میخندیم


2184800

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین...

مرور جراحی اطفال هم تموم شد و حالا لواشک مامان پز خُرون،نشستم به زدن تست های روده ی بزرگ که هی پشت گوش میندازمش اما به هر حال باید "قورباغه ام رو قورت بدم"دیگه... قرار بود همین روزها با بچه ها بریم کنسرت.قرار بود بزنیم و ب یم و تُف بفرستیم به رسم این دنیای گربه صفت که خُب نشد.یعنی بخاطر جراحی نتونستیم بریم و حالا درحالی که توی هوا زنجیر ت میدیم منتظریم 31تیر برسه،این امتحان لعنتی رو بدیم و بیفتیم رو دور زخمی خیلیا! یه جا خوندم نوشته بود تو بهترین روزهای عمرمون منتظر رسیدن بهترین روزهای عمرمون هستیم!و بنظرم خیلی حرف درستیه! بهترین روزهای عُمر من همین روزها هستن که تو اوج جوونی و سلامتی ام،که سرم از مشغله ها پُره و ذهنم از رویاپردازی...که هنوز یک عالمه کار واسه انجام دادن دارم... همین روزهای پُر از خستگی و بی خو اما بودن در کنار دوستهای یک از یک معرکه تر...روزهایی که از اورژانس برمیگردم پاویون و میبینم هم کشیکیم مجتبی یا علی از غذا یا هله هوله ای که خودشون داشتن برام گذاشتن توی آسانسور که بردارم...همین روزهایی که سر چیدن کشیک های هرماه،دعوا میکنیم و داد میزنیم و اما چند دقیقه ی بعد میشینیم دور هم و مسابقه ی مُچ اندازی راه میندازیم و علی گزارش میکنه و چقدر ميخنديم...چقدر ميخنديم... روزهایی که مجتبی زنگ میزنه میگه گلسا اگه میوه داری برام بذار توی آسانسور و من سر ندادن میوه هام تا پای جون مقاومت میکنم(بله بله من خیلی شکمو ام)و درنهایت دلم میسوزه و میگم گذاشتم برو بردار ولی کوفتت بشه و ميخنديم...خیلی ميخنديم... پس بنظرم باید بگم گور بابای امتحان جراحی...عشق است همین روزهایی که گاهی وسط شلوغی هاش فراموش میکنم چقدر دلم خوشه...
1486728

تف تو این زندگی!اخ تف!

بعضی چیزا خیلی درد داره...درست همون چیزایی که پست نمیشن... عنوان پست،تکیه کلام هم اتاقیمه که هربار که میگه،کلی ميخنديم...ولی اینبار،جدی جدی تف تو این زندگیِ تف تفی!اخ تف حتی!
2350324

ترسم نکشد بی تو به فردا دل من

تماس تصویری برقرار کرده که خونه ی جدیدش رو نشونم بده...چشمم میفته به پاکت سیگارش.میگم لعنتی یه کف دست ریه برای خودت باقی بذار!...چشمک میزنه و میگه به چه اُمیدی?،میفهمم قصدش دلبری ه،میگم راست میگی،به چه اُمیدی?!بکش تا خفه شی عزیزم...میخنده... گوشه گوشه ی اتاقش رو میبینم و نظر میدم.گوش میکنه و میگه چشم...میگم یه گلدون ب بذار اونجا لب پنجره بلکه خونه ات رنگ و روی خونه بگیره،میگه چشم...میگم کف خونه ات مثل کف میمونه،یه فکری براش ،میگه چشم...میگم به جای جور کتابخونه اول یه تشک برای تختت بگیر که کف سالن نخو و بعد بخاطر دو نفره بودن تختش کلی ش میکنم و انقدر ميخنديم که دلدرد بگیریم.میگم صاحبخونه فکر ات هم کرده که برات تخت دو نفره گذاشته،میگه این جزو درخواست های اصلیم بود و با صدای بلند ميخنديم...میگم اگه تو از این عرضه ها داشتی که نگرانت نبودم...میگه نگرانمی? به روی خودم نمیارم که ع قاب گرفته ام رو روی دیوار اتاقش دیدم... اما شما با ی که رفته اون سر دنیا و ع تون رو زده به دیوار اتاقش چکار میکنین? من که زورم بهش نمیرسه...زورم بهش نمیرسه... *عنوان:خاقانی.
1463160

کمی با خدا "3" ... دلیل ارامش ما

اینکه ما یه وبلاگ زدیم و راحت میگیم و ميخنديم یکی از دلایلش اینه همین اتفاقی که دیروز افتاده .... کلیک کنید
306698

مستر ف

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم احساس سوختن به تماشا نمی شود آقای ف به احترام آتش نشانان اینو برام سرمشق گرفته. آخه یه آدم چقدر میتونه دوست داشتنی باشه؟ بعد از اینکه ماجرای امتحان و خصومت های انجمن با ایشون رو براش گفتیم، میگه : "یه نقد تو رو مه براشون بنویسم؟" میگم :"آره اگه مثل ترانه های لری سانسورش نکنن" و جفتمون ميخنديم.
156766

چرخ خیاطی

داشتم با چرخ خیاطی کار می که یهو پشت هم نخ میکرد، مارشملو رو صدا زدم و کمی با چرخ ور :دی رفت و نمیدونم چی شد که یهو از درست چرخ پریدیم به هم و پوست همو کندیم :)) مثل ای مورد دار شد!! :)) حالا هر باری که سراغ چرخ میرم، خودم رو لوس میکنم و میگم نمیخوای به چرخم رسید کنی؟؟ بعدش هم صدا ميخنديم *وقتی به آغوشم میکشی، وقتی میبوسی و من از گرما میسوزم..منبع: http://the-painter. /
231376

حضرت حافظ و شاهد بازی :))

من : بله! برای مثال حضرت حافظ یه بیت داره که میگه : ای نازنین پسر! تو چه مذهب گرفته ای کت خون ما حلال تر از شیر مادر است ؟! * ایمان : آره دیگه اینا همشون شاهد باز بوذن ... : شاهد باز چیه دیگه؟ ایمان : هیچی. به درد سنت نمیخوره و ب من نگا میکنه و ریز ریز ميخنديم * یه دیوان حافظ یده برام چند وقت پیش این بیت شا ار رو دیدم توش ... حالا واسه خود شاعر زشت بوده ولی به کار ما که میاد. نه؟
1837220

بکش بیرون از همه چی.کلن.

