موضوع انشا هشتاد سالگی ام


2350276

موضوع انشا هشتاد سالگی ام

موضوع انشا : هشتاد سالگی ام می توانم تصور کنم هشتاد ساله ام و هنوز حافظه ام کار می کند . هشتاد سالگی ام را دوست خواهم داشت ، درست همان گونه که تمام این سال ها زندگی ام را با تمام دردها ، اندوه ها و فراز و نشیب هایش دوست داشتم .می توانم تصور کنم بدنم خم شده است و آهسته آهسته راه می روم و بیشتر از این که آسمان و ابرها را ببینم ، زمین و آنچه که روی زمین است را می بینم و شاید این همان داستان با شکوه پیر شدن باشد.[enshay.blog.ir] این که آرام آرام برای به زمین پیوستن آماده می شوی . حتی چشمانت هم بیشتر زمین را می بینند تا آسمان را . آن زمان زنی جوان با موهایی به سیاهی پرستاره و اکنون پیر زنی هشتاد ساله با موهایی به رنگ برف ، سفید. چه اندازه این گذر می تواند زیبا می باشد.[enshay.blog.ir]آرام آرام جوانی ات را در ازای پخته تر شدن می دهی ، انرژیت را در برابر آرام شدن و بیشتر شیدن . گاهی با خود می شم اگر همیشه مثل روزگار جوانی انرژی داشتیم و سریع رفتار نمی کردیم آیا می توانستیم آرام بگیریم و عمیق تر فکر کنیم ؟ می توانم هشتاد سالگی ام را تصور کنم که به آرامی با عصایی در دست در امتداد درختان راه می روم و با خود فکر می کنم که آیا مسیر زندگی ام را به درستی طی کرده ام ؟ همان طور که صدای ضربه های عصایم به زمین ، آهسته حرکت م را نشان می دهد به یاد تمام روزهای سپری کرده ام می افتم . روزهای سخت و پر از اضطراب جوانی ام در ذهنم تداعی می شود . مگر می شود جوان بود و اضطراب نداشت ؟مگر می شود جوان باشی و سرشار از رویا و تخیل نباشی ؟مگر می شود جوانی باشد و هیجانی نباشد ؟مگر می شود جوان بود و در بحران نبود ؟مگر می شود ... بحران ها به وجود می آیند که قدرتمان را در جوانی محک بزنند . به نظر من جوانی خودش یک بحران درونی است . ذهن باید درگیر حل مسئله ای باشد و آنقدر راه حل پیدا نکند تا برای مرگ آماده شود و مرگ را حل نشده بپذیرد . گاهی به این فکر می کنم ، به این که ما در جوانی آنقدر در مسیر بحران های بدون راه حل قرار خواهیم گرفت تا جایی که نا امید می شویم و تصور می کنیم هیچ چیز راه حلی ندارد و باید با مبهم بودن بعضی اتفاقات کنار آمد و نپرسیم چرا ؟ شاید گذر از جوانی این درس را به ما می دهد که بعضی وقایع را باید بپذیریم و در سکوت تسلیم جریان بزرگتری شویم ، جریانی به نام زندگی ... در نهایت این که زندگی هزاران هزار سال بعد از ما هم وجود خواهد داشت و ما فقط بخش کوچکی از این جریان بزرگ هستیم . می توانم در هشتاد سالگی ام ببینم جوان هایی را که از کنارم می گذرند و انگار قرن ها با من از همه جهات فاصله دارند . می توانم تصور کنم آرام آرام سلامتی ام را از دست می دهم و به این فکر کنم که اگر تمام شود راضی هستم ؟ راضی از تلاش هایی که کرده ام . کارهایی که انجام داده ام . عمری که سپری شده است . مسیری که تا هشتاد سالگی آمده ام . راضی از اشتباهاتم ، از بی تجربگی هایم و تصمیم های نادرستی که گرفته ام.
686370

انشا ملی شدن نفت کوتاه

انشا ملی شدن نفت بهترین انشا ملی شدن نفت جالبترین انشا ملی شدن نفت زیباترین انشا ملی شدن نفت خاصترین انشا ملی شدن نفت جالبترین انشا ملی شدن نفت خوشگلترین انشا ملی شدن نفت انشا ملی شدن نفت کوتاه ادامه مطلب
315626

انشا در مورد اتوبوس شلوغ

موضوع: اتوبوس شلوغاسم انشا: دستی که جاماند با هزار بدبختی خودم رو توی اتوبوس جا . اتوبوس خیلی شلوغ بود تا آمدم یکمی جلوتر برم (دستم لای در گیر کرد ) همون موقع داد زدم (دست ، دست، دست)یهو همگی شروع به دست زدن منم مات و مبهوت بهشون نگاع می .تو اون گیر و دار سه تا پسر بچه ی تخس و شیطون فاز خوانندگی گرفته بودن می خوندن : (دست دست دست بیا . جون ننه اقدس بیا)که یهو بلند داد زدم ( دستــــم لای در گیر کرده)همه ی سرها به سمت من برگشت منم با مظلوم ترین ح گفتم (دستم لای در گیر کرده) راننده گفت:(اون پشت چه خبره؟؟؟؟؟)داد زدم :(بابا دستم لای در گیر کرده ) راننده یه نگاهی کرد و گفت :(آها اشکال نداره یکم دیگه به ایستگاه می رسیم در و باز می کنم.)منم مات و مبهوت به ایستگاهی که خیلی از ما دور بود نگاه می
2009572

موضوع انشا تظاهر

موضوع انشا: تظاهر ب ظاهر خوب و بی عیبه اما هیچ چیز اونجوری که به نظر میرسه نیست درونش پر از نقص و کاستی ک با هیچ چیز پر نمیشه حالش توی جمع ی تظاهر مس ست ک گاهی خودش هم باور میکنه و دوباره امید وار میشه خوبه چون بهت این امکانو میده که از واقعیت برای چند ساعتم که شده دور باشی کمکت میکنه که نرمال به نظر بیای مجبور نباشی که توضیح بدی ...شاید چون نمیخوام راجب حاله بدم حرف بزنم همیشه به تظاهر م ادامه میدم اما خسته نمیشم هر روز به چیزای بی معنی الکی می خندم و تو جمع هایی هستم که توش ادمای پرحرفو شوخ تب هست اره روزا حالم گرچه ظاهریه اما بهتر از شبه نوشته: حانیه
1938892

موضوع انشا رازهای پنهان

موضوع انشا: رازهای پنهان همه آدم ها رازهایی دارن که درون پیچ و تاب محفوظ نگه داشتن. راز هایی که گاهی سوزاننده تر از هر آتشی است و هیچ چیز نمی تواند مرحمی بر آن باشد.نه می توان آن را با ی در میان گذاشت ونه دردناکت تحمل حفظش را دارد.راز هایی که گاهی گفتنشان طوفانی را به پا میکند و گاهی نگفتنشان می را به آتشی میکشد...رازهایی که گاهی باید تا ابد پشت لبها محفوظ بماند و گاهی باید سوختن را به جان ید و از راز های پنهان برداشت. نوشته: مهسا صلواتی
347508

انشا طنز و غیر طنز درد دل یک موش آزمایشگاهی

انشا طنز درباره تلفن همراهدرد دل موش ازمایشگاهی طنزانشا ایستادن توی صفانشا در مورد ماهی در حوض قالیانشا درباره انتقال خونانشا طنز ربات پیشخدمتانشا ماهی در حوض قالیانشا درباره سایه ادم ادامه مطلب
2172862

موضوع انشا نویسندگی

موضوع انشا: نویسندگی نویسندگی یک شغل نیست بلکه هدف است برای نویسنده شدن باید یک هدف داشته باشی نویسنده میخاهد تمام درد های زندگی اش را دریک جمله به پایان برساند من دارم دوباره میگم نویسندگی یک شغل نیست بلکه غرور است تکبر است برای نویسنده شدن باید چندبار غرورت له بشه تا بتونی بقیه رو درک کنی و بتونی بنویسی در وجود یک نویسنده یک غم است که تو وجود منو تو انسان نیست.... نوشته: محدثه ولی - دبیرستان شهیدخشکباری
1524336

