهم بود. چنان که خسرو پرویز (628-590 م.) آن گاه که پدرش هرمزد (590-579 م.) به وی گمان نافرمانی و شورش برد، به آذربایجان پناه جُست و در همان‌جا نیز بزرگان ایران او را به پادشاهی شناختند (طبری 1352، 2: 727؛ مسکویه 1369: 189؛ تئوفیلاکت سیموکتا، تاریخ 4/3/13). محل وقوع نبرد پایانی بهرام چوبین و خسرو پرویز، که به ش ت بهرام غاصب و استقرار پادشاهی خسرو فرجامید، در دشت «دنک» در آذربایجان بود (طبری 1352، 2: 33-732؛ مسکویه 1369: 193؛ دینوری 1368: 122؛ ثعالبی 1368: 428).در این دوران، آتش‌کده‌ی «گشنسب» آذربایجان به جایگاهی والاتر از گذشته دست یافته بود؛ چنان که بهرام پنجم (439-421 م.)، پس از ش ت دادن فرمان‌روای هفتالیان، تاج و شمشیر گوهرنشان وی را با زیورهای بسیار دیگر به این آتش‌کده بخشید (طبری 1352، 2: 623؛ مسکویه 1369: 149؛ ثعالبی 1368: 360)؛ و بی‌گمان به جهت ثروت‌مندی و اهمیت و ایدئولوژیک این آتش‌کده بود که هراکلیوس، امپراتور روم شرقی، در زمان تهاجم به ایرانِ عصر خسرو پرویز (624 م.)، این آتش‌کده را به تاراج گرفت (سبئوس 1999: 81 ؛ بسنجید با مسعودی 1381: 142).با هجوم اعراب به ایران، یان آذربایجان و جِبال به فرماندهی رستم پسر خُره‌هرمز، سپهبد آذربایجان، به رویارویی با مهاجمان شتافتند، اما پس از چهار روز نبرد و دررسیدن نیروهای کمکی جنگ‌آزموده و پرشمار از به اردوی اعراب، ایرانیان در آوردگاه قادسیه ش ت خوردند و رستم نیز کشته شد (637 م./ 16 ق.). بازمانده‌ی ایران، که فرمانده آن خُره‌زاد (فرخ‌زاد) برادر رستم بود، در تیسفون تاب ایستادگی در برابر اعراب را نیاورد و شهر را به مهاجمان واگذاشت. تلاش ایران برای پس زدن مهاجمان در نبرد جَلولا (640 م./ 19 ق.) نیز سودی نداشت و سرانجام با ش ت ایران در نبرد نهاوند (642 م./ 21 ق.) راه رخنه و چیرگی اعراب به درون ایران، و آذربایجان، گشوده و هموار شد (سبئوس 1999: 99-98، 105-104؛ طبری 1352، 5: 1671 به بعد؛ بلاذری 1346: 54 به بعد؛ ابن اعثم 1372: 92 به بعد؛ یعقوبی 1371، 2: 24 به بعد؛ مسکویه 1369: 292 به بعد).نخستین فاتح آذربایجان، بُکَیر بن عبدالله، به فرمان عُمر در حدود 642 م./ 22 ق. به این سرزمین لشگر کشید و در نخستین نبرد با آذربایجان، اسفندیار، پسر فرخ‌زاد، را ش ت داد و به بند کشید و به جز دژها، دیگر نواحی را به تصرف درآورد. اندکی بعد، عُتْبه پسر فَرقَد جانشین او شد و ضمن تصرّف مناطق بازمانده، بهرام، برادر اسفندیار، را که به رویارویی با او برخاسته بود، ش ت داد و گریزاند. در این زمان بود که پیمان صلحی میان عتبه و اهالی آذربایجان بسته شد و مردم م م به پرداخت جزیه و پذیرایی از اعراب شدند (طبری 1352، 5: 81-1979؛ مسکویه 1369: 62-361). فتح اردبیل، تخت‌گاه آذربایجان، نیز به دست حُذَیفه پسر یَمان انجام یافت. او مرزبان آذربایجان را ش ت داد و در ازای دریافت 800 هزار درهم با مردم پیمان صلح بست. بنابر این پیمان‌نامه، اعراب متعهد شدند که آتش‌کده‌ها را ویران نکنند، به کردان کوچ‌گر متعرض نشوند و به ویژه اهالی شیز را از و پای‌‌کوبی در روزهای عید و به جا آوردن آیین‌های دیگر بازندارند (بلاذری 1346: 163).به این ترتیب و در طی سال‌های آینده، با گسترش نفوذ و چیرگی اعراب، آذربایجان به جزوی از امپراتوری نوپای ی مبدّل گردید.   پی‌نوشت‌ها:1. *atr.pāta پارسی باستان/ atǝrǝ.pāta اوستایی/ atūrpāt پارسی میانه/ atropátes یونانی به معنیِ «[آن که ایزد] آتش پشتیبان [اوست]» (تاورنیه 2007: 125).2. از میان نویسندگان مسلمان، مقدسی (1385: 555) و یاقوت حموی (1977: 128) نیز تصریح کرده‌اند که نام آذربایجان از نام «آذرباذ» پسر بیوراسف گرفته شده و بنیان‌گذار این ای او بوده است. 3. یونانیان و رومیان این سرزمین را media atropatene (مادِ آتو اتکان)، atropatene (آتو اتکان) و گاه فقط «ماد» خوانده‌اند.4. artabarzanes یونانی/ *rtabrzana ایرانی باستان به معنیِ «تعالی‌دهنده‌ی اَرتا (= نظم و راستی)» (تاورنیه 2007: 293).5. artavasdes لاتینی/ *rtavazdah پارسی باستان به معنیِ «برخوردار از نیروی پایداری به لطف ایزد اَرتا» (تاورنیه 2007: 297).6. منطبق بر مراغه‌ی کنونی (مینورسکی 1944: 62-261).7. به تصریح استرابو (11/13/3) و پلوتارک (آنتونیوس 49)، رود ارس مرز میان ماد آتو اتکان و ارمنستان بوده است. بنابر این، روشن است که از همان آغاز نیز، سرزمین‌های شمالی رود ارس (= اران) بخشی از جغرافیای و فرهنگی آذربایجان (ماد آتو اتکان) نبوده و اطلاق کنونی نام آذربایجان به این منطقه، فاقد مبنای تاریخی است.8. ariobarzanes لاتینی/ *aryabrzana ایرانی باستان به معنیِ «ترفیع‌دهنده‌ی ایرانیان» (تاورنیه 2007: 112).9. تاسیتوس (2/3؛ 6/36، 41، 43) اردوان را، تا پیش از پادشاه شدنش، با سکاها و گرگان مرتبط می‌داند و نه آذربایجان. 10. شهر گنزک در میاندواب کنونی واقع بوده است (مینورسکی 1944: 254). شکل این نام‌واژه (برگرفته از *ganzaka ایرانی باستان «خزانه») گواه ب ا شدن این شهر در زمان هخا ان است. 11. مسعودی (1381: 89) می‌نویسد که اشکانیان تابستان را در شیز (تخت سلیمان کنونی) آذربایجان به سر می‌برده‌اند.12. «ورا» برابر «فراتا» و منطبق بر مراغه‌ی کنونی است (بنگرید به: پی‌نوشت 6).13.aryānšahr پارتی/ ērānšahr پارسی میانه14. منابع دیگر، رستم و پدرش را سپهبد اسان دانسته‌اند (طبری 1352، 2: 783؛ یعقوبی 1371، 1: 214؛ مسکویه 1369: 224).   