عصراوز


198296

دویست و هفتمین شماره عصراوز منتشر شد

در این شماره سخن سردبیر کتابخانه کودک و نوجوان ام الخیر حرکت در عرصه فرهنگ و معرفت جوئی، کلنگ ساخت کتابخانه کودک و نوجوان الم الخیر به زمین زده شد، معاون اداره کل کتابخانه های فارس: اوز دارای 4 کتابخانه نهادی و 2 کتابخانه مشارکتی می شود، سخنرانی شیخ محمد صالح انصاری .. علمای جنوب در نهاد ریاست جمهوری، عصراوز برگزار کرد: برگزاری کارگاه و نمایشگاه عروسک های ملل، شهر اوز نامزد پایتخت کتاب ایران شد، مراسم وحدت حوزه و .. در .. پیام نور، .. ب مقام دوم کشوری کاراته کاران اوز در قالب تیم استان فارس و مطالب خواندنی دیگر، نشریه کهن عصراوز را از رو .. مه فروشی ها و دفتر عصر اوز بخوانید. منبع: http://asreevaz. .. /
198298

شب قصه گویی و کتاب خوانی در اوز برگزار شد

مراسم شب یلدا با کتابخوانی و قصه گویی همزمان با کتابخانه های شهر اوز به مناسبت شب یلدا برنامه کتابخوانی و قصه گویی با کتابخانه های سطح شهر اوز برگزار شد. طی طرحی که از سوی باشگاه کتاب زیر مجموعه کتابخانه بانو و کودک و نوجوان عصراوز به کتابخانه های سطح شهر پیشنهاد شد. مبنی بر اجرا .. همزمان کتابخوانی و قصه گویی در کتابخانه های تحت پوشش خود و بطور مجزا با هدف ترویج فرهنگ مطالعه و کتابخوانی در بین اقشار جامعه علی الخصوص بانوان و تعامل و همبستگی بین کتابخانه های سطح شهر با این طرح پشنهادی موافقت کرده و آن را همزمان و در یک ساعت معین برگزار .. د. این برنامه همزمان و هماهنگ با کتابخانه .. شه(عمومی)، کتابخانه حاج صفیه خضری و کتابخانه بانو عصر اوز با حکایت های شیرین شاهنامه خوانی و کتاب (کاته تیته) در شب یلدا این سنت دیرینه ایرانیان را ارج نهاده و به پیشواز زمستان رفتند. لازم بذکر می باشد هسته مطالعاتی با نام باشگاه کتاب به تازگی راه اندازی و فعالیت خود را در زمینه جذب بانوان به سوی مطالعه و کتابخوانی و در کنار آن فعالیتهای جانبی دیگر آغاز کرده است که از دوستان علاقمند به کتاب و کتابخوانی دعوت بعمل می آید . دوستان می توانند برای شرکت در این گروه به کتابخانه بانو عصراوز مراجعه فرمایند. فاطمه رضایی منبع: http://asreevaz. .. /
26036

کتابدار کتابخانه عصر اوز با شعار " ایران می خواند" در مدارس اوز

در استانه هفته کتاب و کتابخوانی فائزه طیوری کتابدار کتابخانه بانو و کودک و نوجوان عصراوز به اتفاق حمیرا نامدار از دفتر دوهفته نامه عصر اوز امروز ٢٤ آبان با مدیران و دانش آموزان مدارس ابت اوز دیدار و به گفت و گو نشستند. در این دیدار که با هدف ترویج مطالعه و کتابخوانی صورت گرفت، ابتدا با مدیران و معلمان مدارس دیدار د و توضیحات لازم درمورد کتابخانه عصراوز و برنامه های آن ارائه شد سپس کارت عضویت کتابخانه به دانش آموزان داده شد. آنان امروز از مدرسه بدری دیدار کرده و فردا در مدارس خوش و زمین پیما حضور می یابند. این دیدارهاکه با همکاری اداره آموزش و پروش صورت گرفته به مدت یک هفته تا پایان هفته کتاب و کتابخوانی ادامه می یابد. منبع: http://asreevaz. /
26038

عزیزه ریاحی آموزگار 20 سال پیش:هنوز هم صفا، صمیمیت و محبت از ویژگی های مردم اوز است