انشا با موضوع روز اول مهر

موضوع انشا: روز اول مهر کم کم داشتیم به اول مهر نزدیک میشدیم،ومن اصلا دوست نداشتم که پاییز از راه برسد چون به اول مهر نزدیک میشدیم و من اول مهر، سال تحصیلی و درس خواندن را اصلا دوست نداشتم .من دوست نداشتم زود بخوابم که صبح ها زود بیدار شوم و وقتی مادرم میگفت از همین شب ها زود بخواب که برای سال تحصیلی عادت کنی،حالم بد میشد و اعصابم به هم میریخت .وقتی یک روز دیگر به اول مهر مانده بود تصمیم گرفتم خودم را آماده کنم، بالا ه این وظیفه ای بود که باید آنرا انجام میدام و بالا ه به هر زحمتی که به حال و هوای مدرسه عادت .
1167606

انشا با موضوع د مثل دلاوری

موضوع انشا: د مثل دلاوری فداکاری عشق نیست ،غیرت و مردانگی است از خود گذشتن است یعنی اینکه هر حادثه خطرناکی پیش بیاید جان،مال،ثروت و خانواده را در راه دین وکشورش فدا می کند..فداکار به ی می گویند که از حادثه های خطرناک و....نمی ترسد و هروقت حرف جنگ و امنیت کشور می شود با جرأت می گوید :من هستم و تا آ از کشورش دفاع می کنم ما در جوامع امروز و گذشته فداکار هایی مثل ،محمد حسین فهمیده ،شهید آوینی ،چمران فیروز حمیدی،آتشنشان هایی که در حادثه پلاسکو جانشان را فدا د که همیشه دلاوری هایشان و مردانگی هایشان در خاطرمان هست و هیچوقت یادمان نمی رود.
381880

انشا طنز و غیر طنز ماهی در حوض قالی

انشا ایستادن توی صفانشا ربات پیشخدمتانشا ماهی در حوض قالیانشا درمورد سایه ادمانشا سایه آدمانشا در مورد انتقال خونانشا در مورد سایه ادمانشا در مورد ماهی در حوض قالی ادامه مطلب
1724580

موضوع انشا دلم کودکی را می خواهد

موضوع انشا: دلم کودکی را می خواهد دلم کمی کودکی میخواهد...از همان روزهایی که زندگی ام رنگ دیگری داشت...روزهایی که با برف دلیلی برای خندیدن هایمان بود ....همان روزهایی که پاییز را با راه رفتن روی برگهای خشک شده و خش خش آنها میشناختیم...نه قدم زدن های تنهایی در زیر باران روزهایی که تنها اشک هایی که بر صورتم می بارید اشکی بود که در بازی زمین میخوردم و با یک بوس از جانب مادرم سر و ته آن جمع میشد...نه مثل حالا که خود آدم ها زمینت میزنند...همان کودکی که تمام آن را در فکر این بودیم که بزرگ شویم و حالا که بزرگ شدیم میگوییم ، کودکی! کودکی ! کودکی !دلم همان روزهایی را میخواهد که صدای درختان و گلها چنان زیبا بود که با صدای عشقشان فرشتگان را به کنار ما می آوردند...این روزها عجیب دلم کودکی میخواهد.
1568296

انشا با موضوع طبیعت

موضوع انشا: طبیعت خداوند جهان هستی را به گونه ای افریده است که انسان از درک این افریده ها و مخلوقات عاجز است اگر دقت لازم را برای دیدن اطرافمان به کار بگیریم به این پی میبریم که خداوند متعال چگونه همه چیز را بدون هیچگونه نقصی افریده چیزی که مرا به شدت مهو خود کرده مورچه است که با جثه کوچک خود نیمی از سال را مشغول کار و جمع اوری روزی خود است.طبیعت سهم موزنی از زندگی موجودات و گیاهان حتی انسان که مهم ترین انهاست در بر میگیرد همه اینها میتواند بخش کوچکی از طبیعت با عظمت باشد که ان را مشاهده میکنیم.؛طبیعت رنگ زیستن را به خود گرفته است همه جای طبیعت بوی شکفتن جاریست قدرت طبیعت نامحدود است و در قالب های تصور و تاقل ما نمی گنجد.پلکهایت را با قدرت امید بگشا طبیعت و این جهان را با زیبایی ببین.قدم هایت را برای قدم زدن در طبیعت استوار کن.
2394746

موضوع انشا عشق و تنفر

موضوع انشا: عشق و تنفر عشق طپش تند قلبم است ، تنفر حس بد زندگی نسبت به چیز های متفاوت .عشق بی خبر است بدون اینکه اجازه دهم ؛ وارد قلبم می شود در می امیزد مانند میهمانی نا خوانده ، ورودش در مواقعی نا خوشایند ،نا خواسته وسخت است ......تنفر گاهی کنار عشق قرار دارد وگاهی دور از آن . درکش بسیار دشوار است ؛ عشق ادامه دارد در دل لانه می کند بلکه می سازد و می ماند .......اما تنفر روزی از بین میرود ،چه کنیم که سر آغاز عشق با تنفر است .عشق مانند آبشاری است که از کنار ه های قلبم جاریست ، عشق راز پنهانی است در وجودتمام بشریت . گاهی دست ی به ان فرسنگ ها دور است اما همینکه جوانه زد وریشه دواند آرامش بخش است و روح نواز .تنفر با ان چهره عبوس وپر کینه نیز گاهی به عشق منتهی می شود . عشق همیشه جاودانه و زیباست .بیایید جهان را با عشق رنگ آمیزی کنیم ....
1841350

موضوع انشا هدف از مدرسه آمدن

موضوع انشا: هدف از مدرسه آمدن هدفم از مدرسه آمدن اگر کلی بخواهم توضیح دهم هدفم تبدیل زندگی فعلی به زندگی که بتوانم و شجاعتش را داشته باشم که انتخاب کنم ودنبال علایقم بروم زندگی ای که شبیه رویاهای کودکی ام باشد البته بعضی روز ها هم هست که به مدرسه می ایم اما نه برای درس خواندن و نه برای حرف زدن و دیدن دوستانم شاید بخاطر اینکه می خواهم از یک سری ادم ها و از یک سری اتفاق ها دور شوم و جایی هم برای رفتن ندارم جز مدرسه ...گاهی وقتا هم هست که خودم را مسیر م و آرزو های رنگینم را میان یک دنیا تاریکی گم میکنم و دنبالشان در مدرسه میگردم ...اما بعضی وقتا هم هست که این سوال را از خودم میپرسم اما جو ندارم که به خودم بدهم ...
2009578

موضوع انشا روز پدر

موضوع انشا: روز پدر تقدیم به پدرم پدر، روز مرد نزدیک است پدریعنی یار هستی در وجودپدریعنی همدم و یک هم صداپدر یعنی عشق هستی، زندگیپدر یعنی یک جهان پایندگی پدر تو سنگ بنای وجودت را با غرور گذاشته اند ،مبادا غرورتو را ی زیر گام لجاجتش له کند پدرم تو پراز حرفها و غصه های نگفته هستی,گوش شنوای حرفهایت هستمپدرم تو اگر دلت تنهایی می طلبید هیچ گاه شانه های مردانه ات را به زیر بار هزاران تعهد خم نمیکردی تا آشیانی ، برای خانواده ات با گرمای عشق و محبت بسازی پدرم ؛ سالاری است از جنس خانواده اش؛ آرامشی است از جنس آسمان ؛ تکیه گاهی است از جنس غیرت,او ی است که به او اعتماد داشتم ،دارم،خواهم داشت پدم ای آفتاب منور شادی بخشبدان همان طور که به پایم مردانه ایستادیبه پایت مردانه خواهم ایستاد نوشته: żåhřäè§màïļì
1904826

موضوع انشا علم بهتر است یا ثروت

موضوع انشا: علم بهتر است یا ثروت به نظر من انسان به هردو در زندگی روزمره نیاز دارن هم به علم و هم به ثروت .ما باید درس بخوانیم و تحصیل کنیم تا به ثروت برسیم یعنی وقتی ما تحصیل میکنیم و از علم زیاد بهره ببریم میتوانیم با داشتن یک شغل عالی و مناسب در آمد بسیار داشته باشیم و ثروتمند باشیم و حتی برع .وقتی ما به محل تحصیل (مدرسه یا ) میرویم باید با ثروت خود برویم و ثبت نام کنیم تا عالم شویمیا وقتی در به تحصیل می پردازیم باید به مدیر آن شهریه بدهیم پس ما برای یافتن علم به ثروت نیازمندیم و برای به دست آوردن ثرفت به علم .ما نمی توانیم بگوییم کدام یک بهتر است چون در زندگی روزمره به هردو نیاز داریم.
1916530