کتاب‌نامه:ابن اعثم، محمد بن علی (1372). الفتوح، ترجمه‌ی محمد بن احمد مستوفی هروی، مصحح غلام‌رضا طباطبایی مجد، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب ی.ابن دادبه (1371). مسالک و ممالک، ترجمه‌ی سعید خاکرند، تهران، مؤسسه‌ی فرهنگی حنفاء.ابن رسته (1365). الاعلاق النفیسه، ترجمه‌ی حسین قره‌چانلو، تهران، کبیر.احمدی، داریوش (1386). پایان جهان و ظهور موعود در ادیان ایران باستان، تهران، جوانه‌ی توس.بلاذری، احمد بن یحیا (1346). فتوح البلدان، ترجمه‌ی آذرتاش آذرنوش، تهران، بنیاد فرهنگ. بن‌دهش (1369). نوشته‌ی فرنبغ دادگی، ترجمه‌ی مهرداد بهار، تهران، توس.ثعالبی، ابومنصور (1368). تاریخ ثعالبی (غرر اخبار ملوک فرس و سیرهم)، ترجمه‌ی محمد فضائلی، تهران، نقره.دینوری، ابوحنیفه (1368). اخبار الطوال، ترجمه‌ی محمود مهدوی دامغانی، تهران، نی.ریاحی، محمدامین (1382). سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی، تهران، پژوهش‌گاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.زکریای قزوینی (1366). آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه‌ی عبدالرحمان شرفکندی، تهران، مؤسسه‌ی علمی شه‌ی جوان.آسانا جاماسب (1371). شهرستان‌های ایران در متون پهلوی، ترجمه‌ی سعید ، تهران، کتاب‌خانه‌ی ملی ایران. صص 29-221صور الاقالیم / هفت کشور (1353). به تصحیح منوچهر ستوده، تهران، بنیاد فرهنگ ایران.طبری، محمد بن جریر (1352). تاریخ طبری (تاریخ الرسل و الملوک)، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، تهران، بنیاد فرهنگ ایران.مقدسی، ابوعبدالله (1385). احسن قاسیم فی معرفت الاقالیم، ترجمه‌ی علی‌نقی منزوی، تهران، کومش.مقدسی، مطهر بن طاهر (1381). آفرینش و تاریخ، ترجمه‌ی محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، آگاه.مجمل واریخ و القصص (1318). به تصحیح ملک‌الشعرای بهار، تهران، چاپ‌خانه‌ی خاور.مسعودی، ابوالحسن (1381). نبیه و الاشراف، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، تهران، علمی و فرهنگی.مسعودی، ابوالحسن (1382). مروج الذهب، جلد 1، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، تهران، علمی و فرهنگی. مشکویه، ابوعلی (1369). تجارب الامم، ترجمه‌ی ابوالقاسم ی، تهران، سروش، جلد یکم.حمدالله مستوفی (1336). نزهت القلوب، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، کتاب‌خانه‌ی طهوری.نولدکه، تئودور (1378). تاریخ ایرانیان و عرب‌ها در زمان ساسانیان، ترجمه‌ی عباس زریاب، تهران، پژوهش‌گاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.یاقوت حموی، شهاب‌الدین (1977). معجم البلدان، جلد 1، دار صادر، بیروت.یعقوبی، ابن واضح (1371). تاریخ یعقوبی، ترجمه‌ی محمدابراهیم آیتی، تهران، علمی و فرهنگی.
1795401

معرّفی گروهی از مورّخان معاصر (بخش اوّل)

شاید در میان تمام علوم انسانی، تاریخ تنها علمی باشد که فاقد هرگونه اصطلاحات تخصّصی ویژۀ خود بوده و از این رو برای همگان قابل فهم است؛ اگر یک غیر متخصّص در زمینۀ حقوق کت را به دست بگیرد، بعد از خواندن دو صفحه از آن، به گوشه ای می گذارد و از ادامۀ مطالعه منصرف می شود. همچنین است وضعیت روانشناسی، جامعه شناسی، جغرافیا، اقتصاد، فلسفه و منطق یا حتّی ادبیّات. امّا تاریخ چنین نیست و همین قابل فهم بودن آن، این تصوّر غلط را برای بسیاری از خوانندگانش به همراه آورده که: حال که می فهمم، پس لابد می توانم بنویسم!! از این رو متخصّص و غیرمتخصّص به نگارش تاریخ -فارغ از شناخت آن و روش تحقیق و نگارشش و تشخیص راست از دروغ و دانستن کلّیاتی از علوم مرتبط و قوّۀ تجزیه و تحلیل و بسیاری از ریزه کاری دیگر- روی می آورند و بازار را از انواع و اقسام کتاب داستان های رنگارنگ برای علاقه مندان پر می کنند. در حالی که متخصّصان در هر رشتۀ علمی بیشتر با مقاله هایشان ارزی می شوند تا کتابها. اینگونه می شود که در این عرصه نیز نام بزرگان نام آور و تلاشگر حتّی در میان همشهریان خود نیز ناشناخته می ماند و حقیران مایۀ ننگ، مانند مور و ملخ به میدان ریخته و نوشته های خود را -در سایۀ مسامحۀ نهادهای نظارتی- به تولید انبوه رسانده و برای مردم خود هویّت تعیین می کنند!... . در این نوشتار، به ترتیب الفبا به معرّفی گروهی از تاریخ نویسان هم روزگار خود که اعمّ از اصل یا تقلّبی بودنشان برای هم میهنان اهل مطالعۀ ما نامهایی کم ش شناخته شده هستند، می پردازیم. بخش اوّل به حوزۀ تاریخ ایران اختصاص دارد و ان شاءالله در بخش دوّم به تاریخ خواهیم پرداخت. امید که بعد از آشنایی اجمالی، مطالعۀ آثارشان نیز با ارزی منطقی از جایگاه علمی و تحلیل نظراتشان توأم باشد. 1. ژاله آموزگار) پروفسور ژاله آموزگار یگانه، زادۀ خوی و متخصّص فرهنگ و زبانهای باستانی است. او علاوه بر ترکی و فارسی، به زبانهای انگلیسی، فرانسه، پهلوی و اوستایی نیز تسلّط دارد. نامش را بیشتر در کنار نام مرحوم احمد تفضّلی در آثار مشترکی که با هم تدوین کرده اند می بینیم. آثاری نیز در قالب ترجمه یا تألیف دارد مانند: ترجمۀ "نخستین انسان و نخستین شهریار" آرتور کریستین سن محقّق فرانسوی و ترجمۀ متن پهلوی "ارداویراف نامه". کتاب بسیار خواندنی او "تاریخ اساطیری ایران" است که واقعاً شا ار بوده و حقّ مطلب را دربارۀ اسطوره های ایرانی در حجمی کوچک ادا