ساعت 8:15 صبح تلفن دفتر عصراوز به صدا در آمد. شخص پشت تلفن خود را فاطمه معرفی کرد و درخواست مصاحبه با معلمش که بعد از بیست سال او را در بیمارستان اوز که برای عمل جراحی چشم همسر خود به اوز آمده بود، را داشت. ما نیز با هماهنگی فاطمه به آنجا رفتیم تا مصاحبه ای با معلم دانش آموزان دیروز و فرهنگی بازنشسته امروز داشته باشیم. وقتی اسم معلم را می شنویم بیاد کلاس درس و مدرسه میافتیم و این تصور را داریم که معلم باید پشت میز و دانش آموز هم در نیمکت خود ت بنشینند. ولی بر خلاف تصورمان او را معلمی مهربان دیدیم. با اینکه شاگردش نبودیم با محبت ما را در آغوش گرفت. بعد از اینکه فاطمه ما را به همدیگر معرفی کرد به سوی نیمکتی در حیاط بیمارستان رفتیم. او خود را عزیزه ریاحی معرفی کرد و گفت متولد سال 1333 در لار است. تحصیلات خود را در لار گذرانده و توانسته است دیپلم طبیعی خود را بگیرد. چون در خانواده فرهنگی زندگی می کرد از کودکی دوست داشت معلم شود. به همین دلیل بعد از گرفتن دیپلم خود یعنی در سال 1357 تصمیم گرفت در آزمون دانش شرکت کند. وقتی برای استخدامی در دانش به آموزش و پرورش لار مراجعه کرد گفتند که متاسفانه لار ثبت نام نمی کند و باید به شهر اوز بروند. وقتی به اوز آمد تعداد زیادی از جهرمی ها ثبت نام کرده بودند که آقای کرامتی رئیس آموزش و پرورش اوز گفتند که این سهمیه شامل بومی ها می باشد و حق تقدم با منطقه لار است. این چنین بود که با کمک آقایان کرامتی و پیرزاد توانست در آزمون دانش که بین 600 تا 700 نفر از بانوان مناطق استان فارس بود، شرکت کند. خلاصه بعد از قبولی در آزمون به مدت دو سال به دانش ( دوره 16) رفت. و در آنجا هم کار نظامی و هم علمی انجام می دادند. به خانم معلم می گوییم منظور از دانش چیست؟ می گوید: در دوره طاغوت در سال 1355 در خیابان عبیرآمیز شیراز مکانی برای گذراندن دوره های آموزشی های مختلف بود. این ها شامل: دین(دادگاه)، دانش (آموزش و پرورش) و ترویج (کشاورزی)، بهداشت (بهداشت و درمان) و ... بود. این ها هر کدام برای خود درجاتی شبیه خدمت سربازی داشتند مثلا گروهبان 1، گروهبان 2 ، گروهبان 3 و افسران وظیفه از قبیل ستوان یکم و دوم و غیره. ریاحی به مدت 6 ماه به صورت آموزشی در دانش که هم یادگیری درس بود و هم تیراندازی گذراند. که عزیزه ریاحی توانست درجه عالی را دریافت کند. پس از وج از دانش هر فرد موظف بود به مدت دو سال در منطقه خود طرحشان را بگذراند. و او در زمستان در روستاهای لار و در تابستان در شهر لار تدریس می کرد. اولین تدریسش در شهر لطیفی بود که حدود 35 شاگرد در مقطع ابت داشت. و در مدت 2 سال که در فیشور در مدرسه مشفق پسرانه مشغول به کار بود به پیشنهاد دوستان خود برای استخدام رسمی به شهر اوز آمد و در مدرسه زمین پیما که با مدیریت محمد سوداگر و معاون آن مرحوم اسداله سلامی و معلمان: ربیع خضری، قمر دامن کشان و ... شروع به کار کرد. در بین صحبت هایمان فاطمه شاگرد ریاحی نیز او را در به یاد آوردن خاطرات گذشته یاری می کند. وی همدوره ای های خود را: افسانه وطن پور، طیبه رحمانیان، هما پورشعیب، فاطمه برادران، مرضیه حامدی پور، محترم سلمان پور، طلعت حق دوست، فرح بشیری، حمید پیشداد، خلیل اوحدی و مرحومان زیبا شفائی، فهیمه توسلی و ... در مدارس ابتدائی اوز معرفی کرد. چون مدارس آن زمان دو شیفته بود، مجبوراً ظهر ها در اوز می ماند و غذای خود را به همراه بقیه معلم ها و آقای شیرزاد که راننده شان بود در انباری یا زیر درخت کُنار مدرسه که یادآور خاطراتی شیرین برایش بود، صرف می د. از طریقه تنبیه دانش آموزان آن زمان که تا حدودی از مادرانمان شنیده بودیم می پرسیم؟ می گوید: من خود به شخصه اعتقادی به تنبیه دانش آموز نداشتم حتی دانش آموزانی که نمره پایین می گرفت را تشویق می و این تشویق باعث می شد در امتحان بعدی نمره بالاتری بگیرد. فاطمه می گوید یکی از تنبیه های خانم ریاحی این بود که زنگ ورزش به دانش آموزانی که ضعیف بودند تمرین درسی می داد. فاطمه هنوز هم از این وضع شاکی بود و می گفت زنگ ورزشمان هدر می رفت. جالب اینجا بود که می گفت در مدارس دانش آموزانی که ضعیف بودند با به سر گذاشتن کلاه های کاغذی و با شعار مرده باد مرده باد آن ها را تنبیه می د. در بین صحبت هایش شاگران نمونه اش را الهام شفائی و مهناز باغی معرفی می کند. هرچند که می گوید همه شاگردانم خوب و مهربان بودند. و چون خود فرزندی نداشت دانش آموزانش را فرزندان خود می دانست. ریاحی خاطراتی شیرین از دوران معلمی خود دارد. می گوید: چون در فصل زمستان بیشتر بچه ها در کلاس سرفه می د و باعث حواس پرتی بقیه بچه ها می شد، از غلام قائدی متصدی خدمات مدرسه می خواستم کتری آب جوش را بر روی بخاری قرار دهد. و به بچه ها می گفتم که لیوان ها خود را بیرون آورده و به هر کدام مقداری آب جوش می دادم. خانم معلم خاطره دیگرش را از دوران مدرسه خود می گوید که معلم کلاس پنجمشان آنها را مجبور به یادگیری آیت الکرسی کرد و او نیز با زحمت توانست آن را یاد بگیرد. ریاحی نیز تصمیم گرفت اگر روزی معلم شد این شیوه یادگیری آیت الکرسی را برای شاگردان خود نیز به کار برد. به این منوال بود که ریاحی بعد از 13 سال خدمت خالصانه خود در شهر اوز، به شهر گراش منتقل شد. و بعد از ازدواج با گرفتن یک سال مرخصی بدون حقوق به همراه شوهر خود که کارمند شهرداری در شارجه بود به آنجا رفت. و قرار شد اگر کارهایش سر و سامان گرفت برای همیشه در شارجه بماند و این چنین بود که به مدت 5 سال در مدرسه شارجه تدریس کرد. چون به مرز بازنشستگی اش نزدیک بود و اگر در شارجه می ماند 20 درصد حقوق بازنشستگی به او تعلق می گرفت به پیشنهاد آقای امراله مهروری رئیس آموزش و پرورش گراش که گفته بود اگر می خواهد شامل حقوق بازنشستگی کامل شود باید دو سال آ خدمت خود را در ایران بگذراند. ریاحی نیز این پیشنهاد را پذیرفت و دو سال آ خود را در شهر گراش گذراند و در 16 آبان ماه 85 بازنشسته شد. جالب بود که ریاحی می گفت من در این 20 سال اصلا به اوز نیامده ام و شهر اوز بعد از بیست سال تغییرات زیادی کرده است. مردمان اوز را مردمانی با محبت، با صفا، با سخاوت می داند. وقتی رو مه عصراوز را به وی دادیم گفت که من و همسرم رو مه عصراوز مشترک هستیم و هر ماه رو مه را می خوانیم و از مطالب آن بسیار لذت می بریم. در آ از خانم ریاحی برای اینکه وقتشان را بی موقع گرفته بودیم عذرخواهی کرده و آرزوی سلامتی برای خود و همسرشان را کردیم و به همراه فاطمه به محل کار خود بازگشتیم. از فاطمه عزیز که باعث شد یکی دیگر از خاطرات بسیاری از مردم یادآوری شود کمال تشکر را داریم. گزارشگران: حمیرانامدار و مریم سمیعیمنبع: http://asreevaz. /
124998

به معلم بودنم افتخار می کنم چون معلمان سازندگان جامعه هستند