موضوع انشا خود را به نسیم نوازشگر می سپارم

موضوع انشا: خود را به نسیم نوازشگر می سپارم گل قاصدک بچه های بزرگ شده اش را آماده می کند تا با اولین باد بهاری،آن ها را در نسیم نوازشگر بهار رها کند. گل قاصدک به هر یک از بچه هایش یک دانه می دهد و موهایشان را شانه می کند تا به راحتی بتوانند در آسمان به پرواز درآیند. گل قاصدک از پرندگان مهاجر شنیده بود که نسیمی ملایم تا فردا می رسد.او به هر یک از بچه هایش یک کوله پشتی پر از غذا داده بود تا چند روزی که جای مناسبی برای ماندگار شدن پیدا می کنند از آن تغذیه کنند. فردا صبح،آمدن نسیم حس می شد.گل قاصدک بچه هایش ر دار کرد تا آماده ی رفتن شوند. با آمدن نسیم بچه ها یکی یکی می گفتند:(خود را به نسیم نوازشگر بهار می سپارم)و بعد خود را در آن رها می د تا به سرنوشت خود برسند. گل قاصدک با دیدن این لحظات، اشک شوق از چشمانش سرازیر شد و آنقدر به افق نگریست تا بچه ها در آن ناپدید شدند. نویسنده: بهداد نصیری
582000

انشا با موضوع ایثار و فداکاری

موضوع انشا: ایثار و فداکاری فداکاری همان ایثار است.ایثار یعنی ازخود گذشتگی و به دیگران بیش تر از خود اهمیت دادن.ایثار انواع مختلفی دارد. اینکه انسان از نظر مالی به ی کمک کند نوعی ایثار مال است ی که جان خود را برای اصلاح جامعه و در راه خدا از دست می دهد نوعی ایثار کرده است.شهادت بالا ترین درجه ی ایثار است.ما ی بسیار بسیار زیادی داشته ایم.بعضی از آن ها به خاطر بمب، بمب شیمیایی، مین و نارنجک شهید شده اند.بعضی از آن ها هم هنوز زنده اند ولی درد بسیار کشیده اند و هنوز هم همین طور است.همه ی این ایثار کرده اند. ادامه مطلب
609708

انشا با موضوع نامه ای به خدا

موضوع انشا: نامه ایی به خدا به نام خ که به جای کعبه باید در دل هایمان دنبالش باشیم. خدایا میخوام چند کلمه ایی با هم حرف بزنیم به هر حال با هم رفیق هستیم دیگه مگه نه؟ خدا جون امیدوارم ناراحت نشی که میخوام از بنده هات بد بگم... خدیا مردم این دنیا رو دوست ندارم... دلم رو ش دن خدایا مردم این دنیارو دوست ندارم... اشکم رو در آوردن خدایا مردم این دنیا رو دوست ندارم... همیشه قضاوت میکنن خدایا مردم این دنیا رو دوست ندارم...اونا هم منو دوست ندارن خدایا ای معبودم اگر تمام دنیا بر علیه من باشد... اگر هیچ دوستی نداشته باشم... اگر تمامی مردم این دنیا بد باشن اما...اما اگر تو با من نه نه من با تو باشم قدرتمند ترین انسان روی زمین هستم خدایا خوشحالم که به حرفام گوش دادی... و امید وارم هیچ وقت از حرف های من ناراحت نشی خدایا دوستت دارم بینهایت با صداقت تا قیامت
1813670

موضوع انشا علم زندگی را هموار می کند

موضوع انشا: علم زندگی را هموار می کند مقدمه: تا به حال به کلمه علم شیده اید؟به نظرتان علم یعنی چندین سال درس خواندن یا ب تجربه از ان دیگر؟ بدنه: علم تنها یه این معنا نیست که کتاب های مختلف را بخوانی یا چند سال پی یا پی به مطالعه کتاب های مختلف بپردازی علم واقعی یعنی عمل به آموخته ها علم بدون عمل مانند این است که از مادرت قدر دانی کنی ولی دستش را نبوسی و این فایده ای ندارد. انسان دانا علاوه بر خود بلکه به اطرافیانش هم سود می رساند. علاوه بر خود میتواند ناهمواری های زندگی انسان های دیگر را هم هموار کند علم به زندگی امید و زندگی را رنگی میکند. نتیجه: البته انسان بی علم مثل درختی است که میوه نمیدهد اما برای اینکه علم داشته باشی و زندگی برایت هموار باشد. باید سرمایه رسیدن به علم را هم داشته باشی نویسنده: mahsa af
2427232

نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی با موضوع وصال معشوق

نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی موضوع: وصال معشوق دیدار یار غایب دانی چه ذوق داردابری که در بیابان برتشنه ای ببارد * چندی ز حزن غربت جانت به لب رسیدهمشفق به دید منت با خود فراغت آرد*جام می وجودت هر دم ز فر تهی شد ساقی ز خون دیده جامت لبالب آرد*خواهی ز بهر محنت از این سرا گریزی والی م است او نفست به برزخ آرد* نفرین اهل جنت جاری به پیکری که کز آستان وهمت یک دم سری برآرد* گویند بُعد معشوق دهری ز تو برآیدزان پس غم فراقش جانت ز تن درآرد* صد پند چون از این دست بر من اثر ندارداین تن بجز بر یار هیچ مأمن ندارد*از ابتلا به این دام یک عمر گر گریزی زین جهد فراغتت نیست روزی به بندت آرد نویسنده: صبا حجازی ثانی - پایه دوازدهم ریاضی
663036

انشا در مورد آتش نشان

انشا در مورد آتش نشان بهترین انشا در مورد آتش نشان جالبترین انشا در مورد آتش نشان خاصترین انشا در مورد آتش نشان زیباترین انشا در مورد آتش نشان نازترین انشا در مورد آتش نشان خوشگلترین انشا در مورد آتش نشان ادامه مطلب
1524334

انشا با موضوع آش دوغ مادربزرگ

موضوع انشا: آش دوغ مادربزرگ همیشه بعداز غذا خوردن بهترین و لذت بخش ترین کار خو دن است.تصورش دلنشین است که بعد از یک روز فوق العاده سخت توسط مادربزرگ مهربان و لپ گلی خود دعوت به خوردن آش دوغ دلچسب و خو دن زیر کرسی بزرگ مادربزرگ بشوی؛ فکرش را کن!!بعداز یک روز خسته کننده در مدرسه که از قضا آن روز امتحان ادبیات را هم اب کرده باشی،ناراحت و عصبانی به خانه میروی، لباس هایت را با بی حوصلگی عوض می کنی و یک راست به خانه ی مادربزرگ تپلت میروی و از آش دوغ خوشمزه و ترش و داغ او می خوری...اووووومسپس در زیر کرسی دراز میکشی و در خود جمع می شوی؛به بخت و اقبال خود فکر میکنی،،فکر میکنی که:《آخه چرا امروز که من هیچی نخونده بودم باید امتحان میگرفت؟؟》همانطور که داری با خودت فکر میکنی پتوی گل باف و لطیفی را که روی خود کشیده ای را لمس می کنی و عطر خوشبوی چای معطر مادربزرگ را با تمام وجودت بو میکنی،،و در آ خواب که کم کم مهمان چشمانت می شود و از یک دنیای واقعی وارد دنیای رویایی و آرام خود می شوی....
729882

انشا در مورد عید

انشا در مورد عید انشا در مورد عید انشا در مورد عید انشا در مورد عید انشا در مورد عید ادامه مطلب
1699350

موضوع انشا جنگل جادویی

موضوع انشا: جنگل جادویی وارد جنگل شدم.چهارمین بار بود وارد این جنگل می شدم. هر چهار باری که وارد این جنگل می شدم، منظره ای متفاوت روبه روی خود می دیدم.اولین باری که وارد این جنگل شدم، جنگل،جامه ی سفید بر تن کرده بود. شاخه های قهوه ای رنگی که برف آن هارا به رنگ سفید تغییر داده بود. تقریباً بعد از 9ماه دوباره وارد این جنگل شدم. این بار جنگل سراسر زرد بود. برگ های زرد و نارنجی که از درختان آسمانی آرام آرام با د و در کف جنگل خو دند.سومین باری که وارد این جنگل شدم، نسبت دفعه ی قبل از زمین تا آسمان فرق کرده بود. جنگلی سرسبز که دیگر در آن خبری از رنگ زرد نبود. این بار که وارد این جنگل شدم، در نگاه اول چندان تفاوتی با دفعه ی قبل نداشت.ولی وقتی که وارد جنگل شدم تفاوت ها را احساس . مثلاً دفعه ی قبلی که وارد این جنگل شدم شکوفه های سفید و سرخ نبود اما این بتر شکوفه های مختلف روی بوته ها بود.در راه برگشت به خانه داشتم به آم جنگل فکر می . برایم عجیب بود که چرا هر بار که وارد این جنگل می شدم با دفعه ی قبل فرق می کرد.
1902504