کرده است. او یک نابغه است. 2. یرواند ابراهیمیان) یرواند آبراهامیان با ابراهیمیان از ارامنۀ متولّد تهران و دانش آموختۀ تاریخ از انگلستان و ست. در حال حاضر نیز در به تدریس می پردازد. از نویسندگان مطرح در در عرصۀ تاریخ معاصر بوده و در تألبفات خود بیشتر بر روی جریانات اجتماعی و انقلابات معاصر ایران و جهان تمرکز دارد. ارمنی ها به دلیل موقعیّت جغرافیایی و تاریخی خود به همراه آذربایجانیان -به طور خاص تبریزی ها- و گیلانیان، پیشگامان نهضت های روشنفکری در تاریخ معاصر ایران بوده اند که ابراهیمیان نیز از این قافله عقب نمانده است. اثر مشهور او کتاب "ایران بین دو انقلاب" است که بررسی حوادث ایران حدّ فاصل انقلاب مشروطه تا انقلاب ی می پردازد؛ ولی نظرات او نیز خالی از قصد و غرض نبوده و ایراد عمده اش، پررنگ جلوه دادن نقش همفکران و هم مسلکان خودش در تمام جریانات این دوران است. اساساً تاریخ معاصر به لحاظ منابع، نقطه مقابل تاریخ باستان است و اگر در تاریخ باستان به دلیل کمبود منابع، مورّخان آزادانه به ارائۀ فرضیه هایی می پردازند که به آسانی نه قابل اثبات است و نه قابل انکار، در تاریخ معاصر نیز به ع به دلیل بیشبود منابع همین کار صورت می گیرد و به راحتی می توان نظراتی در تقابل هم و با 180 درجه مغایرت با یکدیگر ارائه کرد که برای هر دو نیز منابع به حدّ کافی موجود باشد. اساساً نه در ایران و در جهان، هیچ مورّخی که دغدغۀ صداقت داشته و به دنبال حقیقت باشد، سراغ کمتر از صد سال قبل از زمان خودش نمی رود. 3. منوچهر اقبال) ملقّب به مقبل السّلطنه، زادۀ مشهد، دارندۀ مناصبی چون فرهنگ محمّدرضا شاه پهلوی، رییس تهران، مدیرعامل شرکت ملّی نفت ایران، رییس سازمان نظام پزشکی و یک دوره نیز نخست بود. به اقتضای ضرورتی که خود احساس می کرد، بسیار ثناگو و دستبوس شاه بود. در ماههای پایانی سلطنت شاه که برخی از دلسوزان سلطنت، سقوط وی را حتمی می دانسته و وی را تشویق به اندکی چرخش به سوی انقل ون مسلمان برای رفع خطر کمونیسم -به زعم خودشان- می د، اقبال نیز از انی بود که در این راستا کت با عنوان "سه هزار سال دروغ در تاریخ ایران: زرتشت وجود خارجی نداشته. تاریخ ایران سراسر دروغ و افسانه. کوروش و انوشیروان ستمگر بودند" نوشته و به شاه تقدیم کرد تا وی را اندکی از فضای باستانگرایی دور کند. بر این کتاب -که هنوز به چاپ نرسیده- چهار نفر شامل: حمیدرضا پهلوی (برادر کوچکتر شاه)، شهریار شفیق (خواهرزادۀ شاه و داماد اقبال)، مرحوم احمد تفضّلی و یک آموزگار زرتشتی مسلمان شده که نامش را فاش نکرده، حاشیه نوشتند. اقبال در این کتاب -چنانچه از نامش پیداست- تمام شکوه ایران باستان را ی ره زیر سؤال برده و در برابر آثار باستانی ایران و ستونهای -به قول خودش- پوسیدۀ تخت جمشید، شکوه اهرام و تمدّن باستانی مصر را به رخ شاه کشیده است. از دروغ ها و تقلّب های دین زرتشت نیز برداشته و زرتشتیان را به معنای واقعی پرستندگان آتش عنوان کرده است. هویّت ایران را نیز مرهون شخصیّت سلمان فارسی دانسته و از دوران بعد از تاریخ ایران به بزرگی یاد کرده است. او همچنین از زبانهای ایرانی به حقارت یاد کرده و زبان پهلوی را پوسیده و "کپک زده" و زبان فارسی را نیز ضعیف و نارسا توصیف کرده است. شکّی نیست که عمدۀ عظمت تاریخ ایران در دوران ی آن بوده و دوران پیش از در برابر آن حرفی برای گفتن ندارد؛ اما این مایه ناچیزانگاری در قبال آن نیز روا نیست. چرا که به هرحال ایرانیان قومی متمدّن بوده اند که پذیرش توسّط آنان، هم برای آنان و هم برای هنر محسوب می شود، وگرنه آوردن مردمان بی تمدّن تعریفی ندارد. 4. فریدون بدره ای) زادۀ کرمانشاه است و دارای لیسانس ادبیّات فارسی و فوق لیسانس و ای زبان شناسی. آثارش بیشتر ترجمه است. آثاری نیز از خود دارد. بیشتر علاقه مند به سنّت ها و فرهنگ های قدیمی است و تمرکزش بر روی فرقۀ "اسماعیلیه" است. در کل یک نویسندۀ معمولی است. 5. مهرداد بهار) فرزند ملک الشّعرای بهار بود. متولّد تهران، تحصیل کردۀ ادبیّات فارسی، متخصّص زبانهای باستانی و مدرّس اساطیر ایران باستان در . در زمینۀ زبانها و اسطوره های ایران باستان به پژوهش می پرداخت و آثاری در این حیطه دارد، از جمله: چند واژه نامۀ پهلوی به فارسی، معرّفی داستانهای شاهنامه به ک ن، ادبیّات مانوی، ادیان آسیایی و... . مشهورترین کتاب او "پژوهشی در اساطیر ایران" است. در کل فردی بود علاقه مند و زحمتکش. 6. ذبیح بهروز) متولّد تهران و تحصیل کردٖۀ علوم ادبی و عربی در قاهره و کشورهای اروپایی بود. شعر نیز می سرود. قدّی بلند، اندامی متناسب، روحیه ای جوان و اخلاقی نیکو داشت. شاید خودش چندان مذهبی نبود، ولی به اهمّیت مذهب در جامعۀ ایران واقف بود و از این رو احترام فرهنگ هم وطنانش را نگاه داشته است. وی از نخستین انی است که در آثار ایرانشناسان غربی شک کرده و آنها را دارای قصد و غرض دانسته است. از نظریۀ توطئه در تاریخ ایران باستان هم غافل نبوده و همواره به مانویان همانند اسماعیلیان به دیدۀ سوءظن نگریسته است. از جمله آثار خوب او، کتاب نسبتاً کم حجم "تقویم و تاریخ در ایران" است. 7. رقیّه بهزادی) تهرانی و دانش آموختۀ فرهنگ و زبانهای باستانی می باشد. نابغه نیست، ولی بسیار سختکوش است و خستگی ناپذیر. در زمینۀ قوم شناسی و نمادشناسی فعّالیت می کند و تاکنون بیش از سی کتاب و صدها مقاله از خود به یادگار گذاشته