عصر است و منتظر مصاحبه شونده این ماهمان محمدصدیق پیرزاد هستیم. زنگ در به صدا در می آید. منتظر پیرزاد هستیم ولی به جایش عبدالوهاب کرامتی یکی از خوانندگان نشریه برای بیان مطلبی به دفتر وارد می شود که در همین حین پیرزاد هم می آید. به محض وارد شدن پیرزاد به دفتر عبدالوهاب کرامتی از جایش بلند شده و او را خود می خواند. و می گوید من روزی شاگرد ایشان بوده ام. با این حرف کرامتی، پیرزاد به خاطره ای که در ذهنش آمده بود اشاره کرد که روزی در یک سمینار بزر شرکت می کند. در آنجا یکی از شاگردان خود را می بیند که به مدارج بالایی رسیده و آنجاست که پیرزاد می گوید چه سعادتی برای است شاگردش را در این مدارج بالا ببیند. و بعد از زنده خاطرات با همدیگر خداحافظی کرده و ما مصاحبه خودمان را شروع کردیم: محمد صدیق پیرزاد فرزند محمدعلی در 1308 هجری شمسی در خانواده ای ده نفره به دنیا آمد. او فرزند پنجم خانواده است. دوره ابت خود را در دو ساختمان که یک ساختمان معروف به حاج محمد رحیم (نزدیک لرد میری) و یکی دیگر مدرسه بدری که سردرب آن نوشته شده بود: «مدرسه تی بدری اوز شماره 29». مدیر مدرسه را زنده یاد عبدالرشید فانی و معلمانش را مرحومان: حکیم رابط، علی محمد ضیاء ، ابراهیم و احمد بصیری معرفی می کند. با تشویق های پدرش که همیشه به او می گفت: باید کلاس ششم ابتدائی را تمام کنی که ان شاءالله بعدها که می خواهی به کاری مشغول شوی آن تصدیق را روی میز بگذاری و با آن استخدام شوی. به همین خاطر تا ششم ابت درس خواند.بعد از تمام شدن کلاس ششم چون پدرش را از دست داد مجبور شد برای گذراندن زند خانواده مشغول به کار شود. با راهنمایی برادرش یوسف، مغازه ای در «لرد دره» روبروی منزل محمد امین دانشمند در مغازه خواروبار فروشی که برایش گرفته بود حدود شش ماه مشغول به کار شد. به خاطر درآمد کمی که داشت به درخواست عمویش محمدرفیع پیرزاد به شیراز در تجارتخانه محمد ابراهیم پرهام و شرکا رفت و به مدت یک سال در آن تجارتخانه در سمت شاگرد و و کارهای امورات بانکی، ترخیص مال از کمرگ و ... را انجام می داد. به خاطر حقوق کمی که داشت نمی توانست مایحتاج خانواده را تهیه کند به همین دلیل در تابستان 1326 به اتفاق عده ای از اوزی ها برای کار در شرکت نفت به آبادان رفتند.چون مدرک ششم ابت داشت در قسمت استخدامی شرکت نفت در اداره کارگزینی استخدام شد. و اینجا بود که به حرف پدر خد امرزش که همیشه می گفت «مدرک تحصیلی مهم است» رسید. او پس از گذراندن دوره کارآموزی به اتاق کنترول روم (اتاقی 20 متری که در آنجا فشار سنج و حرارت سنج بود) رفت. پیرزاد حتی شماره اتاق و کارگزینی خود را هنوز به یاد دارد. که می گوید شماره کارگری s.p.312 و شماره کارگزینی 172388 بود. چون علاقه زیادی به ادامه تحصیل و شغل معلمی داشت تصمیم به ادامه تحصیل گرفت ولی به خاطر مشغله شغلی که شیفت کار می کرد نمی توانست از تمام کلاس ها بهره ببرد. در سال 1329 بود که فهمید فرهنگ اوز چند نفر معلم استخدام می کند. زیرا آن سال بود که با تلاش و کوشش فرامرزی فرهنگ اوز تقریبا به صورت مستقل اداره می شد. به همین دلیل به وسیله تلگرافی موضوع را با برادرش یوسف در اوز درمیان گذاشت تا از صحت این موضوع با خبر شود. پس از چند روز جواب تلگراف رسید که نام شما در ردیف داوطلبین معلم نوشته شد و برای امتحان ورودی خود را برسان. پیرزاد با گرفتن 15 روز مرخصی از شرکت نفت به اوز آمد و پس از دادن امتحان ورودی و قبولی در آنجا ماند و به شغل معلمی پرداخت و دیگر به شرکت نفت بازنگشت.