موضوع انشا جنگ

موضوع انشا: جنگ واژه جنگ !به چه معنا یی است؟ چرا به وجود آمده است و چگونه ادامه پیدا کرد؟ من جنگم ، گاهی حالم خوب است و گاهی نه.گاهی هوس قدرت میکنم و گاه هوس شوکت! گاه بر سر ایمان و گاه بر سر کفر گاه بر سر شکم! گاهی نزاعی می شوم بین دو نفر و گاه نبردی میشوم بین میلیونها نفر!آری جنگ یعنی جنون یعنی جنایت اما تا بوده همین بوده..گاهی فقط به کمک من می توان مسئاله ای را حل کرد شاید نبرد و نزاع بین حیوانات را هم نتوان به جنگ تعبیر کرداما آنها هم معمولا بر سر قدرت و سلطهخود و رفع نیاز های خود به جنگ می پردازند. . به نظر شما من خیلی بدم؟؟؟همیشه واژه جنگ با جنایت همراه نبوده گاهی در پس آن نور امیدی بوده برای انسانهایی که سالیان سال از حق خود محروم بوده اند ..امروز من بیشتر به چشم می آیم چون همه از هم به نوعی سود میبرند یکی به مال می رسد یکی به مقام..وقتها سر انی بی کلاه میماند که دل رحم ترند و با وجدان تر ..در قدیم من وسیله ای بودم تا حدوحدود و حق و باطن را نمایان کنم اما حالا دیگر خسته شده ام همه به من احتیاج دارن همه از من کمک میخواهند..عقلم به جایی نمی رسد دیگر نمی دانم طرف چه ی باشم؟چه ی راست می گوید و چه ی دروغ؟
2357346

موضوع انشا درباره ضرب المثل هم خدا را می خواهد هم ما را

موضوع: هم خدا را میخواهد هم ما را عبارت مثلی بالا در مورد آن دسته افراد حریص و طماع به کار می رود که بخواهند از دو نفع و فایده مغایر و مخالف یکدیگر سودمند گردند و حاضر نباشند از هیچ یک صرف نظر کنند. اما ریشه این عبارت از آنجاست که قبیل عرب هر کدام بتی به نام داشتند که با آداب مخصوص به زیارت آن می رفتند و قربانی تقدیم می د . جالب ترین بت پرستی ها، بت پرستی طایفه حنیفه بوده است زیرا کار جهل و انحطاط و گمراهی را این طایفه به جایی رسانده بودند که بت معبود خویش را از آرد و ما می ساختند و آن را می پرستیدند . در یکی از سال های قحطی که شدت گرسنگی به حد نهایت رسیده بود افراد قبیله حنیفه آن خدای مایی را بین خود قسمت د و خوردند !! پس از این واقعه در میان سایر قبایل عرب اصطلاح "کل ربه زمن المجاعة" رواج یافت و با تغییرى که در این اصطلاح به عمل آمد عبارت فارسی "هم خدا را می خواهد هم ما" را در میان ایرانیان به صورت ضرب المثل درآمد.
2390780

نگارش دوازدهم - درس سوم - قطعه ادبی با موضوع عشق

نگارش دوازدهم - درس سوم - قطعه ادبی موضوع: عشق عشق را در چشمان شاعری دیدم که به جای اشک باران بر گونه اش نشسته بود.قلم را بدست گرفت و در میان دایره لغات عشق ید.تمام شعرهایش بازیچه وجود عشقی بود که در مغزش آواز ها می سرود.او دیوانه وار در قید و بند ادبیات عشق بود؛ و زیبایی قلم در آن بود که فلسفه ی عشق را به نگارش در می آورد.هر چقدر که میگذرد و شمع های قلب عاشقش میسوزدبیشتر به زندگی شک میکنم ؛ که برای چه سخن میگویم .می دانی انگار تمام کلمات برای سخن گفتن از عشق است.برای آن است که با عشقت ادبیات جهان را به زیر سوال ببرم.آری کار درست را او می کرد.همان شاعری که قلبش برای عشق روی کاغذ می ید و مینواخت.و حال که او پیر میشود، به جای او من شمع های قلبم را به عشقت روشن میکنم. و در شعله ی عشق می سوزم و میفهمم که فرق عشق و ادبیات تنها در قلممان است. نویسنده: نگین حسن پور
1636928

انشا با موضوع یک روز زمستانی خود را شرح دهید

موضوع انشا: یک روز زمستانی خود را شرح دهید صبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است… حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس …سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود ..به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم و از شادی فریاد کشیدم…. خدایا شکر… عجب نعمت سرد و زیبایی! بی اختیار یاد لباسهای زمستانی ام افتادم و از اینکه سال گذشته همه چیز یده بودم سند شدم اما در کنار این خوشحالی به یادکودک دست فروش کنار مدرسه افتادم به یاد لباسهای کهنه اش…. قطره اشکی بر چشمانم نشست او امروز چه خواهد پوشید؟ وقتی به مدرسه رسیدم فقط چشمانم در انتظار دیدن او بود بر خلاف انتظارم که امروز لباسهای گرمی خواهد داشت باز هم کفشهای ی او سردی برف را برایم سردتر کرد…این بود انشای من.پایان.
762722

استیکر انشا عید نوروز

استیکر انشا عید نوروز بهترین استیکر انشا عید نوروز جالبترین استیکر انشا عید نورو زترین خوستارین استیکر انشا عید نوروز باح رین استیکر انشا عید نوروز استیکر انشا عید نوروز ادامه مطلب
2009570

موضوع انشا آشپزخانه

موضوع انشا: آشپزخانه وقتی من از حال پذیرایی وارد آشپزخانه ی زیبایمان می شوم ،آشپزخانه مان را مانند رستورانی که همیشه برروی اجاق گاز آن غذاهای لذیذی وجود دارد می بینم.در سمت راست اجاق گاز ،سینک ظرفشویی است که مانند حوضچه ایی که اردک ها یعنی همان ظرف ها در آن ،شنا می کنند.بعدی در روبروی ظرفشویی قرار دارد ونام آن ک نت است ،ک نت مثل فلامینگویی بزرگ به رنگ سفید است که در درون شکم بزرگ آن وسایل های آشپز خانه مادرم جای دارد که عین گل در گلستان چیده شده است.درسمت چپ ک نت ،یک لباسشویی قرار دارد که مثل هیولایی قد کوتاه که نصف قد من است ،لباسهای مارا به همراه مواد شوینده یی که فکر میکند آب میوه است حل میکند. ولی گاه می ایستد تا استراحت کند .ودر کنار لباسشویی یخچالی است که قدش از دومتر بزرگتر است که سرمای آن شبیه سرمای قطب است وخوراکی ها را با عمر طولانی نگه می دارد.وآ ین مورد در آشپزخانه ما فرشی شش متری است به رنگ سبز پررنگ ،که گلهای ،قهوه ای در آن است وآن فرش را شبیه به باغچه ای کوچک کرده است.نوشته:عسل شبانی - کلاس پنجم
379942

انشا در مورد نوجوانی پایه نهم

انشا در مورد نوجوانی و شکفتنانشا ادبی در مورد نوجوانیانشا در مورد نوجوانیاهمیت دوره ی نوجوانیشعر درباره نوجوانیانشا درباره جلسه امتحانانشا درباره عاقبت فرار از مدرسهانشا در مورد هدف از زندگی ادامه مطلب
1683082