دلم میخواد پیشونی م رو بچسبونم به آینه و دماغم رو چپ و راست بکشم روش.دلم میخواد دستام رو م تو سطل یخ ، اونقدری که بی حس بشن.دلم می خواد رو ساحل شنی پا برم.دلم میخواد کیسه فریزر بجوم.همه چی عالیه و من دلیل حالم رو نمیفهمم. ميخنديم و مس ه بازی در میاریم و می گذرونیم.یکم دیگه تولدمه.این یکی سال رو گذاشتم واسه تغییر.اینا هم جنس من نیستن. نمیدونم کجا میتونم پیداشون کنم. دلسرد کننده ست اما تا ناامیدی خیلی مونده.این پانزده روز آ دیگه ته ته ته شه. بعدش باید خوشحال تر و بیخیال تر و مهربون تر بشم.
1935854

:دی نیش گشاااد

من ناراحت که میشم باید گریه کنم...سجاد نشسته من نشستم ،حرف میزنیم بعد میفهمم ی چیزی ازم پنهان کرده و خلاف میلم هست همون لحظه بغض میکنم ، قهر میکنم... میرم تو اتاق میزنم زیر گریه....:دیاولین بار که این کار رو بابام گفت فاطمه بخدا اگه جای سجاد بودم میرفتم پشت سرمم نگا نمی این چه کاری بود آخه...:دیبعدش میشینیم به کارای من ميخنديم ، هی ماس میکنه یه بار دیگه قهر کن :))))نمیدونم قراره چه زندگی بسازم اونم با این همه حساسیت...
892012

بغل ی ترین رفیق دنیا،نامه از یک دوست!

میدونی رفیق جانم،من از آینده خبر ندارم... اصلا همیشه فکر به آینده برام ناخوشاینده، و آزارم میده چون نمیدونم چه چیزهایی در انتظارمه... با این حال وقتی به آینده فکر میکنم...خب راستش نمیدونم چند سال دیگه طول میکشه تا ببینمت...گاهی باخودم میگم کاش تکنولوژی اونقدر پیشرفت میکرد که تورو از توی مانیتور در بیارم و محکم بغلت کنم، گاهی دلم برای آغوشت تنگ میشه و شبایی که دوتامون غم داریم و احتیاج داریم به اینکه سرمون رو بزاریم رو پای همدیگه و موهای همو نوازش کنیم ،یا اینکه بغلت کنم اونقدر گریه کنم به اندازه تموم این سه سال، آره من تموم این شبابه جای تو بالش مو بغل میکنم و تامیتونم اشک میریزم... میدونی رفیق من از آینده خبر ندارم،نمیدونم ده سال دیگه ، بیست سال دیگه کجاییم ، شاید هر دوتامون ازدواج کرده باشیم اصلا شاید توی یه شهر باشیم شاید همسایه باشیم اون وقت هر روز باهم میریم ید، برای خودمون یه پاتوق دنج مشخص میکنیم و بعد ید ومیریم میشینیم اونجا و زل میزنیم تو چشمای همدیگه،یا اینکه عصرها بچه هامون رو که نمیدونم پسرن یا دختر میبریم پارک و،وقتی اونا مشغول بازی با همدیگه هستن ما زیر درخت بید مجنون نشستیم و داریم واسشون ساندویچ مرغ آماده میکنیم، و گرم صحبت شدیم داریم به تموم روزای سختی که باهم پشت سر گذاشتیم ميخنديم ،به تموم شبایی که برای جفتمون سحر نشد، به تموم روزایی که بغض کردیم و بغض خفه مون کرد... ميخنديم به تموم ایی که میگفتن دوستی شما دوتا آ ش پوچه... اونقدر ميخنديم که اشک از چشم هامون بیاد و صدای بچه هامون در بیاد که چیشد این ساندویچ مرغ گشنه مونه... میدونی رفیق نمیدونم،من از آینده خبر ندارم، ولی اینو خوب میدونم که آینده بدون تو محاله... میدونی رفیقم حتی فکر اینکه تو ده سال دیگه نباشی ،برام آزار دهنده اس فکر اینکه اگر نباشی کی مرحم میشه برای تموم دردهای دلم،اگه تو نباشی من روی شونه های کی این بغض های لعنتی رو بشکنم، اگه تو نباشی هیچ ی مثل تو برام نمیشه... من از آینده خبر ندارم رفیق جان،اما خوب میدونم که آینده بدون تو محاله... من بدون تو میمیرم رفیق جان... من از آینده خبر ندارم اما تو حتما باید باشی .... بمون رفیقم .... همیشه بمون
42808

این نیز بگذرد

دوست جان میگفت یادت رفته مدیریت بحران؟ سیما خودت را جمع کن. راست میگفت. این نیز بگذرد. خدایا بابت تمام نعمتهات از همه مهمتر این که د،هرشرایطی میخندم شکر. فسقل دیگرخانم شده و همچنان به بعضی کارهایش ميخنديم . داشتن یک فرشته درخانه چقدر شیرین است. خدایا مرادریاب . با من باش. با ماباش. خدایا میدونم که هستی خیالم راحته که حواست هست. مهربان باشیم.منبع: http://zanidarmeh. /
1095462

آنایِ وانیلیِ من

مهم نیست که بعضی آدم ها چقدر( از نظر فاصله ) به ما نزدیکند یا چقدر دورند، مهم اینه که چقدر با آدم همدلن و چقدر آدم رو میفهمن . میتونم به جرات بگم که یکی از بهترین اتفاق ها توی زندگی مجازی و دوران وبلاگ نویسیِ من آشنایی با آنا ست ، آنای مهربونی که هنوز قسمت نشده که ببینمش ولی تقریبا هرروز باهاش در ارتباطم. با هم حرف میزنیم ، حرص میخوریم ، خوشحال میشیم و ميخنديم .آنایِ وانیلیِ من تولدت مبارک، امیدوارم لحظه لحظه زندگیت بهت خوش بگذره :)) .پ.ن : جناب دوست ممنونم که باعث شدید ما با هم آشنا بشیم ؛-)
2434512

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

بسم رب الرفیقارث پدر ما رااندوه مادرزاد...پ.نمادربزرگی داشتیم خیلی نازنین _خدا بیامرزتش_ وقتی میخواست از روی زمین بلند شه اول کف دست هاش رو روی زمین میگذاشت و بعد نشیمنگاهش رو از روی زمین بلند میکرد، به سختی دست هاش رو برمیداشت و کمر راست میکرد؛ این صحنه برای ما همیشه خنده دار بود. وقتی میدید ما ميخنديم، یه لبخند سرد میزد و میگفت: «بودیم مثل شما، میشین مثل ما!». #خاطره_های_شنیداری
204052