است. در آثارش رویکردی اجتماعی به تاریخ دارد و کتاب خواندنی و کم حجم او "آریا و ناآریاها در چشم انداز کهن تاریخ ایران" نام دارد. او در این کتاب تمام اقوام ایران کهن -پیش و پس از ماد و هخا - را بدون نام بردن از پادشاهان و سلسله های حکومتی ذکر کرده و به طور خلاصه به بررسی فرهنگ مردمی و اجتماعی آنان پرداخته است. از این رو مرجع خوبی برای شناخت تاریخ غیر _نظامی ایران باستان می تواند باشد. کتابهای دیگری نیز دارد که بیشتر دربارۀ اقوام و ادیان کهن منطقه است. 8. ابراهیم پورداوود) بدون تعارف خدا لعنتش کند. وی ی بود که بنای دین زرتشتی را که رو به ویرانی رفته بود، بعد از بازگشت از هند تجدید کرده و به آن رنگ و بوی داده و با تأسیس انجمن زرتشتیان و سرودن سرودهای اتحاد آنان -در حالی که خود مسلمان بود- ایرانگرایی و ایراندوستی را در تاریخ معاصر به نفع زرتشتی مآبی و ستیزی مصادره کرده و جوانان بسیاری را از این راه در دام انداخت که اثرات شوم آن هنوز هم ادامه دارد. از این رو توسط اقبالیّون (همفکران منوچهر اقبال) به لقب جغد پیر زرتشتیان ملقّب شده است. خود نیز فردی به شدّت عرب ستیز، ترک ستیز و البتّه ستیز بود. افتخارش نخستین ترجمۀ اوستا به فارسی است. در زادگاهش رشت مدفون است و آثارش عمدتاً در موضوع دین زرتشتی است. اگر از من بپرسند پشوتن موعود در کتابهای دینی زرتشتی که گفته اند پیش از سوشیانت از هند می آید و دین زرتشتی را احیا می کند کیست؟، می گویم بی شک همین پورداوود است! 9. ناصر پو یرار) دیوانه بود. با نام اصلی ناصر بناکننده، از دوستان سابق مرحوم پرویز رجبی که هنگام کار در چاپخانه با ایشان آشنا شده بود. خود -آنچانکه اعتراف نیز می کند- سواد رسمی نداشت و به نظر می رسد نظرات عمده اش سرقتی و پروبال یافتۀ نظرات دیگران باشد. اهل تهران و کمونیست مسلک بود و سابقۀ ابکاری و زندانی شدن هایی در دوران پیش از انقلاب دارد. پس از انقلاب به اصطلاح توّاب شد و به کارهای ویراستاری و داستان سرایی و چکامه گویی ادامه داد. کم کم به جرگۀ منتقدان تاریخ ایران -پیش و پس از - پیوست و سخنانی در باب حمایت از حقوق قومیّت ها ایراد کرد تا نهایتاً کتاب جنجالی خود "12 قرن سکوت" را (که نامش را از "دو قرن سکوت" عبدالحسین زرّین کوب عاریه گرفته است) به چاپ رساند. مطالب این کتاب خیلی به مذاق پان ترکیست ها و پان عربیست ها خوش آمد؛ گرچه نویسنده خود نه پان ترکیست بود و نه پان عربیست، بلکه صرفاً ضدّ ایران بود و این از نام کاربری اش در فضای مجازی نیز بر می آید: ناریا یعنی مع ایران!! وی در کتاب مزبور واقعۀ یهودساختۀ پوریم را بزرگنمایی کرده و مدّعی شده است: پس از آن واقعه که در دوران خشایارشای هخا رخ داد، بساط تمدّن به کلّی از ایران برچیده شد و ایرانیان تا 12 قرن در فترت مطلق بودند تا زمانی که وارد ایران شد. هخا ان خود یک حکومت ضعیف بودند و در مورد آنان اغراق شده است. مادها هم ساخته و پرداختۀ مورّخان امروزی به عنوان مقدّمه ای برای جاانداختن هخا انند. اشکانیان یک حکومت یونانی و غیرایرانی بودند. ساسانیان هم حکومتی محلّی در فارس بودند. تازه بعد از هم حکومتهای ایرانی همگی دستخوش بزرگنمایی در آثار مورّخان شده اند و هیچکدام از آنها به آن بزرگی که می گویند نبوده است تا زمان همین انقلاب ی خودمان!! وی بنای تخت جمشید، کتاب اوستا، سنّت ی ، شخصیّت سلمان فارسی، و حتّی گلستان و بوستان سعدی و دیوان حافظ را ساخته و پرداختۀ تخیّل مورخان دورۀ معاصر با دسیسۀ یهود می داند؛ در حالی که در درستی واقعۀ پوریم یا شخصیت عبدالله بن سبا شک نمی کند و این از عجایب شک برانگیز روزگار است (تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل). برخی از نظراتش مانند اغراق یافتگی احوال هخا ان توسّط یهود، قابل تأمّل است، ولی در کل ارزش پاسخ دادن ندارد و می توان گفت همراه خودش به خاک س شد. 10. حمیدرضا پهلوی) برادر کوچکتر محمّدرضا پهلوی از مادری دیگر بود. فردی غیر ، علمی، گرا و می توان گفت تافتۀ جدابافتۀ خاندان پهلوی بود که دربار پهلوی عنوان "شاهپور" را به دلیل مخالفت با برادرش از او سلب کرده و پس از انقلاب هم تنها عضو این خاندان بود که با قبول وزارت کشور و با تغییر نام خانوادگی از پهلوی به " ی" به همراه مادرش عصمت تشاهی در ایران ماند و در سال 1371 درسنّ 60 سالگی درگذشت و در زادگاهش تهران ( بهشت زهرا(س)، قطعه ۷۶ ، ردیف ۲۷ ، شماره ۶۴ ) دفن شد. اگر هم در زندگی شخصی اش انحرافاتی داشته، در مقام ارزی شخصیّت علمی قابل اعتنا نیست. از او بیش از 50 عنوان دستنوشته در قالب نامه نگاری و مکاتبه، مقاله، جزوه و رساله یا کتاب در زمینه های مختلفی چون فیزیک، شیمی، ریاضی، گرامر، فقه، علوم تربیتی، تاریخ، ادبیّات و حتّی علوم غریبه به جای ماند که به چاپ نرسیده و تنها از عنوان آنها می توان به جایگاه علمی و افکار و عقایدش پی برد. در زمینۀ علمی، علی رغم نداشتن مدرک رسمی ی، مسلّط به چند زبان چون ترکی و عربی و انگلیسی و لاتین و ایتالیایی و مترجم و رابط بین اینشتین و آیت الله بروجردی (ره) بود و با دانشمندان دیگری چون پروفسور حس ، پروفسور هشترودی، شعبان طاووسی (پدر هیپنوتیزم ایران) و دیگران نشست و برخاست داشت. به لحاظ عقاید، کلّاً با سیاست، فلسفه، عرفان و تصوّف، شعر نو و غزلسرایی عاشقانه، روش های جدید تربیتی و انواع انقلابات اجتماعی مخالف بوده و راه نجات را در