انشا با موضوع قدر بدانیم

موضوع انشا: قدر بدانیم کودکی ٨ساله بودم با مادرم برای ید به خیابان رفتیم من باکنجکاوی اطرافم را نگاه می ماشین هارا و...یک لحظه مشغول تماشا عروسکی بودم که خیلی خیلی قشنگ بود که عروسکی که در دست داشتم از دستم افتاد تا خواستم ان را بردارم دختر کوچولویی ان را برداشت و گفت؛(مامانت مواظب نبود از این به بعد من مامان تو هستم نزدیک رفتم تا عروسک را بگیریم اما غافل از انکه دختر کوچولو ان را نداد چند لحظه ای صبر مادر دخترک روبه مادرم کرد گفت (هرچقدر پول عروسک باشد من ان را پرداخت میکنم مادرم بوسیدم و عروسکم را به دخترک داد اما هرگز نفهمید که من واقعا وابسته به عروسکم بودم و هنوز حسرت ان چند ثانیه را دارمگاهی وقت ها انسان ها یک لحظه غافل میشوند از ان چیزی که دارند برای برداشتن یک گردو الماسشان غلت میخورد در چاه میفتد و اوست گردو پوچ و الماس رفته.
1524338

انشا با موضوع اگر در کربلا بودم

موضوع انشاء: اگر در کربلا بودم بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا بردلم ترســـــم بمند آرزوی کربلا کاش در آن لحظه ی ســــرنوشت ساز : پرنده ای میشدم و از حرم پر و به تشنه لب آب میبـــــردمکـــــــاش نمی گذاشتــــم چشمان رقیــــه پراز اشک بشود واز غم بی پدری ناراحت شودکـــــــاش پرستارے بچه ها را به عهده میگرفتــــم ونمی گذاشتــــم مردم به آنها ســـــــنگ بی اندازندکـــــــــاش با دستانم خیمه هـــــــای آتـــش زده را خــــاموش می و گهــــواره علــی اصغر را تکان می دادم تا گریـــــه نکندهـــه چه رویــــاے قشنگی که بین این همه رویا اول هر کدام ( کاش) داشتپس ای کاش من آبی بودم که لب هـــــــای حسـین را سیـــراب میکرد پس ای کاش من دوءای حضرتــــ ابولفضل بودمــــ پس ای کـــــاش من پیش مرگ رقیه می بودمپس ای کــــــاش من بال و پر حضرت زینب بودم هـــه دوبـــــــاره کـــه شد( ای کاش ) یاالله نفسی به من بده که تا ا عمــــرم هر کدام از این ای کاش ها را بر زبان بیاورم کــــــه شایــــد یکی از این رویا هــــای من به حقیقتـــــ به پیوندد.
655942

انشا در مورد عید نوروز

انشا در مورد عید نوروز بهترین انشا در مورد عید نوروز جالبترین انشا در مورد عید نوروز خاصترین انشا در مورد عید نوروز خوشگلترین انشا در مورد عید نوروز نازترین انشا در مورد عید نوروز ادامه مطلب
426228

انشا درباره اسمان

انشا در مورد آسمانتوصیف اسمان انشا در مورد اسمان ابریانشا درباره ی اسمان انشا در مورد اسمان پرستارهانشا اسمان انشا درباره اسمان شب پایه هفتمانشا آسمان ابری ادامه مطلب
334684

انشا در مورد بوی سیر

انشا درمورد طعم بستنی یخیانشا درباره برداشتن یک ظرف داغانشا در مورد طعم خورشت قورمه سبزیانشا درباره طعم لبوی داغ در یک روز برفیانشا درباره حمل یک قالب یخ بدون دستکشانشا درمورد بوی خاک پس از بارش بارانتوصیف بوی خاک پس از بارش بارانطعم خورشت قورمه سبزی انشا هشتم ادامه مطلب
581996

انشای جانشین سازی با موضوع قلم

موضوع انشا: قلم قلم وسیله ای برای بیان حس وحرف دل بی زبانان است.قلمی هستم در همه رنگ وهمه نوع.گاهی من یک آ دم را از طبقات پایین به بالا می برم.اختیاری از خود ندارم واستفاده ازمن بسته به نیت دستی است که مرا در آ غوش خود می فشارد.گاهی من وسیله نامه ای می شوم برای شخصی که هیچ وقت وجود نخواهد داشت.یا وسیله گزارش بیماری که دیگر خوب نخواهدشد.گاهی هم هستم ولی ی نه می نویسد ونه اهمیتی به این کار می دهد.آ دم هایی که فکر می کنند به من نیازی ندارند سخت در اشتباهند حداقل برای یاد آ وری مسئله ای از من استفاده خواهد شد.عمری طولانی ندارم کوتاه است کوتاه تر از آ نچه می نگری و شکننده وظریف،احساسی هستم،مثل احساس تو...عصبانی هستی خط خطی می کنی،عمود،افقی،دایره،اریب یا شکل های مختلف دیگر...ناراحتی بدخط وتند تند می نویسی ...، وقتی خوشحالی بی دقت می نویسی ...یا احساسات دیگر.من قلم هستم با من حرفت را بزن حتی اگر مخاطبی برای خواندن وجود ندارد.
1876018

موضوع انشا در مورد ضرب المثل آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم

موضوع انشا: آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم خدا بیامرزد مادر بزرگم را،همیشه وقتی نوه ها دورش جمع میشدیم؛شروع به حرف زدن میکرد. از هر دری سخن می گفت؛از اهل محله گرفته تا نصیحت هایی که آ شان می گفت:«مادر باید بگم.شما جوونید و خام.باید بدونید.»و ما بی توجه سر به سرش می گذاشتیم و آ هم حرفش نا تمام می ماند و با جمله«امون از دست شما جوونا.» می رفت از جمع جوانانه ما.ولی یکی از حرف هایش همیشه ورد زبان خودش و همه نزدیکان بود.می گفت:«آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم.» راست هم میگفت خدا بیامرز همیشه نگاه ما به آن دور دست هاست.آنجا که نمی رسیم؛آنجا که نمیتوانیم به آن دست پیدا کنیم و دم دستی هارا کنار می گذاریم به هوای همان دور دست ها که نیستند.آنها که به موقع هستند؛همیشه هستند و همه جا هستند را نمی بینیم.گویی چشم بندی نامرئی بسته ایم و نمی بینیم این عزیز های همیشه یار و یاور را که بی سر و صدا و آرام جایی حوالی قلبمان منزل گزیده اند و زمانی می فهمیم که دیر شده. نویسنده: شیرین شفاهی
2399884

نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی با موضوع دل بی قرار

نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی موضوع: دل بیقرار تو دیگر فراموش کن... همه آنچه برای دلهایمان بافته بودیم...اما فراموشمان شد هنوز تا زمستان،پاییز مانده بود،...یادت هست، سر پنجره خاطره هایمان، اشتیاق،چه زیبا برای دلمان پیش نویس شد... به هم ریخته بودیم... اما گم در مدت های که نمیدانستیم گفته شدنش چقد، هرشب همرنگ دلهایمان رنگ میشد...آری ما درگیر پاییزی بودیم...که عاشقانه برگهایش را به اتحاد جنون آمیز آفتاب کرده بود... به سادگی درگیر چشمانمانی بودیم... که حول وحوش قلبی در امتداد یک سرگردان مانده بود...بیاتمام خاطرات پاییزی را تا زمستان تمام کنیم.. هرکدام به تنهایی...درست است هنوز هم بیقراریم اما...تا پاییز نرفته است، بیا اقدام کنیم... نویسنده : یاسمن مطوری
1739932

موضوع انشا شخصیت مادربزرگ

موضوع انشا: شخصیت مادربزرگ میگویند تا آدم چیزی را از دست ندهد قدرش را نمیداند به راحتی از کنارش میگذردبدون کوچیک ترین توجهی به آن اما روزی خواهد رسید کهحسرت ان روز هارا بخورد به خود بگوید کاش چنان می کاش چنان می یکی از افرادی که همیشه حسرتش را میخوردم مادربزرگم بود مادری ۷۰ ساله با موهایی حنایی که تار های سفید درمیان آنها ب چشم میخورد .قدی متوسط چشمانی ن بسیار درشت بینی متوسط ولبهایی نازک وکوچک و چروک هایی که در چهره اش بود نشان دهنده روز هایی بود که پشت سر گزاشته بود درد هایی ک کشیده بودی راه هایی ک پیموده بود .همیشه لباس های روشن ب تن داشت یعضی وقت هاهم گل گلی دل سوز فرزندانش بود عاشق نوه هایش از دل و جان برایشان وقت میگذاشت .مهربان بود ب اندازه ای ک دیگر ی ب مهربانی او ندیدم خنده هایش راهنوز ب یاد دارم هروقت میخندید چقدر دلم میخاست بپرم و لپای سرخشو ببوسم .او رفت وبهشتی شد و من ماندم و حسرت وجودش پس بیایید قبل ازینکه دیر بشود قدرشان را بدانیم.
1916536