حوا ... ادم

دوست دارم بنویسم ولی اونقدر ذهنم درگیره که دیگه ظرفیت به هم بافتن و نوشتن رو نداره.نمیدونم چاله چوله های زندگیم زیاد شده تازگیا، یا من خیلی سخت گیر شدم نسبت به خودم و دورو برم.همش پایان نامه امتحانا گرفتن کارتای مربیگری چند تا رشته، اینکه دنبال کارم حتی دنبال پارتی ام...این دندون درد هم برام شده نور علی نور شب وروز نذاشته برام .خلاصه که یه عالمه، منِ همیشه سرخوش، ذهنم درگیره !! اخ که چقدر دلم بای وب خوشکلم تنگ شده بود... مادر خانم .. م فوت شده. خد .. امرزه دیروز هم سر کلاس به یکی از هم کلاسیهام خبر رسید که پدربزرگش فوت شده. خدا ایشون رو هم بیامرزه من و رومینا داشتیم میرفتیم کتابخونه مرکزی و بعدش هم قرار بود بریم اموزش دانشکده ... تو مسیر داشتم فکر می .. که چقدر از دست دادن عزیزامون همیشه سخت و دردناک بودهیهو میگم :رومینا چیکار میشد اگه ادما نمیمردن؟ همشون بیست ساله سی ساله میشدن دیگه پیر تر نمیشدن و نمیمردن؟ میگه:اوووووه فکر کن چه .. تو .. ی میشد دیگه جای سوزن انداختن هم نمی بود!جفتمون ميخنديم میگم: خوب خدا یه کم کره زمین رو بزرگتر درست میکرد.دوباره میگم: فک کن هایبل و ق .. ل هنوز هم میبودن و دعوا می .. . میگه: اره .. ناسورا هم زنده میمبودن و الان اینجا راه میرفتن... میخندم و میگم: مثلا این اژدها پرنده ها میبودن سوار میشدیم میرفتیم کتابخونه این همه راه پیاده نمیرفتیم . میگه : اره بعدشم میرفتیم پیش عمو جعفر برگه هامونو امضا نمیکرد اژدهائه برای طرفداری از ما از دهنش اتیش می اورد بیرون. خندیدم و میگم:یا زنگ میزدیم رستم بیاد دهنشو سرویس کنه. دوباره میگم:چیکار میشد کره های دیگه هم قابلیت زندگی میداشتن؟ ادم فضایی ها میبودن... اصلا اژدهایان!!! ( .. دیگه از اژدها ها که بهتره)و .. ناسورا رو میفرستادیم اونجا. میگه: عمو جعفرو هم میفرستادیم بینشون ...و بلند بلند ميخنديم.میگه: امروز اساسی فانتزی زدیم و باز هم ميخنديم و بحث رو خاتمه میدیم. ولی واقعا چیکار میشد اگه ادما نمیمردن؟؟منبع: http://gal-sol. .. /
1258870

میگم تا خودتون با خوندن همه چی قضاوت درستی ین:)

بعضی از آدما شاید فقط منتظر یه بهونه اند تا مثل بمب حرفاشونو ، چه خوب چه بد بریزن بیرون! بابا شاید از همین آدماس! ی که در شرایطی که ميخنديم و ميخنديم و ميخنديم ، میتونه یهو همون لحظه خنده رو به گریه بدل کنه . . بابا گفت کی کارنامتو میگیری؟ من بعد از مکث گفتم گرفتم - عه؟ امروز گرفتی؟ نه دیروز! -خب بیار ببینم حالا دیدنش چیه؟با خنده! معدل بخوای میگم! -با جدیت تمام ، معدلت چند شده؟ 17/49 -چرا انقد کمممممم؟؟؟ کم نیست بابا!!! -اگه الان به این نمره راضی باشم ، دیگه سالای بعد و چی؟! شما شرایطو نمیدونین! "با بغض" -خب بیا شرایطتو بگو بدونم! میگی معلم خوب نبوده؟ درست مدرسه فلانه؟ درست ولی تو هم کم کاری کردی خیلییی هم کم گذاشتی! غرغر ها رو زیاد نذارم بهتره خسته میشین!! ادامه : امسال هرکاری دلت خواست کرد ولی سال دیگه اینطوری نیست! امسال من کاری داشتم بهت؟گفتم برو درستو بخون؟ من گذاشتم خودت کار کنی ولی اعتمادم نتیجه نداد حالا از سال بعد خودم کارمو میکنم! از شهریور آماده میشی و حق نداری ظهر بیشتر از چیزی که من میگم بخو . . از اول مهر باااااید تخت گاز تا تهش بری دیگه نمیگم فرصت هست و فلان! ذهنتو از خالی کن . . از دوست و بیرون و قل "سینمای محبوبم" و هر کوفت و زهرمار دیگه! امسال باید درس بخونی...من اگه میخواستم تلگرام داشته باشی میذاشتم تو تبلتت بمونه خب بعد تو با گوشی مامانت میشینی با دوستات حرف میزنی؟! من بخوام محدودت کنم گوشیتم میگیرم ازت! "لازم به ذکره گوشی من سامسونگ کربیه! ازونا که چندتا قاب داره! " حرفاش تموم شد و البته نیم ساعتی شده بود! رفتم رو تخت و خو دم:) . من اسفند وارد هجدهمین سال زندگیم میشم! دیدن این رفتارا برام سخته. . من فووق العاده آدم حساسیم! دلم نمیخواد اینجوری باهام برخورد بشه...هیچ شرایطمو درک نکرد! شماها خدااااااایی میتونین بدون حرف زدن با دوستاتون زندگی کنین؟ من به والله نمیتونم! من دلم تنگ میشه براشون...حتی برای چرت و پرت گفتن! ولی حالا دارن اینو ازم میگیرن...باید باهاشون خ ظی کنم درست مثل خ ظی با شماها! باید عادت کنم به آدم آهنی ای که کنترلش دست باباس و باید کاری کنم که اون میگه! تابستون قشنگی برنامه ریزی کرده بودم ، داستان تازه شروع کرده بودم به نوشتن ، و همه ش با این اوصاف تعطیله:) بدترین اتفاق وقتیه که یه دختری احساسش به خونه و باباش و . . کاملا عوض بشه! همه اینا رو گفتم که شاید ذره ای بتونین درک کنین:) ح ون بد نشه از چرت گفتنا و رفتن و ... من! رفتن قطعا بهترین گزینم نیست:)
539914

محاسبات بزرگسالی..

بچه که بودم بزرگ تر بودم.آن روزها که برای انجام کاری در ذهن ک نه ام از معادله و چهار عمل اصلی استفاده نمی ، قلب بود و غریزه و احساس، خورشید گونه مهر میورزیدم، نگاه نمی به جایگاه ی، کرم درخت حیاطمان را دوست داشتم، قورباغه نگه میداشتم، آنقدر دوستش داشتم که وقتی رفت زیر کمد از شهربازی انصراف دادم و دنبالش گشتم، وقتی یکی از فنچ هایم از قفس پرید جفتش را آزاد ، انگار قلبم بود که در آسمان میرفت.بچه که بودم در خوشی هایم ميخنديم و در ناراحتی هایم گریه می ، آن روزها که نقاب بر چهره نداشتم، آن روزها را میگویم، میدانی؟
55276

اسان.........