سال 1329 شروع کار در آموزش و پرورش کار معلمی خود را در کلاس چهارم ابت و انجام بعضی از کارهای دفتری در ساختمان جدید اسیس دبیرستان هوشیار که در سال 30-1329 افتتاح شده بود، شروع کرد. در همان سالها علاوه بر کار معلمی به درس خواندن خود نیز ادامه می داد و توانست دیپلم پنجم علمی خود را در دبیرستان سلطانی شیراز ب رد. در سال 1343 به همراه شش نفر از دوستانش از لار وارد دانشسرای عالی تهران با نام مرکز تربیت معلم شدند تا به مدت یک سال دوره مدیریت را بگذرانند. و پیرزاد باز هم برای ادامه تحصیل و گرفتن مدرک لیسانس تلاش کرده و در شهر تهران به همراه خانواده به مدت سه سال دیگر به درس خواندن ادامه داد. و در دادماه 1347 در رشته آموزش ابتدائی فارغ حصیل شد و در همان سال برای دریافت پست به اداره آموزش و پرورش لارستان رفت که آقای ندیمی رئیس آموزش پرورش لارستان به اوز آمد و در بین مردم گفت که این میوه رسیده ارزانی شما مردم اوز باشد و این چنین پیرزاد را به سمت اداره آموزش و پرورش اوز منصوب کرد. در دوسالی که در اوز بود در امر پیکار با بیسوادی فعالیت زیادی کرد از جمله روستای هیرم بود که کدخدای آن علی اکبر پاسلاری نیز بی سواد بود و می گفت در روستای هیرم حتی یک نفر با سواد نداریم و سید محمدباقر علوی از روستای گلار ماهی یک بار به ده می آید و نامه های رسیده را می خواند و جوابش را می نویسد. پیرزاد وقتی این سخنان را شنید پیش خود تصمیم گرفت برای روستای هیرم کاری انجام دهد. پس به کدخدا گفت: چه کار می توانی ی که من کلاس پیکار با بی سوادی را در اینجا دایر کنم؟؟؟ کدخدا گفت: اگر معلمی از روستاهای خودمان باشد در خانه خود به او جا و مکان می دهم. پیرزاد نیز فردی را به نام صادق ایازی اهل کوره که با کدخدا هم قومیت داشت به مدت دو سال برای تدریس به آنجا فرستاد. در سال 1349 حکم مسئولیت دانش و تعلمیات روستاهای لارستان به وی داده شد. برای اینکه سوادآموزی هیرمی ها مانند آب در ماسه ناپدید نشود و پیکار با بیسوادی پایدار بماند تصمیم به ساخت مدرسه ای در روستای هیرم گرفت. و چون معلم عادی نداشتند موقتاً یک نفر دانشی به نام محمد رضا صابونی تقریبا بر خلاف مقررات برای روستای هیرم فرستاد که بعدها با معلم عادی جابه جا شود. اوایل سال تحصیلی با مرحوم علی اکبر نیک اقبال آموزش و پرورش اوز برای سرکشی به روستاهای بیدشهر، کوره، هیرم و ... رفتند. و پیرزاد با دیدن تلاش معلم و دانش آموزانی که با دست خود ساختمان سه اطاقه مدرسه را با خشت و گل درست می د، بسیار خوشحال شد و آنجا بود که لذت خدمت چند ساله خود را حس کرد. در سال 1350 به درخواست خود به بندرلنگه انتقال یافت و سه سال و نیم در آنجا و دوسال در قشم در سمت ریاست آموزش و پرورش به فعالیت خود ادامه داد. در همان سال بود که آموزش و پرورش اوز از لار جدا و به صورت منطقه ای اداره می شد. و معتمدین از بشیر بختی مدیر کل وقت آموزش و پرورش استان فارس درخواست کرده بودند که ابلاغ این مسئولیت را به پیرزاد بدهد ولی ابتدا پیرزاد با این پیشنهاد موافقت نکرد چون نفاق و دو دست را در طول خدمتش در بین بعضی از مردم اوز دیده بود