بازنویسی حکایت پایه هفتم

بازنویسی حکایت پایه هفتم بازنویسی حکایت: شخصی خانه به کرایه گرفته بود متن حکایت: «شخصی خانه به کرایه گرفته بود. چوب های سقف بسیار صدا می داد. به خداوند خانه از بهر مرمّت آن سخن بگشاد. پاسخ داد: چوب های سقف ذکر خدا می کنند. گفت: نیک است؛ اما می ترسم این ذکر به سجود بینجامد.» عبید زاکانی بازنویسی حکایت: شخصی خانه ایی اجاره گرفته بود. اما چوب های سقف بسیار صدا می داد. مرد به صاحب خانه مراجعه کرد و برای بازسازی سقف خانه با او حرف زد. صاحب خانه در پاسخ به سخن مرد گفت: چوب های سقف، ذکر خداوند می کند. مرد مستاجر گفت: درست است اما من می ترسم که این ذکر به سجده برسد. جمله آ این منظور را به دنبال دارد که این پشت گوش انداختن ها و بهانه آوردن ها در نهایت به ریزش و فرود آمدن سقف بر زمین خاتمه می یابد.
2427239

نگارش دوازدهم درس دوم موضوع زمستان

نگارش دوازدهم درس دوم موضوع: زمستان زمستان به معنای خشک شدن به امید زنده شدن دوباره!همانند درختانی که در این فصل پایدار و استوار می مانند.زیرا می دانند روزی سردی و سختی به پایان خواهد رسید.زیباییشان را به دست خواهند آورد.ان ها در این فصل لباس سفید بر تن می کنند و در کنار هم برای سبز شدن مقاومت می کنند.!در این هنگام کوه های مغرور به خود اجازه می دهند تا به رنگ سفید دیده شوند و رنگ اصلی خود را فراموش می کنند!جوانه ها در زیر خاک پنهان می شوند زیرا آن ها توانایی مقاومت در برابر سرما را ندارند!امّا همه ی آن ها می دانند که روزی این برف ها ذوب خواهند شد و از بین خواهند رفت مواظب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با کوه ها و جوانه ها کرد با دلت نکند.انسان ها را اندازه ی دنیا دوست داشته باش نه به اندازه ی برف ها،زیرا آن ها هر چقدر هم زیاد باشند روزی آب خواهند شد...[enshay.blog.ir] نویسنده: کیانا فضلی
1904828

انشا از زبان کاکتوس

موضوع انشا: کاکتوس به هر جارا که می نگرم آفتاب است و بیابان و گرمایی طاقت فرسا گرمایی که دل سنگ را آب می کند.گرمایی که تا عمق وجودم رسوخ کرده و جانم را می بلعد.من کاکتوسی تنهاو خسته،در بیابانی خشک و بی آب و علف هستم.تنهاییم مانند دریایی بی کران ،بزرگ وباعظمت و عمیق است.هرروز زیر تازیانه های گرم و بی رحم خورشید جان میدهم.هرروز گریه های سو کم،تن رنجور و خسته ام را می شوید و مرا خسته تر از دیروز میکند.قلبم در درا ی زندگی سخت و مشقت بارم تکه تکه شده و هیچ مرا بخاطر خارهای زشتم دوست ندارد.روزگاری عشق یک غنچه ی قرمز و زیبا دلم را پ ر کرد اما آن غنچه عشق آتشین و جانسوز مرا نپذیرفت .اکنون من مانده ام بادلی خسته ولی به لطافت شکوفه های بهاری.به جاودانگی خداوند قسم که دلی مهربان و لبریز از عشق دارم که میتوانم به همه ی مخلوقات جاودان عشق بورزم.هیچ مهربانی،و گرمای عشقم را باور ندارد و هرروز با نامهربانی اشی به دل آزرده ام می افزاید و مرا اندوهگین تر از قبل میکند.آری من کاکتوسی تنها،رنجور،با قلبی خسته هستم.
2350280

موضوع انشا مسئله ریاضی

موضوع: مسئله ریاضی من بعضی وقتا گنگم،بعضی وقتا گویاویا خیلی وقت مشکل.من برای خیلی ها اهمیت ندارم ولی آنان نمی دانند راز زندگانی در من نهفته است.رازهایی که در اعدادم پنهانند و راه آشکار سازی آنان خطوطی مبهم. وقتی به من می نگری و می گویی:《وای چقدر سخت است.》،من مغرور می شوم ولی وقتی مدادت رازم را آشکار می کند،در واقع غرورم را می شکند.پس بدان غرور ش تنیست. پس هیچ وقت مغرور نشو.[enshay.blog.ir] وقتی تنهایی،به من بنگر تا بدانی روزی آن را به در خواهی کرد. من وقتی تنها می شوم در خودم ضرب می شوم و مساوی تنهایی را می راند. کینه آفتی در وجود من است که رادیکال آن را با مجزورش نابود می کند.دوستانی از جنس صفر مرا صفر می کند و دوستانی از جنس یک هم اندازه من می شوند. پس دوستان خوب و بد این چنین در زندگیت اثر می گذارند. هنگامی که غرور،تنهایی و کینه سراغت می آیند،به من اهمیت ده تا رازهای نهفته در تو را برایت آشکار کنم.
1167604

انشا با موضوع وقتی ی نیست

موضوع انشا: وقتی ی نیست وقتی باید ی باشه نیست ؛ وقتی تو تنهاییت باید کنارت باشه نیست ؛ وقیت جلو اینه وایسادی و صورتت رو میبینی و به کارات و کاراش فکر میکنی ؛ وقتی یادت میاد اونموقع که بود قدر هم دیگرو ندوستیم وقتی یادت میاد دستاش مال تو بود وقتی یادت میاد ی نفر بود که همه ت بود اما الان بی ی ؛ نه شونه ای هست که باهاش اروم بگیری نه عشق که با لبخندش دنیا با تموم تلخیش برات شیرین بشه نه ی که تا میدی چشمات بخاطر امروز بارونی میشد بارونی که بخاطر ترس از فراغ میباریداره دلم تنگ شده برای چشماش که خش الی چشمای بارونمیم بود دلم تنگ شده برای لباش که قویترین مسکن دردام بود اما رفتو برام راهی نزاشت بجز اینکه بشینمو منتظرش باشم منتظر چشماش ، منتظر دستاش که باز دستامو بگیروو بگه عاشقت میمونم من منتظرش که باز با هام حرف بزنه و بیدارم کنه و بگه خو بیدارشو عشقم من کنارتم.
925180

انشا با موضوع زندگی چیست

موضوع انشا: زندگی چیست زندگی چیست؟ زندگی رؤیایه شیرینی است که برای رسیدن به آن تلاش زیادی کردیم اما به آن که رسیدیم جز سر وهم انگیز چیزی نیافتیم. سر که دلیل دل خوشیمان است،اما تا به کی به لذت های پوچ و پوشالی دل باید بست؟؟؟تاکی باید احساساتمان راسرکوب کنیم تا مبادا غرورمان د شود.برای یکبارم که شده باید از نو شروع کنیم، باید چشمهایمان را ببندیم و به ندایِ قلبمان گوش دهیم. ن که همواره چسب سخن ممنوع به رویش زدیم تا مبادا چیزی بگوید و بند را آب دهد و رسوایه عالممان کند. اما کافیست...اینبار میخواهم چونان پرندگان،آری از هر حس و حالی در اسمان بیکران خداوندی به پرواز در آیم و همراه با لبخند گلِ سرخی بشکنم وبا موسیقی روح نوازی لبخند به لب بنشانم و دنیارا مثال جعبهٔمدادرنگی ببینم....احساس زیبا و دلنشینی است. روحم سرزنده تر از هر زمان است و قلبم باشوق بیشتری در کنج ام می تپد وحس امید به زندگی را در رگهایم جاری میسازد. حس عجیب و خوشایندی که در تار و پود وجودم رخنه کرده، جانی دوباره به کالبدم دمیده است...
1595292