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان ميخنديم ، چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ میکنیم و چه ارزان به اخمی میفروشیم لذّت با هم بودن را ... و چه زود دیر می شود و نمی دانیم که شاید فر نباشد.منبع: http://harfhayman07. /
2872

شهر بازی

شبیه ک ن و شاید هم جوانتر..... سوار بر اسبی بودم که مدام بالا و پایین می رفت و میچرخید چشمهایش درشت و مشکی بود و رنگ تنش یاسی شاید هم صورتی شعر میخواند شعر بازی، بازی های ک نه و من غرق خنده بودم مثل اینکه اسب از زمین جدا شده بود و به آسمان میرفت، فقط ميخنديم فارغ از همه درد و رنجی که بر زمین بود در آسمان به پرواز بودم. اماهمیشه چیزهای هست که واقعیت را با تمام ابعادش به نمایش بگذارد و این اتفاق به سادگی ظاهر شد نوبت من تمام شد و زمان بازی هم، و من از گردونه ی اسبها با حالی شاید شبیه گریستن جدا شدم منبع: http://rozhayeabi. /
417802

زبان اشاره

نه من از هندزفری خیلی خوشم میاد نه اونتا جایی که بشه روی اسپیکر کارهای روزانه مون را راه میندازیمزنگ میزنم بهش و همزمان به علامت سکوت دستهامون را میزاریم روی دماغموندوتایی با هم ميخنديمنگاه میکنم بهش ... رنگ و روش بهتر شده و دیگه تب دار به نظر نمیادمیگم الهی شکر و دستام را میبرم بالالبخند میزنه و میگه: فدات... لب خونی میکنم و میفهمم یه علامت قلب روی ام با دستم درست میکنم ... میخنده و یک علامت قلب رو اش درست میکنه و ادای تپیدن قلبش را در میاره... براش یه بوس میفرستم و لب میزنم: خدانگهدارت... عزیزترینملب میزنه: خیلی دوستت دارمو اینطوری میشه که ما با زبان اشاره هم میتونیم با هم حرف بزنیم...
633440

(بدون عنوان)

1.من بی خیال اون دوربینی شدم که قرار بود توی اتاق نصب کنم و به طور نامحسوس ازم بگیره !این دفعه به ذهنم رسید یک ضبط صوت توی کله م جاسازی کنم و از صبح که بیدار میشم و صداهای ذهنم شروع میشه ،همه رو ضبط کنه و آ شب بشینم گوش بدم ببینم اون تو چی میگذره ،البته امیدوارم سرگیجه نگیرم :/ 2.با دقت فراوان متوجه شدم یک عدد خال بسیار کوچک در حد یک میلیمتر روی لبه ی پلک پایین چپم  وجود داره ،عجب کشفی !امیدوارم با این آدرسی که دادم شناسایی نشم ! 3.مثلا توی پنجاه سالگی نشستم روبه روی پسرم و باهاش درد و دل میکنم و بهش میگم دیگه وقتشه ازدواج کنی،بعد اونم با گوش جان بهم گوش میده و با چشماش میخنده ،بعدش میگه مامان میدونی چقدر عاشقتم؟ من اون موهای سفیدت و چروکای صورتت رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم ،بعدش با هم ميخنديم و من دلم قنج میره :))
2209042

الاغ های دو پا

ای الاغ های دو پا همین روز ها ميخنديم و میشکنیم سم تک تکتان را نبینید که گاهی تیم ما آگاه تر از دیروزیم ما به زودی بلند میشیم از زیر سم تک تکتان
317608

شب یلدا

امشب که طولانی ترین شب ِ سال است، عشق میکنم که کنارِ خانواده هستم. عشق میکنم وقتی همگی میگوییم و بیشتر ميخنديم... وقتی برای همدیگر لَبو در پیش دستی میگذاریم، به انارهای دانه شده نمک میپاشیم و تخمه میشکنیم... وقتی حافظ را باز میکنیم و غزلی از حافظ میسراییم و فالش را نیکو می ی م... و حتی داستان هایی شگفت انگیز و شاید تخیلی از پدر و مادر،پدربزرگ،مادربزرگ میشنویم... این یلداها میشود یک تکیه از خوشی ها،خوبی ها لحضاتی که باید خوب ثبتش کنی،برای وقت هایی که ح ناخوش است،وقت هایی که میگویی چه رسم های عجیبی یا میگویی این چه دنیاییست؟! باید در ذهنت بماند،این ماندن های زیبا که بر دل مینشیند.این بودن ها که خنده بر لب جاری میکند. خدایا به این شادی های جانانه تو را قسم میدهم،شب یل دیگر دوباره همه با تنی سلامت و روحی صفا بخش در کناره همدیگر باشیم... #غزالیــات
973968

زشت نیست؟!

چرا انگلیسی زبانان هم مثل ما به راحتی از کلمه ی سلفی (self+yیا............) استفاده میکنند ولی ما کلماتی مثل خویش انداز (خویش+انداز) یا خودع (خود+ع ) رو که میشنویم دلمونو میگیریم ميخنديم و پیف پیف میکنیم از این نامگذاری؟! واقعا چه فرقی داره؟!
1415208

کودک درونم ...

کودک نیستیماما کودک درونمان هنوز زنده است هنوز میپرد از موانع زندگی هنوز شیطنت میکند هنوز آنش میسوزانیم هنوز بعد شیطنت ها ریز ریز ميخنديم و به ظاهر چهره مظلوم میگیریم ******* کودک درونم..بازیگوش من.. بیدار باش همیشه بیدار باش تا سادگی بیدار باشد، تا مهربانی بی بهانه بیدار باشد... تا شادمانه کودمانه زندگانی ... :)
1681536

علی

علی دوستی که اینجا باهاش آشنا شدم... جالبه که اونم توی شهر زادگاه به دنیا اومده... الانم که نزدیک یه ماهه رابطه اش رو با هانیه جدی تر کرده... دوست خیلی خوبیه.... و شدیدا هم به کیکای من علاقه داره... چند شب پیش پیام داده من اگه پسر دار شدم قطعاً عروسم تویی گفته باشم! هر دومون ميخنديم
645610

(بدون عنوان)