و این موضوع خدمت را برای او دشوار می ساخت. و بالا ه به درخواست دوستانش در سال 56-55 به اوز آمد و به عنوان اولین رئیس آموزش و پرورش منطقه اوز مشغول به کار شد. بعد از دو سال مدیریت آموزش و پرورش اوز به شهر لار رفت و بالا ه در سال 1359 با خدمت سی ساله به شهر و دیار و سایر مناطق خود به جمع بازنشستگان آموزش و پرورش پیوست. فعالیت اجتماعی بعد از بازنشست همچنان فعال و پرجنب و جوش است و در زمینه های عمرانی و اجتماعی و در اکثر جاها شرکت داشته و دارد. و عضویت در هیات امناهای پیام نور مرکز اوز، آزاد مرکز اوز، مدرسه علوم دینی شافعی، آموزش و پرورش، هلال احمر، کلانتری و نیروی انتظامی و عضو شورای س رستی نشریه کهن عصراوز از جمله فعالیت های اجتماعی وی می باشد. پیرزاد بجز فعالیت در اجتماع به طبیعت گردی و شکار هم علاقه زیادی دارد و در روزهای تعطیل وقت خود را صرف کوه و دشت و صحرا می کند. پیرزاد می گوید: از آنجایی که علاقه زیادی به زادگاهش دارد پیوسته کوشیده تا قدم هایی به سود شهرش بردارد و می خواهد و اگر بتواند کاری انجام دهد بهتر است برای شهر و زادگاه خود باشد. او معتقد است من به اوز عشق می ورزم و برای پیشرفت آن وقت می گذارم و به معلم بودنم افتخار می کنم چون معلمان سازنده جامعه هستند و از این رو از جوانان می خواهد این مصاحبه را بخوانند و به آن توجه کنند و بجز کار خود گوشه چشمی هم به شهر و زادگاه خویش داشته باشند. ­­­­­ نخارد پشت من جز ناخن انگشت من گزارشگران: حمیرا نامدار و مریم سمیعیhttps://telegram.me/asreevazمنبع: http://asreevaz. /
78328

به معلم بودنم افتخار می کنم چون معلمان سازندگان جامعه هستند

عصر است و منتظر مصاحبه شونده این ماهمان محمدصدیق پیرزاد هستیم. زنگ در به صدا در می آید. منتظر پیرزاد هستیم ولی به جایش عبدالوهاب کرامتی یکی از خوانندگان نشریه برای بیان مطلبی به دفتر وارد می شود که در همین حین پیرزاد هم می آید. به محض وارد شدن پیرزاد به دفتر عبدالوهاب کرامتی از جایش بلند شده و او را خود می خواند. و می گوید من روزی شاگرد ایشان بوده ام. با این حرف کرامتی، پیرزاد به خاطره ای که در ذهنش آمده بود اشاره کرد که روزی در یک سمینار بزرگی شرکت می کند. در آنجا یکی از شاگردان خود را می بیند که به مدارج بالایی رسیده و آنجاست که پیرزاد می گوید چه سعادتی برای است شاگردش را در این مدارج بالا ببیند. و بعد از زنده خاطرات با همدیگر خداحافظی کرده و ما مصاحبه خودمان را شروع کردیم: محمد صدیق پیرزاد فرزند محمدعلی در 1308 هجری شمسی در خانواده ای ده نفره به دنیا آمد. او فرزند پنجم خانواده است. دوره ابت خود را در دو ساختمان که یک ساختمان معروف به حاج محمد رحیم (نزدیک لرد میری) و یکی دیگر مدرسه بدری که سردرب آن نوشته شده بود: «مدرسه تی بدری اوز شماره 29». مدیر مدرسه را زنده یاد عبدالرشید فانی و معلمانش را مرحومان: حکیم رابط، علی محمد ضیاء ، ابراهیم و احمد بصیری معرفی می کند. با تشویق های پدرش که همیشه به او می گفت: باید کلاس ششم ابتدائی را تمام کنی که ان شاءالله بعدها که می خواهی به کاری مشغول شوی آن تصدیق را روی میز بگذاری و با آن استخدام شوی. به همین خاطر تا ششم ابت درس خواند.