پیروی از علمای سنّتی شیعه می دانست و بس. در این زمینه مکاتباتی نیز با حاکمان و شخصیت های تأثیرگذار آن روز -مسلمان و غیرمسلمان- داشته است. در زمینۀ تاریخ ایران نیز معتقد است: ایرانیان طبیعتاً دارای خصلتهایی چون تنبلی و ریاکاری اند و به همین خاطر مشروطه خواهی و دموکراسی با طبیعتشان سازگار نیبست. درخشانترین دوران تاریخ ایران همان دوران میانی تاریخ بعد از است. زرتشتیان نیز -به همراه بهائیان- خطرشان برای ایران به مراتب از یهودیان و یان و کمونیست ها بیشتر است. این موضوع از برخی آثارش مانند " و ایران، اشتباهات پدرم، اهل کوفه و تبار ایرانی آنها، فرهنگ ایرانیان هموطنان ما، زرتشت گرایی و عواقب وخیم آن برای ایران، کوروش عامل عقب ماندگی ایران (که این دو رسالۀ اخیر را برای برادرش شاه نوشته)، نظری منصفانه به تاریخ ایران ی، مشروطیت و دموکراسی دو مار زهراگین خوش خط و خال که ما مردان ایران را گزیدند و فرزندان و ن ما را بلعیدند" و... بر می آید. او نیز نابغه بود و همواره روحیه ای ناراضی و انتقادی داشت. اشعارش نیز همه یا منظومه های علمی است، یا مذمّت نفس و از این قبیل. 11. احمد تفضّلی) زادۀ اصفهان و زبان های باستانی در تهران بود. به زبانهای عربی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی و روسی نیز تسلّط داشت. در اوا عمرش به عنوان معاون علمی و پژوهشی فرهنگستان زبان و ادب فارسی مشغول به کار بود. فردی بود علاقه مند و زحمتکش. آثار مشترکی با خانم ژاله آموزگار نوشته و آثاری نیز به تنهایی در قالب تألیف یا ترجمه دارد؛ مانند: ترجمۀ متن پهلوی مینوی د. اثر معروف او "تاریخ ادبیّات ایران پیش از " است. با اینکه از قربانیان قتل های زنجیره ای محسوب نمی شود، ولی او نیز در گیرودار آن جریان و قاطی مقتولان، به طور مشکوکی به قتل رسید و یک روز بعد از ظهر در حال حرکت به منزلش ناپدید شده و شب هنگام جنازه اش را نزد ماشینش در باغ فیض در شمال غرب تهران یافتند. بدینگونه عرصۀ علم یکی از مفا خود را از دست داد. 12. غلامعلی حدّادعادل) زادۀ تهران، ای فلسفه، مدرّس و معلّم دبیرستان است. با وجود چند دوره نمایندگی و یک دوره ریاستش بر مجلس شورای ی و یک دوره نیز ک داتوری ناتمام ریاست جمهوری اش، بیشتر به عنوان رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی شهرت دارد تا یک شخصیّت . دهه شصتی ها نیز او را با متون کتابهای درسی اجتماعی و مدنی و دینی و برخی مقالات و اشعارش در کتاب فارسی می شناسند. آثاری از مقاله و کتاب در زمینه های فلسفه، علوم اجتماعی، ادبیّات و تاریخ دارد. از جمله: "فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی، تاریخ و تاریخ نگاری، دانشنامۀ جهان (زیر نظر)، آسیب شناسی تربیت دینی" و... . رویکردش به تاریخ ایران مانند علی اکبر ولایتی رویکردی غلط بوده و به جای میهن دوستی یا حتّی ملّی گرایی، ایراندوستی و ایرانگرایی صرف را تبلیغ و ترویج می کند؛ یعنی چیزی که مخاطبانش بیشتر خارجیان علاقه مند به ایران باید باشند تا خود ایرانیان. فی المثل پارادایم (الگوواره) "ایران سرسبز من" را در ذهن ک ن و نوجوانان جا می اندازند؛ در حالی که الگووارۀ صحیح -که جایش در کتابهای درسی خالی است- عبارت است از اینکه: "ایران من، من تو را سرسبز خواهم کرد". البتّه قلمی شیوا و رسا دارد، ولی در زمینۀ الگوسازی و الگودهی توانش بیشتر از این نیست. ملامتش نیز نباید کرد. 13. بهاءالدّین مشاهی) قزوینی است. دانش آموختۀ کتابداری و فعّال در زمینه های قرآن پژوهی، حافظ پژوهی، ترجمه و ویراستاری، فرهنگ نویسی و طنزپردازی. در درجۀ اوّل رو مه نگار است تا نویسنده. آثاری اعمّ از ترجمه و تألیف در زمینۀ تاریخ و ادبیّات نیز دارد. او نیز مانند حدّادعادل در این عرصه کم توان بوده و اظهاراتش در مورد تاریخ ایران ناشی از احساسات است. 14. اردشیر خورشیدیان) موبد زرتشتی اردشیر خورشیدیان، رییس انجمن موبدان تهران و بسیار متعصّب و ستیزه جوست. کتابهایی دارد چون "جهان بینی اشوزرتشت" و "پاسخ به پرسش های دینی زرتشتیان" که در آنها و همچنین در سایر نوشته ها یا سخنرانی هایش همواره به منظور دفاع از دین زرتشت و علمی نمایاندن بخشهای افی آن، به شایعه پراکنی علیه می پردازد. اگر هم در مقایسه های مغلطه مستقیم به نتازد، هنگام بحث دربارۀ امتیازات دین زرتشتی در موارد مورد اختلاف با ، معلوم است که منظورش چیست؟ مصیبت دیگر برای جامعۀ ما که امثال اینان سردمدارانش هستند، مصادرۀ فرهنگ ایرانی -حتّی دوران ی اش- به نفع دین زرتشتی است؛ تا جایی که برخی دو عبارت "ایرانیان باستان" و زرتشتیان" را به جای هم به کار می برند! این در حالی است که فرهنگ مردمی به جا مانده از ایران پیش از بیشتر متعلّق به دین مهری و یادگار دورۀ اشکانی است تا دین زرتشتی دورۀ ساسانی. فرهنگ عموم هموطنان زرتشتی کشور نیز در موارد بسیاری با فرهنگ القائی موبدان متفاوت است و ی ان انگاراندن آن یادگار عصر جدید است. 15. عمادالدّین تشاهی) اهل کرمانشاه بود. کت دارد به نام "جغرافیای غرب ایران یا کوههای ناشناختۀ اوستا" که در آن با دلایل خود اثبات کرده که 16 مملکت اوّلیۀ آریایی -یاد شده در زامیا ت اوستا- که اکثر موّرخان در شمال شرق فلات ایران می پندارند، متعلّق به شرق نبوده و همگی در حوالی غرب و شمال غرب ایران یعنی نواحی کرمانشاه، کردستان و آذربایجان کنونی قرار دارد. اهمّیت این نظر از آن