1.من بی خیال اون دوربینی شدم که قرار بود توی اتاق نصب کنم و به طور نامحسوس ازم بگیره !این دفعه به ذهنم رسید یک ضبط صوت توی کله م جاسازی کنم و از صبح که بیدار میشم و صداهای ذهنم شروع میشه ،همه رو ضبط کنه و آ شب بشینم گوش بدم ببینم اون تو چی میگذره ،البته امیدوارم سرگیجه نگیرم :/ 2.با دقت فراوان متوجه شدم یک عدد خال بسیار کوچک در حد یک میلیمتر روی لبه ی پلک پایین چپم  وجود داره ،عجب کشفی !امیدوارم با این آدرسی که دادم شناسایی نشم ! 3.مثلا توی پنجاه سالگی نشستم روبه روی پسرم و باهاش درد و دل میکنم و بهش میگم دیگه وقتشه ازدواج کنی،بعد اونم با گوش جان بهم گوش میده و با چشماش میخنده ،بعدش میگه مامان میدونی چقدر عاشقتم؟ من اون موهای سفیدت و چروکای صورتت رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم ،بعدش با هم ميخنديم و من دلم غنج میره :)) 4.یادم باشه توی تعطیلات به داداش بزرگه بگم یه کم فیزیک و ریاضی بهم درس بده !نیمکره ی چپ مغزم داره دچار آتروفی میشه از بس بی استفاده موند :/  5.سری دوم کانال تلگرام ما در راه است ...منتظر باشید :*
1075122

رای ما واقعا چیه؟

طرف میاد تو تلویزیون به یکی از ک دای ریاست جمهوری تهمت میزنه یا  نه اصلا واقعیت رو میگه.....بعد اون یکی بهش فشار میاد...... میگه حالا که گفتی منم بگم که توام اینکارو کردی.....بعد از همه گل و بلبل تر اینه که قاضیی که تو قوه قضاییه کار میکنه میگه ما ماله کشیدیم رو کار فلانی به خاطر حرف تو.....بعد ماها خجسته میشینیم پای تلویزیون و ميخنديم به اینکه اینا چطور دایما رنگشون به قهوه ایی و قهوه ایی تر تبدیل میشه!!!! منتهی نمی بینیم قهوه ایی تر از همه ماییم که باید بین این اسکلها تازه انتخاب کنیم که کی بیاد این سری و چپاولمون کنه و بره!و ناچاریم که رای بدیم چون میترسیم که یواش یواش همین حق رای هم که داریم ازمون بگیرن!خو این سری تخم مرغتو میدی یا شتر! پ.ن: راستش هر چی قالیباف و و ریسی افشا اصلا برام تعجب برانگیز و هیجان انگیز نبود! جالبتر برام اینه اونی که تاییدیه اینا رو زده چی برده و چی گرفته که اینا با این اوضاع تاییدن!  دلم میخواد یه روز بگم بگم اون ناحیه راه بیافته!
2427093

حال خوشبو

سلام عزیزای دلم. بابا حالش بهتره خداروشکر. هفته بعد باید بره چکاپ قلبش. اومدم خونه گلاب اینا، تمام ساعت با بابای گلاب بحث فلسفی و و اقتصادی میکنیم. در حال چالشیم. آدم پر مغز و باسوادیه... ماشالااااا شوخ و بی نهااااااایییییتتتتت بانمک. آدمی نیست که ببیندش و عاشقش نشه. خودش و خانمش ماهن. خلاصه که حالم بهتره، مامانبزرگ گلاب اومده اینجا یه خانم انرژی مثبت خداحفظشون کنه و دختر و بچه هاش اینجان، جمع میشیم دور هم، قلیون میذاریم و میذاریم و خلاصه ميخنديم. ظهر خودم رو دوتا ادکلن اورجینال خوشبو از شرکت دوست بابای گلاب مهمون عطراش فوووووق العادن. گفتم از حالم یه خبر بدم از نگرانی دربیاین. فردا عازم شهر مدرسه ایم با کوچیکه و پسر کوچولوش. همین خودش قوت قلبیه. و منم که میدونین چقد همدم همیم... فعلا همینا...مرسی از همتون که کنارم بودین. مرسی که نگرانم بودین. مرسی بابت انرژیای مثبتتون.
1222180

بیایید از حس های خوب زندگیمون حرف بزنیم ، باشه ؟! :)

بسم الله مهربون :)حس خوب مث : +مث وقتی که میبینم هنوزم ع م بک گراند موبایلشه *_* +مث وقتایی که ساعت ها با آزاده و نرگس چرت و پرت میگیم و ميخنديم :) +مث آ شبهایی که از شدت خستگی دارم بیهوش میشم ولی از تلاشم راضیم :) +مث وقتایی که پی ام میده ! +مث وقتایی که فک میکنم به سال دیگه این موقع :) +مث وقتایی که داداشم با ذوق به دوستاش معرفیم میکنه و نورافکن روشن شده توی چشماشو موقع گفتنِ پزشکی میخونه رو میبینم ! +مث وقتایی که عمدا نمیخوام به حرفش گوش بدم و دوست دارم سر به سرش بذارم :) + مث خوردن یه لیوان آب انبه ی خنک و پر یخ ... +مث دعوت شدن به یه تئاتر ! +مث بیرون رفتن با نازنین و مهدیه و خندیدن تا سر حد مرگ ! + مث دوییدن های ا شب توی همین خیابون جلوی خونمون :) +مث دیدن با داداشم و زدن تو سر و کله ی همدیگه :)) +مث وقتایی که اون مانتو سفیده با شال صورتیه رو میپوشم :) +مث خوندن توضیحاتی که برام مینویسه ! +مث جر و بحث های رئالی و بارسایی :) +مث وسط بازی های وسط کوچه ی خونه ی اینا :) +مث وقتایی که برای یه دونه لواشک میفته دنبالم d; +مث خوردن یه عالمه گیلاس خنک ! +مث یه لیوان شیرطالبیه خوشمزه :)) +مث خوردن شیش تا بامیه با چای افطار *____* +مث ... ++ شما بگید :)) مث چی ؟!
117518

سلام نسرینیم...

نسرینیم تا حالا به یه چیزی توجه کردی؟؟ آره به خنده هات... به نحوه خندیدنت که همه دنیای منه...خودتم میدونی دیوونه اون خنده هاتمو وقتی میخندی رسما از زمین کنده میشم و آروم میشم انگار تموم دنیا مال منه... یادته قول داده بودی با هیشکی بجز من نخندی... یادته گفتی همه خنده هامو نگه میدارم تا وقتی پیش توام برای تو بخندم...؟؟ خوب میدونی چه حالی میشدم وقتی میخندیدی... حالا میخوام اینو بگ که مطمئنم تا حالا بهش توجه نکرده بودی... اونم نحوه خندیدنته... توی طایفمون 5 نفر هستیم که مدل خندیدنمون یکیه... آره من تو بابات داداش من و رقیه... ما وقتی ميخنديم گونه هامون یه جوری جمع میشه و چهرمون یه ح ی پیدا میکنه که مخصوص ماست...فقط ما 5 نفر... فدای خنده هات بشم نفسیم... داغونم میکنه اون لحظات نسرینیم... الان کجایی چیکار میکنی... خنده هات مال منه نسرینیم ...میمیرم برای ی بجز من بخندی...بخدا می میرم منبع: http://bazandeyetagdir. /
1769758

مشهد اومدن عشق...