انشا با موضوع اربعین

موضوع انشا: اربعین یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد / بر زبان دل حسین آواز شد روز بیستم صفر سال قمری روزی است به نام اربعین که چهل روز است پس از شهادت حسین(ع) است (چهلم )و آن روز مثل روز عاشورا شور و غوغایی در دل مسلمانان میاندازد.و کمتر ی است که آرزوی رفتن به کربلای معلی را در چنین روزی نداشته باشد. وقتی که از نجف اشرف تاکربلا را پیاده روی میکنی حال با پای یاغیر به عشق بین الحرمین و حرم آقا، شایدگوشه ای از سختی های اهل بیت حسین که به اصارت در راه شام در آمده بودند راحس کنیم. بماند که باهزار بدبختی و تو این شلوغی سیر سفر به به کربلا باید ویزا گرفت. تو پیاده روی مواکب زیادی وجود دارد که برای خدمت گزاری به میهمانان ب اشده است چه ایرانی و چه عراقیبین راه قریب به صد عمود یا ستون وجود دارد که با رد هرکدام بی تاب تر میشوی برای رسیدن به حرم. وهرچه نزدیک تر میشوی عطش بیشتری پیدا میکنی و وقتی که به مقصد میرسی بادیدن پرچم سیاه رنگ گنبد وای که چه غوغایی در دل ها به راه میافتد و اشک ها رو گونه ها و یاد غریبی حضرت زینب(سلام الله علیها)
1743014

موضوع انشا توصیف شخصیت مادربزرگ

موضوع انشا: توصیف شخصیت مادربزرگ میگویند تا آدم چیزی را از دست ندهد قدرش را نمیداند به راحتی از کنارش میگذردبدون کوچیک ترین توجهی به آن اما روزی خواهد رسید کهحسرت ان روز هارا بخورد به خود بگوید کاش چنان می کاش چنان می یکی از افرادی که همیشه حسرتش را میخوردم مادربزرگم بود مادری ۷۰ ساله با موهایی حنایی که تار های سفید درمیان آنها ب چشم میخورد .قدی متوسط چشمانی ن بسیار درشت بینی متوسط ولبهایی نازک وکوچک و چروک هایی که در چهره اش بود نشان دهنده روز هایی بود که پشت سر گزاشته بود درد هایی ک کشیده بودی راه هایی ک پیموده بود .همیشه لباس های روشن ب تن داشت یعضی وقت هاهم گل گلی دل سوز فرزندانش بود عاشق نوه هایش از دل و جان برایشان وقت میگذاشت .مهربان بود ب اندازه ای ک دیگر ی ب مهربانی او ندیدم خنده هایش راهنوز ب یاد دارم هروقت میخندید چقدر دلم میخاست بپرم و لپای سرخشو ببوسم .او رفت وبهشتی شد و من ماندم و حسرت وجودش پس بیایید قبل ازینکه دیر بشود قدرشان را بدانیم.
712616

انشا با موضوع انتظارهای بیهوده

موضوع انشا: انتظارهای بیهوده غروب های زیادی را باهم به صبح رسانده بوده ،اما غروب آن روزبسیار متفاوت بود.دخترک گریان بود و اسمان هم بغضش گرفته بود،صدای رعدو برق دل دخترک را میترساند.کلاغ ها هم انگار میخواهند حرفی بزنند ولی زبان ندارند .صدای رعدوبرق ابرها،صدای کلاغ های سیاه ،انگار دست به دست هم داده اند تا دخترک را به گریه بیاورند .دخترک بر روی صندلی پارک به انتظار بود .بغض اسمان و حرف کلاغ ها همه بخاطر اینست که بگویند اونخواهد امد . دخترک فهمیده بود ولی خودرا گول میزد ،به یکبار به اسمان نگاهی انداخت قطره اشکی از اسمان برگونه اش چکید .اری!دخترک به انتظار ی بود که دیگر نیست در همین حال دخترک به هق هق درامد و اسمان هم بادیدن این صحنه گریست...!
347514

انشا طنز و غیر طنز کمک به همسایه ها

انشا طنز کمک به همسایهانشا طنز درمورد تلفن همراهانشا در مورد ایستادن توی صفانشا طنز درمورد سایه ادمانشای طنز درمورد انتقال خونداستان طنز کمک به همسایهطنز همسایهانشا طنز وغیر طنز تلفن همراه ادامه مطلب
616912

انشا با موضوع توصیف زمستان

موضوع انشا: توصیف زمستان دی با عصبانیت وارد خانه میشود.نسیم بی رحمانه از زمین و زمان روح میگیرد.تن باغچه ها مانند کویر خشک و پیر میشود.درخت با پاهای زیر برف لرزه میزند. دانه های برف کنان بر روی زمین می نشینند.درخت رخت دامادی و عروس آن یعنی باغچه لباس عروس می پوشد.گل درون گلدان،کم کم می میرد.گلدان از مرگ هم صحبتش به غم می نشیند.چه ی که گل و گلدان بی بهانه با هم صحبت می د.رود ها از حرکت می ایستند . جوی ها یخ می زنند.قندیل های یخ مانند خنجر تیز می شوند . قندیل ها از دور برق میزنند و خود نمایی میکنند.گنجشک ها دیگر بازی نمیکنند.این روز ها فقط روی سیم های برق یک گوشه کز میکنند.روی گنجشک برف مینشیند و مثل بید می لرزد.بچه ها با لباس گرم به بیرون می زنند. گلوله های برفی درست می کنند و به سر و کله هم می زنند.مادر هایشان از دور نگاهشان میکنند که خ نکرده بچه عزیز دردانه شان آسیبی نبیند. زمستان یکی از فصل های زیبای خداوند است.درست است کمی سرد و بی روح است ولی در آن زندگی نهفته شده است که برای دیدن آن چشم دل می خواهد.
1916532

موضوع انشا هر لحظه از لحظه ای

موضوع انشا: هر لحظه از لحظه ای هو هوی باد سخنی داشت پشت پنجره و برای گفتنش بی قراری میکرد. من بی اعتنا دانه دانه گیس های نم دارم را باز می و برایشان لالایی میخواندم .ناگه پنجره آغوش باز کرد و باد وحشیانه او را کنار زد و خواب ارام موهایم را درهم ش ت .روسری ام را سر تا امدم دم پنجره ،باد ارام گرفت .گوشا خبر باران را با خود داشت .خود را در چهارچوب رنگو و چوبی پنجره جا دادم .زانو هایم را بغل گرفتم و دشت تشنه دامانم را در اغوش باد رها .دریچه ای میان دو جهان تضاد .طرفس ذهنی مرده و خواب ،طرفی ذهنی زنده و بی قرار و طرفی من منتظر تا که اسمان قطره ای افرید و خاک را با بوسه ای زنده کرد ،قطره ای دیگر گل را بابوسه ای سیراب و قطره ای دیگر بوسه ای بر گونه ام .لحظه ای بعد ،بوسه ها ارام و ارام ،تند و تند می نشستند بر پیکر خسته ده .در هر لحضه روحم بی مهابا بو میکشید تا عمق وجود پیوستن اب و خاک را .بوی خاک در اتاقک تاریک روحم میپیچید و نفس ها بی نهایت میشد ،تا دیوانه وار مست شود ،هر لحظه از لحظه ای ..... نویسنده: گیتا باقری - پایه هشتم
2320698

نگارش دوازدهم کارگاه نوشتن درس اول

نگارش دوازدهم کارگاه نوشتن درس اول الف_ کدام ویژگی ها این نوشته را به عنوان خاطره از سایر قالب ها مجزا می کند؟ این نوشته نثری ساده و شیوا دارد. لحن عاطفی و پر احساس نویسنده، خواننده را با متن همراه می کند و بر لطف و کشش متن افزوده است. فضا سازی نویسنده در ترسیم محیط زادگاه خود بی نظیر است. نویسنده در توصیف صحنه ها و شخصیت پردازی، نکته ش و نکته گو است. در مجموع سادگی و بی تکلف بودن نثر باعث تمایز این خاطره با سایر قالب ها شده است. ب- متن را با توجه به معیارهای زیر بررسی کنید.موضوع : دوران تحصیل در دبستان (برشی از دوران کودکی ) زاویه دید: اول شخصشروع: بر اساس رویداد(مرگ پدر راوی ) سادگی و صمیمیت زبان: متن نثری ساده و بی تکلف دارد. لحن عاطفی و پر احساس نوشته منجر به تولید متنی زنده و پر کشش شده است.
320028