روست که بدانیم اگر منابع دست اوّل غیرنوشتاری تاریخ شامل دو دسته منابع اسطوره ای و منابع باستانشناختی می شوند، در مورد دوره هایی که نوشته های کافی از آن در دست نیست، تنها با تطبیق داده های اسطوره ای با یافته های باستانشناختی است که می توان به کشف ندانسته ها نایل آمد؛ در مورد تاریخ ایران، بیشتر منابع نوشتاری و همچنین بیشتر منابع باستانشناختی متعلّق به غرب آن است. حال اگر یک بار برای امتحان هم که شده بیاییم و تمام منابع اسطوره ای -مانند روایات اوستا- را منحصر به شرق ایران ندانیم، ببینید تا چه اندازه می توانیم در امر "تطبیق" موفّق شویم و تاریکی های تاریخ ایران را روشن کنیم! البتّه ممکن است تعلّقات قومی و محلّی آن بزرگوار نیز در این نظریه پردازی بی تأثیر نبوده باشد، امّا به هرحال نظریّۀ ارزشمندی است و باید ارج نهاده و پیگیری شود. 16. پرویز رجبی) روستازاده ای از قوچان اسان و بزرگ شدۀ زادگاه پدری اش آق کند آذربایجان شرقی بود. پس از اخذ مدرک ای ایرانشناسی از آلمان به میهن بازگشته و مرکز تحقیقات ایرانشناسی را بنیاد نهاد. در مقطعی نیز ریاست بخش ایرانشناسی دایرة المعارف بزرگ ی را بر عهده گرفت. مورّخی مستقل و صاحب سبک و در عین حال ادیبی نازک احساس بود و تمام ویژگی های لازم برای یک مورّخ خوب را در خود جمع داشت. اگر در ایران معاصر تنها دو نفر در عرصۀ تاریخنگاری داشته باشیم که کارشان درست باشد، بی شک یکی از آن دو مرحوم پرویز رجبی است. وی در این عرصه اوّلین مورّخی است که در نگارش تاریخ، رویکردی اجتماعی داشته و به ذکر حوادث و نظامی بسنده نکرده است. البتّه هرچند این اجتماعی بودن در عرصۀ تاریخنگاری به معنای آن چیزی نیست که در اروپا با عنوان "مکتب آنال" شناخته می شود، ولی خط شکنی و آغاز کننده بودن در این عرصه اهمیّت دارد. مرحوم رجبی در دهۀ آ عمر دچار سکتۀ ناقص شده و دست راستش از کار افتاده بود، امّا همچنان به فعالیت های علمی و پژوهشی ادامه می داد. از ایشان در کنار دهها جلد کتاب در زمینۀ ایرانشناسی و در قالب تألیف، ترجمه، داستان و شعر، دو مجموعه کتاب با نامهای "هزاره های گمشده" و "سده های گمشده" به ترتیب در تاریخ ایران باستان و ایران ی به جای مانده است. کتابهای "تاریخ ایران در دورۀ ایلامی، مادی و هخا " و "تاریخ ایران در دورۀ سلوکیان و اشکانیان" او در حال حاضر در پیام نور تدریس می شود. 17. عبّاس زریاب) مرحوم عبّاس زریاب خویی از نظر مجامع علمی اروپایی، تنها تاریخ در ایران است که با استانداردهای بین المللی مطابقت دارد و نظراتش می تواند معتبر باشد. وی علاوه بر ای تاریخ و فلسفه از آلمان، تحصیلات حوزوی هم داشت. به اندازه ای از زبانهای زنده و مردۀ دنیا تسلّط داشت که ذکر نامشان به درازا می کشد. هیچ نظریه ای را با قطعیّت از پیش خود صادر نکرده و همواره گفته است که: این نظر شخصی من است، ممکن است چنین باشد، شاید، احتمالاً، ظاهراً، و... . مدّتی در و مدّتی در ایران به تدریس اشتغال داشت. از او کتابهای متعدّدی -اعمّ از تألیف، ترجمه یا تصحیح- در زمینۀ تاریخ ایران، تاریخ و فلسفه بر جای مانده که مشهورترین آنها "اطس تاریخ ایران، تاریخ ساسانیان و سیرت رسول الله (ص)" است. 18. عبدالحسین زرّین کوب) اهل بروجرد و دانش آموختۀ تاریخ بود که سپس به رشتۀ ادبیّات تغییر مسیر داد. برای نگارنده که بعد از مدّتی تحصیل در رشتۀ ادبیّات به خاطر آنکه خواسته ام را در آن نیافتم، به رشتۀ تاریخ آمدم، دلیل این تغییر مسیر ایشان مشخّص نیست! نویسنده ای فعّال و خوش قلم و دارای مقالات و کتابها و ترجمه های فراوانی در زمینۀ تاریخ و تاریخنگاری و نقد ادبی است که همگی با نثری ادیبانه و پ یچ و خم نوشته شده اند. کتاب مشهور او که به بررسی دو سدۀ ابت پر از غوغا و هیاهوی تاریخ ایران پس از می پردازد، "دو قرن سکوت"(!) است و پس از آن دو کتاب "بامداد " و "کارنامۀ ". عدّه ای معتقدند زرّین کوب پس از انقلاب ی چرخش کرده و از باستانگرایی دورۀ جوانی به گرایی روی آورده است، امّا من چرخشی در آثارش نمی بینم. شاید در نیمه راه نگارش تاریخ ایران بوده که تصادفاً همزمان با رسیدن او به برهۀ ورود ، انقلاب رخ داده است و خود وی نقشی در این میان نداشته است! هرچند در نوشته های متأخّرش نیز بیشتر در صدد نشان دادن جایگاه برجستۀ ایران در تمدّن ی بوده است. با اینهمه او نیز در درجۀ نخست یک ژورنالیست تمام عیار بوده و آن دسته از نظراتش را که فاقد سند تاریخی اند، در لفافۀ الفاظ خوش تراش از دیدگان خواننده مستتر می دارد. از این رو آثارش برای عوام بسیار شیرین و دلچسب و برای خواص غیر قابل استفاده است. 19. ناصرالدّین صاحب زمانی) محمّدحسن ناصرالدّین صاحب ا ّمانی، متولّد تهران، روانشناس و از آشنایان و طرفداران زبان اسپرانتو (زبانی ترکیبی که به منظور پذیراندنش به عنوان زبان مشترک جهانی ابداع شده است) در ایران. در شاخه هایی از علوم انسانی مانند روانشناسی و آسیب شناسی اجتماعی جامعه تألیفاتی دارد. از آن جمله کت دارد به نام "آنسوی چهره ها" دربارۀ قضاوت ن از ظاهر آدمها. در عرصۀ تاریخ نیز کت دارد به نام "خطّ سوّم" -که نامش را از جملۀ معروف شمس تبریزی گرفته است- دربارۀ تاریخ عرفان و تصوّف. در کل، نویسنده ای است راستگو. 