hayat: علییییی، آقاااییی، پنجشنبه ساعت 6:35 دقیقه صبح... ... پنجشنبه میشود و من میرم راه آهن نیم ساعت قطار تاخیر داره، دلواپس میشم، تا اینکه سرم و میگیرم بالا و یک خانوم خیلی شیک و خوشگل و میبینم، با مامان و باباش از جلوم در میشن ولی متوجه من نمیشه، یک ساعت توی ایستگاه بودن، ملیکا من و میبینه گه گداری بهم نگاهی میندازیم و ميخنديم... بلند میشن که برن حرم. دنبالشون راه می افتم میرن به سمت پارکینگ راه آهن سوار یک 405 طوسی میشن و استارت میزنن منم سریع به اولین ماشینی که میبینم میگم من: دربست؟ راننده: کجا میخوای بری؟؟ من: اون 405 طوسی رو میبینی که الان زد دنده عقب؟؟ راننده: آره من: برو دنبال اون راننده: بشین که رفتیم... بالا ه میرسیم حرم میرم حرم میبینمش از نزدیک میرم به باباش میگم من: ببخشید رواق کجاست؟؟( اصلا وجود نداره ) باباش: نمیدونمممممم من: ببخشید خداحافظ... خیلی حس عجیبی داشتم الان که دارم این پست و میزارم هم حس عجیبی دارم ولی اون موقع خوب بود ولی الان... حال ندارم فعلا
2411694

من خوب شدم بچه ها

امروز رفتم کلاس طراحی .  سر راهم نون هم گرفتم . ید هم شده تقزیبا جزء کارای من دیگه . سعی میکنم ازش لذت ببرم . حالم بهتره خدا را شکر.  تونستم امروز از کلاس لذت ببرم . تونستم که خوب باشم . تونستم کار کنم . حالم خوبه و حس سبکی دارم . خیلی دارم رو خودم تمرکز میکنم که کمتر شاکی و کمتر ناراحت بشم . حتی با خواهرم تو خونه حرف زدم و از هم دلجویی کردیم . لابلای حرفامون کلی از خوبی های زن داداش بزرگ گفتیم و بعد دلم هواش کرد و زنگ زدم کلی انرژی مثبت دادم و گرفتم . زن داداشم خیلی خوبه خیییییییلی.  بش ميخنديم میگیم ما خواهرشوهرهای خوبی هستیم که تو هم خوووبی.  اونم میگه آره من که همیشه میگم . باید چهره از مدل های زنده ، بکشم . یعنی بازم ی بشینه و من چهره ش طراحی کنم . کیف داره . دارم به آشتی و سلام به آقا هم فکر میکنم . منتظر یه فرصت مناسبم.  میدونم که ایشون هیچ وقت رو دور دوستی و مسالمت نمیمونه اما من میخوام خودم رو سبک کنم . برام دعا کنید سختم نشه . ب پسرعمو عقد کرد و راحت شدم . البته از خونه ما ی نرفت .
170380

سنگ صبورم برای تمام لحظه هایی که به من گوش میدهی میستایمت:)

خدایا ممنونم ازت ممنونم که یکی از آرزوهامو خیلی قشنگ برآورده کردی ممنونم که یه خواهر بزرگ بهم دادی ممنونم که خواهرم خیلی مهرببونه حرفامو گوش میده همه همه اون چیزیو که به .. ی نمیتونم بگم راحت واسه خواهریبم میگم گاهی دعوام میکنه گاهی نصیحت میکنه ميخنديم باهم خدایا شکر خدایا ممنونم ازت سنگ صبورم خواهرم عاشقتممنبع: http://me-ma. .. /
808582

خوشگل خودمم

ما جونای روغن نباتی نیستیم ما جونای هستیم که تا از خواب بیدار میشیم اپیکیشن های مجازیمونو چک میکنیم بعدش قرص اول صبحمونو میل میکنیم و بی صبحانه از در خونه میزنیم بیرون :/وصد البته ما جونای ساده لوحه ای هستیم که فکر میکنیم دنیا باید به کام ما باشه و هیچ وقت خدا هم نبوده !و از زمین و زمان شاکی هستیم و عصاب هیشکیو نداریم در 95%موارد خنده هامون عصبیه یا از روی عادته آخه بچه که بودیم خیلی شاد و شنگول بودیم به 17 که رسیدیم عن اخلاق شدیم حالا هم که میخایم به 30 سالگی برسیم باید به یه ثبات شخصیتی و اجتماعی رسیده باشیم که بازم نرسیدیم زندگی ما خلاصه شده توی نرسیدن توی آرزو ن و نداشتن و خلاصه شده توی هیچ برای هیچ !البته که گاهی هم بیخودی سرخوشیم و میگیم و ميخنديم و م یم و شادیم و دلخوش دیگه تنها نیستیم ....خخخخخاین روزا همش خواب های بیخود و استرس زا میبینم مثلا خواب میبینم مدرسه ام دیر شده یا خواب میبینم باید از یه ساختمون بلند خودمو بندازم پایین +آروم نیستم 
463672

به سلامتی عشق

یک جرعه ، یک دل مست ، عشقم همینجا در کنارم استمینوشیم و ميخنديم در این لحظه ها ، من هستم و تو هستی و خدادر این عالم مستی ، تو در آغوشم هستی و اینجا که ما هستیم یک سکوت عاشقانه و یک دنیا آرامش است.پس مینوشیم به سلامتی هم...به سلامتی تو که دلت پر از وفاست ، قلبت برایم به وسعت این دنیاستبه سلامتی چشمانت که مرا عاشق خودش کرد و دیگر چشم بر روی همه بستبه سلامتی قلبت که برایم میتپد و به من نفس میدهد.به سلامتی عشقمان ، که همیشه جاودانه خواهد ماند.به سلامتی دیروزی که عاشق هم شدیم ، امروزی که دیوانه ی همیم و فر که عاشقانه برای هم میمیریم.به سلامتی این لحظه و همه لحظه های با هم بودن ، که زیباترین لحظه ها را برای ما آورده استبه سلامتی تنهایی ، که خودش همچنان تنها ماند تا با هم باشیم.به سلامتی آروزهایمان ، شبهای با هم بودنمان ، این فال زیبا و فردای شیرینمانبه سلامتی تو ، تویی که آن لحظه که دلت گرفته بود ، لبخند زدی تا من دلم نشکندبه سلامتی تو ، که برایم خیلی عزیزی و تا ابد دوستت دارم.پیک آ و لحظه های عاشقانه ما ، مست مست ،خدایا نگیر از ما این لحظه ها را...
1280656

درست همین جا:-)