بعد از تمام شدن کلاس ششم چون پدرش را از دست داد مجبور شد برای گذراندن زندگی خانواده مشغول به کار شود. با راهنمایی برادرش یوسف، مغازه ای در «لرد دره» روبروی منزل محمد امین دانشمند در مغازه خواروبار فروشی که برایش گرفته بود حدود شش ماه مشغول به کار شد. به خاطر درآمد کمی که داشت به درخواست عمویش محمدرفیع پیرزاد به شیراز در تجارتخانه محمد ابراهیم پرهام و شرکا رفت و به مدت یک سال در آن تجارتخانه در سمت شاگرد و و کارهای امورات بانکی، ترخیص مال از کمرگ و ... را انجام می داد. به خاطر حقوق کمی که داشت نمی توانست مایحتاج خانواده را تهیه کند به همین دلیل در تابستان 1326 به اتفاق عده ای از اوزی ها برای کار در شرکت نفت به آبادان رفتند.چون مدرک ششم ابت داشت در قسمت استخدامی شرکت نفت در اداره کارگزینی استخدام شد. و اینجا بود که به حرف پدر خد امرزش که همیشه می گفت «مدرک تحصیلی مهم است» رسید. او پس از گذراندن دوره کارآموزی به اتاق کنترول روم (اتاقی 20 متری که در آنجا فشار سنج و حرارت سنج بود) رفت. پیرزاد حتی شماره اتاق و کارگزینی خود را هنوز به یاد دارد. که می گوید شماره کارگری s.p.312 و شماره کارگزینی 172388 بود. چون علاقه زیادی به ادامه تحصیل و شغل معلمی داشت تصمیم به ادامه تحصیل گرفت ولی به خاطر مشغله شغلی که شیفت کار می کرد نمی توانست از تمام کلاس ها بهره ببرد. در سال 1329 بود که فهمید فرهنگ اوز چند نفر معلم استخدام می کند. زیرا آن سال بود که با تلاش و کوشش فرامرزی فرهنگ اوز تقریبا به صورت مستقل اداره می شد. به همین دلیل به وسیله تلگرافی موضوع را با برادرش یوسف در اوز درمیان گذاشت تا از صحت این موضوع با خبر شود. پس از چند روز جواب تلگراف رسید که نام شما در ردیف داوطلبین معلم نوشته شد و برای امتحان ورودی خود را برسان. پیرزاد با گرفتن 15 روز مرخصی از شرکت نفت به اوز آمد و پس از دادن امتحان ورودی و قبولی در آنجا ماند و به شغل معلمی پرداخت و دیگر به شرکت نفت بازنگشت.سال 1329 شروع کار در آموزش و پرورش کار معلمی خود را در کلاس چهارم ابت و انجام بعضی از کارهای دفتری در ساختمان جدید اسیس دبیرستان هوشیار که در سال 30-1329 افتتاح شده بود، شروع کرد. در همان سالها علاوه بر کار معلمی به درس خواندن خود نیز ادامه می داد و توانست دیپلم پنجم علمی خود را در دبیرستان سلطانی شیراز بگیرد. در سال 1343 به همراه شش نفر از دوستانش از لار وارد دانشسرای عالی تهران با نام مرکز تربیت معلم شدند تا به مدت یک سال دوره مدیریت را بگذرانند. و پیرزاد باز هم برای ادامه تحصیل و گرفتن مدرک لیسانس تلاش کرده و در شهر تهران به همراه خانواده به مدت سه سال دیگر به درس خواندن ادامه داد. و در دادماه 1347 در رشته آموزش ابتدائی فارغ حصیل شد و در همان سال برای دریافت پست به اداره آموزش و پرورش لارستان رفت که آقای ندیمی رئیس آموزش پرورش لارستان به اوز آمد و در بین مردم گفت که این میوه رسیده ارزانی شما مردم اوز باشد و این چنین پیرزاد را به سمت اداره آموزش و پرورش اوز منصوب کرد. در دوسالی که در اوز بود در امر پیکار با بیسوادی فعالیت زیادی کرد از جمله روستای هیرم بود که کدخدای آن علی اکبر پاسلاری نیز بی سواد بود و می گفت در روستای هیرم حتی یک نفر با سواد نداریم و سید محمدباقر علوی از روستای گلار ماهی یک بار به ده می آید و نامه های رسیده را می خواند و جوابش را می نویسد. پیرزاد وقتی این سخنان را شنید پیش خود تصمیم گرفت برای روستای هیرم کاری انجام دهد. پس به کدخدا گفت: چه کار می توانی ی که من کلاس پیکار با بی سوادی را در اینجا دایر کنم؟؟؟ کدخدا گفت: اگر معلمی از روستاهای خودمان باشد در خانه خود به او جا و مکان می دهم. پیرزاد نیز فردی را به نام صادق ایازی اهل کوره که با کدخدا هم قومیت داشت به مدت دو سال برای تدریس به آنجا فرستاد. در سال 1349 حکم مسئولیت دانش و تعلمیات روستاهای لارستان به وی داده شد. برای اینکه سوادآموزی هیرمی ها مانند آب در ماسه ناپدید نشود و پیکار با بیسوادی پایدار بماند تصمیم به ساخت مدرسه ای در روستای هیرم گرفت. و چون معلم عادی نداشتند موقتاً یک نفر دانشی به نام محمد رضا صابونی تقریبا بر خلاف مقررات برای روستای هیرم فرستاد که بعدها با معلم عادی جابه جا شود. اوایل سال تحصیلی با مرحوم علی اکبر نیک اقبال آموزش و پرورش اوز برای سرکشی به روستاهای بیدشهر، کوره، هیرم و ... رفتند. و پیرزاد با دیدن تلاش معلم و دانش آموزانی که با دست خود ساختمان سه اطاقه مدرسه را با خشت و گل درست می د، بسیار خوشحال شد و آنجا بود که لذت خدمت چند ساله خود را حس کرد. در سال 1350 به درخواست خود به بندرلنگه انتقال یافت و سه سال و نیم در آنجا و دوسال در قشم در سمت ریاست آموزش و پرورش به فعالیت خود ادامه داد. در همان سال بود که آموزش و پرورش اوز از لار جدا و به صورت منطقه ای اداره می شد. و معتمدین از بشیر بختی مدیر کل وقت آموزش و پرورش استان فارس درخواست کرده بودند که ابلاغ این مسئولیت را به پیرزاد بدهد ولی ابتدا پیرزاد با این پیشنهاد موافقت نکرد چون نفاق و دو دستگی را در طول خدمتش در بین بعضی از مردم اوز دیده بود و این موضوع خدمت را برای او دشوار می ساخت. و بالا ه به درخواست دوستانش در سال 56-55 به اوز آمد و به عنوان اولین رئیس آموزش و پرورش منطقه اوز مشغول به کار شد. بعد از دو سال مدیریت آموزش و پرورش اوز به شهر لار رفت و بالا ه در سال 1359 با خدمت سی ساله به شهر و دیار و سایر مناطق خود به جمع بازنشستگان آموزش و پرورش پیوست. فعالیت اجتماعی بعد از بازنشستگی همچنان فعال و پرجنب و جوش است و در زمینه های عمرانی و اجتماعی و در اکثر جاها شرکت داشته و دارد. و عضویت در هیات امناهای پیام نور مرکز اوز، آزاد مرکز اوز، مدرسه علوم دینی شافعی، آموزش و پرورش، هلال احمر، کلانتری و نیروی انتظامی و عضو شورای س رستی نشریه کهن عصراوز از جمله فعالیت های اجتماعی وی می باشد. پیرزاد بجز فعالیت در اجتماع به طبیعت گردی و شکار هم علاقه زیادی دارد و در روزهای تعطیل وقت خود را صرف کوه و دشت و صحرا می کند. پیرزاد می گوید: از آنجایی که علاقه زیادی به زادگاهش دارد پیوسته کوشیده تا قدم هایی به سود شهرش بردارد و می خواهد و اگر بتواند کاری انجام دهد بهتر است برای شهر و زادگاه خود باشد. او معتقد است من به اوز عشق می ورزم و برای پیشرفت آن وقت می گذارم و به معلم بودنم افتخار می کنم چون معلمان سازنده جامعه هستند و از این رو از جوانان می خواهد این مصاحبه را بخوانند و به آن توجه کنند و بجز کار خود گوشه چشمی هم به شهر و زادگاه خویش داشته باشند. ­­­­­ نخارد پشت من جز ناخن انگشت من گزارشگران: حمیرا نامدار و مریم سمیعیhttps://telegram.me/asreevazمنبع: http://asreevaz. /

عصراوز