20. فاروق صفی زاده) پروفسور فاروق صفی زاده با نام کاربری بورکه یی، جوان مؤدّبی است از اهل سنّت تکاب که دارای ای پزشکی باستان از هند، درجۀ اجتهاد در فقه و چندین مدرک مرتبط و نامرتبط دیگر چون: تاریخ، الهیّات و معارف ی، فرهنگ و زبانهای باستانی، فلسفۀ پزشکی و علوم متافیزیک است. مقالات و کتابهای بسیار زیادی در زمینۀ تاریخ و فرهنگ ایران باستان دارد. گرایش به تشیّع و مکتب اهل بیت(ع) هم در آثارش دیده می شود، تا جایی که "مصائب حضرت زهرا(س)" را نوشته است؛ امّا به نظر می رسد که این نوع شیعه گرایی نیز ناشی از همان باستانگرایی ایرانی باشد. دیدگاهی که شیعه را مکتب ایرانی دانسته و در پی مصادرۀ آن به نفع ایرانیّت است. در مورد ایران باستان، اگر محقّقانی مانند امید عطایی فرد یک شبه راه صد ساله رفته اند، وی یک شبه راه هزارساله می پیماید و فی المثل اگر او از سه زرتشت در تاریخ ایران سخن گفته، این از 9 زرتشت سخن می گوید و شاید خود را بدینگونه شایستۀ عنوان سفیه زاده کرده است! عناوین بخشی از کتابهای او: "ترجمۀ قرآن کریم به پارسی سره با مقدّمۀ بهاءالدّین ّمشاهی، تبار آریایی یهود، تبار ایرانی مکرّم (ص)، تاریخ حقوق در ایران باستان، از حکومت جهانی کوروش کبیر هخا تا ت تدبیر و امید ، تأثیر زردشت بر افکار و دین های جهان، پ ند غیرعامل در ایران باستان، بررسی نشانۀ شیر و خورشید بر پایۀ تاریخ چهارده هزار سالۀ ایرانی، و..." . 21. امید عطایی) امید عطایی فرد با نام کاربری سوشیانت مزدیسنا. مدیر انتشارات عطایی است که در زمینۀ تاریخ، فرهنگ و شۀ ایران باستان فعّالیت دارد. او نیز نابغه و از اسپرانتیست های ایرانی است که مقالاتی هم به زبان اسپرانتو دارد. رشتۀ اصلی اش حسابداری است، امّا روش تحقیق در تاریخ را به خوبی بلد است و از اصل "تطبیق" در پژوهش هایش بهره می برد. امثال صفی زاده که ایران را تقریباً خاستگاه همه چیز در دنیا می دانند، صرفاً نقطه مقابل امثال پوپیرارند که ایران را عاری از هرگونه نمود تمدّنی دانسته اند و اگر این گروه اشکانیان را یونانی ذکر کرده اند، آن گروه نیز سقراط و افلاطون و ارسطو را ایرانی گفته اند! امّا عطایی اگر زیاد می داند، متقابلاً می داند که چه می داند و به دنبال چیست؟ او توان این را دارد که تمام دانسته هایش را در چند عنوان خلاصه کند؛ با اینهمه، هدفش آن چیزی نیست که باید باشد و از سر گرایشات باستانگرایی و باستانزدگی افراطی، اظهارات نادرستی نیز در زمینه های غیر تخصّصی خود داشته و مثلاً گفته است: "ما چون ایرانی هستیم، باید دینمان ایرانی باشد، نه سامی"!! من نمی دانم اساساً تعریف ایشان از دین چیست؟! اگر دین را به معنی برنامۀ زندگی و شامل مجموعه تعالیمی اعمّ از اعتقادات، احکام و اخلاق بدانیم که توسّط خدا برای هدایت بشر به واسطۀ بر زمین نازل شده است، این میان ایرانی و سامی و ایی و... چه تفاوتی باهم خواهند داشت؟! وی هویّت ایرانی را برگرفته از عملکرد تاریخی سه تن: زرتشت، کوروش و فردوسی دانسته و در عین حال از آنانی است که خود فردوسی را هم زرتشتی تلقّی می کنند. نظراتش عمدتاً در کتابهایی مثل " آریایی، ایران بزرگ و پادشاهی در استوره و تاریخ ایران" منع است. از دیگر آثارش: "دیباچۀ شاهنامه، منم کوروش شاه جهان، افسون فریدون، کعبۀ زرتشت"، و... . برخی از آثارش به شیوۀ داستان بلند(رمان) نوشته شده و از صنایع بدیعی نیز در نوشته هایش غافل نیست. 22. بهرام فره وشی) اص اً اصفهانی، زادۀ ارومیه و دانش آموختۀ تمدّن، زبانها و ادبیّات ایرانی از فرانسه بود. زرتشتی مذهب بود، ولی هیچگونه تعصّبی نداشت و نوشته هایش کاملاً علمی و به دور از قضاوتهای احساسی است. دو فرهنگ پهلوی به فارسی و فارسی به پهلوی به همراه ترجمۀ آثاری از ایرانشناسان غربی از یادگارهای اوست. کتاب مشهور او "ايرانويج" نام دارد که شامل مجموعه مقالاتی در شرح فرهنگ و تاریخ آریاهای اوّلیه است. این بی تعصّبی نیز تنها به خاطر موبد نبودنش نیست؛ وگرنه ی مثل موبد رستم شهزادی نیز که آثاری در فرهنگ و تعالیم زرتشتی از خود به جای گذاشته، از انسانهای بی تعصّب و آزاد ش روزگار ما بود که به این زودی ها قابل تکرار نیست و متقابلاً آقای اسفندیار اختیاری نمایندۀ زرتشتیان در مجلس شورای ی که نیست، از متعصّبانی است که همواره مغرورانه هم وطنان زرتشتی را ایرانی ترین ایرانیان خطاب می کند! 23. احمد روی) یک کارشناس تاریخ می گفت: "من مطمئنّم که در 200 سال آینده انی پیدا خواهند شد که بگویند ما دو تا روی داشتیم!". سیّد احمد حکم آبادی تبریزی معروف به روی از نویسندگان جنجالی ایران معاصر است. این امر، به خاطر دوگانگی ظاهری او در آثاری است که در دو دورۀ متفاوت از عمرش از خود به جای گذاشته است. روی در دورۀ اوّل صاحب آثار ارزشمندی است چون: "شهریاران گمنام" که در آن زوایای تاریک سلسله ها و حکومتهای محلّی ایران پس از را روشن کرده و مورّخان را به بازنگری در داوری هایشان پیرامون اعتبار و اهمیّت هرکدام از حکومتهای ایران ی و ضعیف و یا قوی تلقّی آنها واداشته است؛ یا "تاریخ 18 سالۀ آذربایجان" که حوادث سرزمین آذریایجان در برهۀ زمانی حسّاس جنگ جهانی اوّل و مقداری قبل و بعد از آن را به تحریر آورده و از خطر فراموشی نجات داده است؛ یا "تاریخ مشروطۀ ایران" که نخستین اثر مدوّن در موضوع انقلاب مشروطۀ ایران است که نقش مردم و اصناف در آن به خوبی دیده شده و انقلاب مشروطه -به روال نوشته های قبل- تنها حاصل مجاهدت نظامیان و ان و ان دانسته نشده است. این سه اثر ارزشمند، هرکدام زمینه ساز تحوّلی در نگارش آثار