من میگم این درست همون جاس که فکر من کار میکنه و خوش حالم از جریان خون تو مغزم که این جا حس می کنم که داره خون بیش تری رو به سلولای مغزم میرسونه:-) درس اسیب شناسی هشتا داره که تا الان هفتاشون اومدن . ا ین از این هفتا همیشه به ما میگه "حیف نونا!:-)" و مام ميخنديم باز اون میگه ! یکی از بچه ها به حاضر جو معروفه تو کلاس ! بعد بار دوم که میگه حیف نونا! برمیگرده میگه ا یژن کمه ،برون ده قلب با فشار داره میره بالا و به قلب داره فشار میاد و خون کافی به مغز نمیرسه و... درست همین نقطه ست که حرفشو قطع میکنه و میگه فقط به تو الان میگم حیف نون و با بقیه مشکل ندارم:-) باز خنده تو خنده و خلاصه بعد خنده ها درس جدی میشه و معمولش اینکه چهل پنج دقیقه دیگم توضیح میده و ا ش میگه جدیم بگیرین:-)))) و لپ تاپشو می بنده و کیفشو دست میگیره و میره:-) الان که نشستم این جا می بینم این نقطه همون جایی که خون به مغز من میرسه نه کلاس هفت و نیم یکشنبه های " ش" !و چه خوش گفت اون دانشجوی حاضر جواب:-)
3826

دیدار شد میسر

این روزها با یه حس آرامش داره سپری میشه ارادم و قوی برای یاد گیری زبان اول جون بهش شنیاز دارم دوم چون به سعید نیاز دارم! البته به سعید نیاز ندارم به نظرم برای رسیدن به آرامش ما هر دومون به هم احتیاج داریم امروز با یه قرار کوتاه پیتزا و یه دور توی شهر و دیدن رضا!!! تموم شد خوبه که با هم ميخنديم خیلی آرامشم بیشتر شده استرس و ترس و خج م کمتر شده خدایا ممنونم به خاطر بودنت دوستت دارم خدا بمون همیشه کنارم امروز یه کار پر هیجان داشتم اونم تماس با حرم آقا رضا بود یه حس عجیب و بعدشم شنیدن صدای یار این تمیز کاریای خونه تموم شه کلی برنامه دارم ورزش صبج گاهی و باشگاه و تموم طراحی صورت یار زبان و خیلی برنامه های دیگه خبر بعدی و هیجان بار دیروزم ید کلی کتاب و ید جینگیلیای خوشگل امروزم بود حالا ع اتاقم و بعدا میذارم کلی ذووووق دارم واسه این آرامش خدایا نگیرش از منمنبع: http://mitoonamman. /
885946

همینطوری بخندید

این جمله های پایینی، درسته خنده دار نیستن اما جان من یه خورده بخندید. این خنده های شما به من برمیگرده و من هم به همراه جمعی از دوستان به خنده های شما ميخنديم و این خنده ها با هم جمع میشه و همه مون جمیعا به ف..(سه حرفی اولش ف، میشه فنا) بریم.(به سبک خندوانه) *** یکی از راه های تمایزسازی، اینه که شگردهاتونو به دیگه ای نگید. خب عید هم تموم شد. میخوام یه شگرد آجیل برداشتن رو خدمتتون عرض کنم: وقتی ی اومد واستون آجیل تعارف کرد، مستقیم به چ نگاه کنید، طوری که اونم برگرده به شما نگاه ه. وسترن وار همونطوری که دارین تو چشمای همدیگه نگاه میکنید، دستتونو ببرید سمت ظرف آجیل و با یه خنده ملیح و با دستانی پُر ایشونو بدرقه کنید. البته بعضاً به دلیل محدودیت های فرهنگی نمیشه از این شگرد کار کشید. مثلا اگه شما دختر باشین و آورنده آجیل پسر باشن، با یه حس جوگیرانه پسرانه ایرانی، پسر پیش خودش فکر میکنه که دختره ازش خوشش اومده؛ فوقع ما وقع. حالا بیاید به این پسر اثبات ید که واللا منظوری نداشتم. *** چرا فقط پسرا به فکر خوشبخت دختران؟ چرا دخترا به این فکر نیستن؟ تبعیض تی تا کی؟ *** با روندن پیکانمون، تازه معنای زندگی واقعی رو فهمیدم. فقط بخشی از کنترل ماشین دست توئه، بیشترشو خود ماشین تعیین میکنه.
2327568

سیستم مجهز به خل یاب میباشد!

تو است دوتا آدم هری پیدا مث خودم! واقعیتش اینه که دوتا خل و چل مث خودم پیدا حس ميخنديم .. خل بودن از نظر من که اصلا بد نیست خیلیم حال میده من هرجا ازین پایه ها پیدا کنم بشدت استقبال میکنم بخصوص تو این برهه که هرکی و میبینی داره میناله.. یادمه یبار اگه اشتباه نکنم چهارم یا پنجم ابت بودم یکیو پیدا با خصوصیات اخلاقی خودم که خیلی باهم میخندیدیم چند روز بعدش بود که یبار با هیجان اومدم و داشتم برای داداشم تعریف می و گفتم یه دوست خل مث خودم پیدا ! اینو با نهایت خوشحالی میگفتم و شاید واژه بهتری پیدا ن برای یه آدم شاد با سطح انرژی بالا... یادم نیست جز داداشم ی دیگم اونجا بود یا نه ولی یادمه یه شکم سیر خندید و بعدم تا مدتها برا همه تعریف میکرد و همگی میخندیدن.. اون روزا البته بچه بودم و زود بهم بر میخورد.. ولی یاد گرفتم احساسات واقعیمو به زبون نیارم هیچ وقت و شاید شروعی بود برای جاگزین واژه هایی که معانی نزدیک دارن اما واژه ی جایگزین خنثی تره و بعلارتی شروع خود سانسوری ولی همچنان از دیدن امثال خودم تو جمع ها خوشحال میشم هرچند کمه خیلی
681318

زیر تریلی نری تو رونیکا :]

سلام میگم این نبات و آبجوش اختراع نشده بود،مربی های بهداشت چه می ؟ :// + ژله که میگن همین سوگل رفیق منه :| نیگاش میکنی دو متر پرت میشه اونور :| + دیروز روز آ ترم بود.فاینالم داشتیم.من و رونیکا زودتر از بقیه رسیده بودیم و به پیشنهاد رونیکا رفتیم زیر بارون قدم بزنیم.یکم که راه رفتیم رسیدیم به یه دیوار مهربانی که روش فقط یه کیف کوچیک مخصوص گوشی بود.رونیکا گفت بیا ببریمش واسه تینا (تیچرمون) :| گفتم دیوونه نکن اینکاراتو!میگه بیا ببریم بابا یکم ميخنديم! هیچی دیگه آ م کیفه که روش ع باب اسفنجی بود رو برداشت :| رفتیم سر کلاس تینا که اومد رونیکا رفت داد بهش.طفلی چیقدر ذوقید :] قرار بود آ کلاس بهش بگیم از روی دیوار مهربانی برداشتیم،اینقدر ذوق کرده بود دلمون سوخت :] طفلی!جیگرم کب د :] + میگم یه وخت زحمت نکشید جواب سلام بدینا :] جیزه :] بعدا نوشت:آواتارم خوبه؟ :]
25612