کانال انشا در مورد دهه فجر

جدید ترین کانال انشا در مورد دهه فجر انشا در مورد دهه فجر کانال در مورد دهه فجر کانال انشا دهه فجر انشا در مورد فجر کانال انشا در مورد دهه ادامه مطلب
1636932

انشا با موضوع ک ن کار

موضوع انشا: ک ن کار بعضی از ک ن با نگاه به کارتون میخابند اما بعضی دیگر از شدت خستگی و کار روی کارتن میخابندهمه ی ما با این ک ن اشنایی داریم ک نی که بجای بازی در خیابان ها و تحصیل در مدرسه ها مشغول کار در خیابان ها هستند ک نی که حق تحصیل و زندگی دارند اما به دلیل فقر مالی مجبور به کار هستندروزی شخصی حرفی زد که بسیار قلبم به درد آمداو گفت روزی به دلیل مشکلات زیاد کاری حال مساعدی نداشتم پشت چراغ قرمز کودکی نزدیک ماشین من شد و از من خواست که از او گل ب م به اون گفتم که من گل نمیخواهم و برود اما کودک مجدد اسرار کرد که نتوانستم عصبانیتم را کنترل کنم و فریاد کشیدم مگر نمیشنوی میگم گل نمیخامدر این حین کودک با چشمان اشکی به من نگاه کرد و گفت اقا تروخدا داد نزنبابای منم مثل شما عصبانی بود هفته پیش سکته کرد و مارو تنها گذاشتاو میگفت که دگرگون شدم وقتی که آن کودک آن حرف هارا زد و بسیار از کار خودم پشیمان شدمروزهایمان ارام است اما هرگز به اطراف خود نگاه نمیکنیم که ببینیم آیا حال هم وطنانمانم ارام استپس کجا هستند انهایی که شعار میدادند بنی آدم اعضای یکدیگر اند.
1220944

انشا با موضوع زندگی زیبا بود اگر ...

موضوع انشا: زندگی زیبا بود اگر ... میتوانستم زندگی کنم نه این که در زندانی باشم که فقط باید کار کنم و کار . بتوانم هر روز شکفتن دوباره غنچه را جاری شدن رود را بالا امدن خورشید را سوزش رنگین باد را آبی آسمان را سپیدی ابر را و دوستانم را و لبخند پدر و مادرم راببینم.دوست دارم صبح ها که سر از بستر خود بر می دارم بوی خوب یاس را و نسیم را ببینم. ولی ...ولی چه میشد که همه و همه میتوانستند به راحتی من فکر کنند نه به فکر لقمه شبشان نه به صورت فرزندشان که چگونه به انان مینگرد نه به .... اگر میشد که همگان آسوده باشند چه می شد. آنگاه زندگی زیبا بود آنگاه لاله در لاله زار پیدا بود و صدای بلبل در باغ باز گل را نوازش میکرد.زندگی زیبا بود اگر زمان باز میگشت به عقب و باز میگشتم به دوران کودکی ام دوباره صدای خنده من و دوستانم در کوچه باغ ها می پیچید و من را شاد میکرد . به دنبال پروانه ها می دویدیم ولی هیچگاه انان را نمی گرفتیم. نه حال که روزی در صلح و روزی در قهر سپری می کنیم.و زندگی در نهایت برایم زیبا تر میشود اگر دوست دارانم بر سر قبرم بیایند و بگویند :دوست خوب و عزیز من سفید پوشیده تو رخت خواب تنگ و تاریکش خو دهدوست قشنگم چشماتو واکنوقتی من مردم تو هم لالا کن
1620882

انشا با موضوع وقتی باران به صدا در می آید

موضوع انشا: وقتی باران به صدا در می آید ... آری شقایق های لطیف ان دشت را برای شکفتن برگزیده بودند. انگار نمی دانستند ان دشت دشت بلاست. در میان ان گل های شقایق غنچه های نازنینی بودند که برگهای لطیف شان زیاد طاقت خشکی و بی را نداشتند . ذخیره ی رو به پایان بود . شقایق های نازنین رو به پزمردگی می رفتند. خار های خسی کمر به پر پر شقایق ها بسته بودند. ای کاش تکه ابری در اسمان پدیدار می شد . ای کاش سایه می افکند . ای کاش چند قطره از ان می چکید. ای کاش... ای کاش ... اما ابری در اسمان نبود . سایه ای نبود . بارانی نبود. شقایق های نازنین دیگر طاقت نیاوردند پزمرده شدند . پر پر شدند. وحشی های بیابان طاقت دیدن زیبائی ها را نداشتند . همه را از دم تیغ گذراندند . حالا دشت پر شده بود از شقایق های پر پر شده .صدای غرش ابرها زمین و اسمان را لرزاند . انقدر عصبانی بودند که زمین به لرزه در امد. صدائی همه ی دشت را فرا گرفته بود ’ صدائی که گوئی شقایق های پر پر شده را نوازش می کرد . صدا ’ صدای اسمان بود . اما افسوس چه قدر حوصله کردی باران ’ دیر امدی دیگر ی منتظرت نیست ’ دیگر ی ارزویت نمی کند.شقایقی نمانده که سیراب کنی . اری ... وقتی باران به صدا در می اید . دیگر ای نیست.
1792160

موضوع انشا توصیف ساحل دریا هنگام غروب پاییزی

موضوع انشا: توصیف ساحل دریا هنگام غروب پاییزی با ص زیباتر از خش خش برگهای پاییزی،آرامش بخش تر از ترانه باران و پر وش تر از هر ص که تا کنون شنیده بودم از خواب بیدار شدم.به سختی پلک های درهم تنیده ام را باز .این چیست!چه زیبا و دلنواز است!این صدای امواج وشان دریا و نوای عارفانه اوست که توسط پس گردنی باد درست می شد .اما ......من اینجا چه میکنم؟؟یادم آمد.من از کشتی به پایین افتادم و ه ن قطره های آب شدم،همسفر باد شدم و خورشید هم دست نوازشش را برسر ما می کشید.در این فکر بودم که دریا با الماس های ریز و درشتش توجهم را جلب کرد.باد هوهو کنان آمد و صورتم را نوازش کرد،اما چیز عجیبی در آن بود.....عشق!آری عشق!عاشقی دل خسته با او همراه بود آری آن عشق،عشق همیشه ماندگار پاییز بود که با برگهای و خزان تمام هستی را زیر و رو میکرد تا به معشوقش برسد.وای.غروب...غروب چه زیباست!دریا آرام میگیرد و خورشید پتویی نارنجی رنگ بر سرش می کشد.باد آرام می گیرد و دیگر هوهو نمی کند.پاییز ت می شود و دیگر به دنبال معشوقش نیست.انگار که معشوقش را یافته!من نیز محو این زیبایی الهی شده ام.اما حیف که تنها چند لحظه عمرش به طول می انجامد.عجب لحظه ای لحظه ای تلخ اما عاشقانه
1876024

موضوع انشا یک دانه تا کاغذ خطی

موضوع انشا: یک دانه تا کاغذ خطی یک دانه یک دانه بودم که از درخت کهن افتادم روز هاماه ها یک جا مانده بودم داشتم به خود می بالیدم واز غصه دغ می درشبی مهت باد شدیدی می وزید برگ های درختان را جارو می باد که عصبانی شده من را از زمین به هوا برد ودور خود می چرخاندباد که بسیار من را از زمین بلند کرد حس می که بالای درختان سر به فلک کشیده هستم اندکی بعد من را در رودکوچکی انداخت آب رود بسیار سردبود بعد از چندین روز آب را در گوشه ای خود قرارداد من که بسیار خسته شده بودم خوابم برد وقتی بیدار شدم یک برگ سبزی در من باتنه بسیار کوچک که اندازه نخ بود در من رویده بود. چندین سال گذشته بود که من به درخت تنومند تبدیل شده بودم که موجودات کوچکی امدن که با دستگاه تیغ دار من را از زهوا به زمین انداختن آن ها بادستگاه های عجیب من رااز زمین بروی یک کامیون انداختن درخت های بریده شده بسیار بودند مارا از کامیون به جای بوردن که مثل همان صدای بریده شدن درختان بود. کمی بعد صداها بسیار بلند شده بود صدای درختانی که آه ناله می من ربه روی دستگاه قرار گرفتم که من را پودر میکرد من تقریبا بی هوش شده بودم وقتی چشم هایم را باز کرم به کاغذ خط خطی تبدیل شده بودم نویسنده: قائم زاده - کلاس نهم

موضوع انشا هشتاد سالگی ام