پس از خود در موضوعات مربوطه شدند. البتّه در آثار مذکور نیز -خصوصاً در تاریخ مشروطۀ ایران- رگه های ملّی گرایی و مذهب ستیزی و ّت ستیزی (و به قول خودش و بسیاری از همفکرانش: افه ستیزی) را نشان می دهد و فی المثل به استثنای آیت الله سیّدمحمّد طباطبایی و سیّدعبدالله بهبهانی که از آنان تجلیل کرده است، مابقی ون را به جرم ده گیری بر مشروطه مذمّت می کند و آنان را عامل بدبختی و عقب افتادگی ملّت ایران معرّفی می نماید؛ امّا همین روی پس از تغییر قدرت در ایران از قاجار به پهلوی، به یکباره نقاب از روی انداخته و تندتر و بی پرواتر به اصل و تشیّع و ّت تاخت و در آثاری مثل "شیعی گری" -به موازات دو اثر "صوفی گری" و "بهایی گری"- تمام عقده های درونی اش را بیرون ریخت. آثاری که نشانه ای از علمی صحبت و استدلالات منطقی در آن نیست؛ چرا که او یک زبانشناس و حقوقدان بود و نه یک فقیه یا متکلّم یا محدّث یا مفسّر. کتابهای دیگرش نیز در این دوره، فاقد ارزش علمی و صرفاً سلبی و منفی نگرانه هستند. تا جایی که نهایتاً با نگارش کتاب "ورجاوند بنیاد"، به طور رسمی رویگردانی اش از دین و مذهب تشیّع را اعلام و مدّعی ابداع دین جدیدی به نام پاکدینی از طرف خود می شود! همچنین روی از جمله نویسندگانی است که در آثارش کلمات فارسی ابداعی از پیش خود را به کار برده که البتّه پس از وی مورد استقبال قرار نگرفتند. در مقام قضاوت دربارۀ شخصیّت او باید بگویم: من قائل به تغییر شخصیّت یا خطّ مشی روی نیستم و این رویکرد جدید در آثارش را ناشی از روبراه شدن وضعیّت زمانه برای او می دانم. او نیز مانند پورداوود در زمانی می زیست که فکر می کرد دوران و گرایی سر آمده و به راحتی بدون اینکه ی جلودارش باشد، می تواند هرچه دلش خواست اظهار کند. از این بابت به نوعی دارای شخصیّتی ناقص تلقّی می شود. روی نهایتاً بعد از ارتداد، از طرف جمعیبت فدائیان ترور شد. 24. ت گوبینو) با نام کامل ت ژوزف آرتور دو گوبینو، فرانسوی و در دورۀ ناصرالدّین شاه سه سال سفیر فرانسه در ایران بود. خاطرات این سه ساله اش را در کت با عنوان "سه سال در آسیا" به نگارش درآورده است که از کتابهای خواندنی در مورد حوادث آن دوران و بالاخص چگونگی پیدایش فرقۀ بهائیّت است. کتاب بسیار ارزشمندش در تاریخ ایران باستان "تاریخ ایرانیان" نام دارد که جلد اوّل آن با قلم فا و اشرافی میرزا ابوتراب خان خواجه نوریان ملقّب به نظم الدّوله ترجمه شده و نخستین بار در سال 1326 از سوی چاپخانۀ مطبوعات تهران به چاپ رسید و در دورۀ اخیر نیز انتشارات ثالث که کارش چاپ ترجمه های برتر است، این کتاب را به چاپ رسانده است. این کتاب از بهترین نمونه های "تطبیق" در تاریخ ایران است. در حدّ فاصل گذار تاریخنگاری سنّتی ایران به تاریخنگاری جدید یعنی از عصر ناصرالدّین شاه قاجار تا رضاشاه پهلوی، عدّه ای از تاریخنگاران ایرانی مانند اعتمادالسّلطنه، حسن پیرنیا(مشیرالدّوله)، و عبّاس اقبال آشتیانی به اشتباه به جای تطبیق، شیوۀ " قاط" را در پیش گرفتند و مؤلّفه های تاریخنگاری سنّتی و تاریخنگاری جدید را باهم مخلوط د؛ امّا گوبینو در این دوره، تنها مورّخی است که از اصل تطبیق بهره برده است و روش کارش باید سرلوحۀ دیگر فعّالان در عرصۀ تاریخ ایران باستان قرار گیرد. گوبینو شیفتۀ فرهنگ آسیا و مسلّط به برخی از زبانهای شرقی ازجمله فارسی بود. نابغه است؛ امّا نظراتی هم خاصّ خودش دارد که در دنیای امروز پذیرفتنی نیست. از جمله در جوانی کت نوشت به نام "اظهار نظر در مساوی نبودن نژادهای بشر" و در آن به نظریۀ برابری نژادی تاخته و نژادها را دارای تفاوت و برتری برخی بر برخی دیگر عنوان کرده است. از این رو عدّه ای او را نخستین تئوری پرداز جنگهای جهانی می دانند. کتاب مشهور دیگرش "ادیان و فلسفه های آسیای مرکزی" است. 25. سیدمحمّد محیط طباطبایی) اگر در ایران معاصر تنها دو نفر در عرصۀ تاریحنگاری داشته باشیم که کارشان درست باشد، بی شک آن یکی نیز مرحوم محیط طباطبایی است. وی زادۀ زوارۀ اصفهان و دانش آموختۀ حقوق، تاریخ و جغرافیا بود و با آنکه تحصیلات رسمی ی نداشت، از ان معتبری بود که مقالات و سخنرانی هایش همواره برای اساتید و دانشجویان معتبر و محلّ ارجاع بوده است. حافظه ای قوی داشته و همیشه سخنان و نظرات تازه در چنته آماده داشت؛ تا جایی که هنگام سخنرانی هایش، تمام فضای سالن از اساتید و دانشجویان پر می شد و بسیاری مجبور می شدند روی زمین بنشینند. وی به همراه مرحوم رجبی تنها مورّخان در ایران معاصر -حدّاقل تا آنجایی که من سراغ دارم- بودند که در هیچ یک از گرایشات و تعلّقات خاطر مذهبی، ملّی و قومی_محلّی خود یا تحسین پیشرفت های تمدّنی غرب دچار افراط نشده و اجازه ندادند هیچکدام از اینها، موارد دیگر را تحت تأثیر قرار داده و کمرنگ کند. از این رو یک الگوی موفّق تعادل در تاریخ نویسی به شمار می روند. آثارش که بیشتر به صورت مجموعه مقاله به چاپ رسیده، عمدتاً در زمینۀ تاریخ ادبیّات بوده و در آنها علاوه بر واکاوی احوال شاعران بزرگی مانند حافظ، سعدی، خیّام و فردوسی، به تصحیح و زدودن اشتباهات تاریخی پرداخته است؛ چنانچه به ویرایش و تصحیح برخی از کتابهای قدیمی نیز همّت گماشته است. دیوان اشعاری هم دارد که در آن روح تعهّد به میهن و فرهنگ و سنّت های ایرانی و ی موج می زند. دقّت نظر و دلسوزی او برای کشف و بازگویی حقیقت در عرصۀ تاریخنگاری کم نظیر است.

ایرانویج