1395.8.22

قرار بود بابام اینا بعد صبح حرکت کنن,ولی بعدش کنسل شد و موند برا12.30 ,منم کلاس 10 رو رفتم و از اجازه گرفتم زود برگشتم که بابامو بدرقه کنم,رسیدم خونه زهرا زنگید برا تولد سمیرا میریم کافی شاپ بیا توهم,با تاخیر رفتم ,با بابام خ ظی و خواست بغلم کنه رفتم عقب و دستمو گزاشتم رو صورتم و گفتم ادامه بدیم بابا گریه میکنم و زدم زیر گریه سریع رفتم توکوچه و سوار ماشین شدم,بابامم دنبالم اومد نمیتونستم توصورتش نگاه کنم چشام پر اشک بود!!ازحالا دلم براش تنگه:(خیلیا,جندباری زنگیدم:(توخونه هم گفتم 15 روز باس تحملم کنین هاااا,هرکیم میزنگه بهم میگه چقد گریه کردی دختر!شوهر دخترحالم ازتهران زنکیده میگه الان حال تو دیدنیه هاااا خخخخ,بابات رفته کربلا و توهم داری اشک میریزی و داغونی, همه میدونن دیگه,انشالله به سلامتی بره و برگرده و همه زائزها انشالله و یه نفرم انشالله امسال میره کربلا,خوشحالم, انشالله قسمت همه.توی کافی شاپ هم با چهره ناراحت نشستم و اهنک هم غمگین بود دیگه ب زور میتونستم بشینم!ما 5تا بریم جایی سرزه میشیم هاا,خخخخخ,فقط میگیم ميخنديم, مبز کناری یه دختر پسر بردن کم سن و سال,یکم به اونا زوم کردیم خخخح,با حسرت هااا ههه,ونا رفتن یه دختراومد بهشم نمیخورد اینچیزا!بعد دوتا پسر اومدن ماهم زیر ذره ببن گذاشته بودیم هاا پسره اومد گفت:سلام عشقم,اقا اینو ک گفت ما ترکیدیم ازخندههههه,به هیچکدوم نمیخورد این برخورد خخخخ,ما 5 تاهم هر هر کر کر,درحدی که موقع رفتن اون پسر دحتر گفتن خداروشکر رفتن سرمونو بردن با صداشون:| ازبس با عجله رفتم کادو هم یادم رفت فردا باس ببرم,ذرت مکزیکی خوردیم ب جا کیک:| روز خوبی بود, بعدازطهر هم بعد کلاس که ماشین دستم بود,رفتیم اب هویح بستنی خوردیم سه تایی,من زهرا ایدا # ب قول دوستم اینروزا اشفتم و همش بهونه میارم:( #دلم میخواست الان توراه کربلا باشم,پای پیاده:(تنهاییی یا با دوستام.هی....الهم ارزقنا حرم # 12 ع بعد ازظهر,ع صبحی اپلود نشد منبع: http://1waterlily. /
913372

تقویم

راستیا  چرا  آدما  همه  از  یه  تقویم  استفاده  میکنن؟؟؟ در صورتیکه  هر آدمی  تقویم  خودش  رو  داره .  فکر کنم  روزا  و شبای  مهمی رو   تووی  تقویم  عمومی  فراموش  بنویسن . روزایی رو  که  ما  با  اومدنش  شاد  میشیم . با  اومدنش  ميخنديم . با  اومدنش  جشن  میگیریم  و با  اون  روزا  به  اندازه ی  اومدن بهار و عید  خوشحال  میشیم . چرا  این  روزا  تووی  تقویم  bold  نشده ؟ یا  چرا  بعضی  از  روزا  و شبا  تووی  تقویم  قرمز  نشدن  . روزا  و شبایی که  تا صبح  گریه  کردیم . روزا  و شبایی که  مقاومت  و پایداریمون به  صفر  رسیده . روزایی  که تووی  جنگ  باختیم. شبای مهمی که با  یه  دلشوره  و یه  خبره بد  یه دفه  پیر  شدیم...... روزای  اول بهار شروع زمستونمون بوده  و اول  پاییز  بهارمون  بوده . کاش  هر  برای  خودش  یه  تقویم  داشت. وقتی  تقویمشو باز  میکرد یادش میافتاد سال  پیش  یا  سالها   پیش در چنین روزی  چه  اتفاقی  افتاده. یادش  میافتاد  امروز  چه  روزیه !!!!   تقویمها  دروغ  میگن  و یا  لااقل  راستشو  نمیگن. مثلا  عیده  من همون پاییزه . همون روزای  بارونی  و نیمه  سرد . همون بارونی که وقتی  میباره  میشه  تمام  خاطرات  رو  با  انگشتای  دست  شخم  زد ..........
685812

ی خود را چگونه میگذرانید ؟! :)

بسم الله مهربون :)این روزهای من به بهترین شکل میگذرن :) گفته بودم ؟! آره فک کنم گفته بودم دی: تازه دوستانِ جان هم اومدن دیگه همه چی تکمیله تکمیله :)الحمدلله دوستانِ ناب هم هستن ، تحت تاثیرشون من اصلا درس نمیخونم :)) برگشتیم به همون روزهای خوب و قشنگ دبیرستان ^_^ صبح ها ساعت 6 بیدار میشیم میریم ورزش ، میدوییم ، ميخنديم ، مسابقه میدیم ، از سوتی های میگیم ، جک تعریف میکنیم ، و آ ش هم مث همیشه میریم آب میوه میخوریم :) عصرها هم میریم بیرون تا شب :) دوباره خیابون گردی و پاساژ گردی و کافه گردی ... تازه چندتا رستوران جدید هم تازه باز شده که ما هم همین تازگی ها کشفشون کردیم ، در اولین فرصت باید بریم :) پارسال این موقع فشار روانی کنکور هممون رو داغون کرده بود :) خسته و له و پر از نگرانی و استرس ... اما امسال رها ، رها ، رها من :)) امیدوارم همه ی دوستای کنکوریم نتیجه ی تلاششون رو بگیرن ... +وبلاگ داری + کتابخونی در روز دی: شما هیچ وقت لواشک و شکلات و پشمک با هم نخورید -_- :)) +لبخند لطفا :)
113706

شعر : فال

تو رویای تو گم شدم تو اسمون خی پر زدم مثل یه پرنده شوق پرواز داشتم به تو رسیدن رو رویا نمیدونستم نگاهی به این تقویم میکنم روز دیدار ما نزدیکه فنجون قهوه ام تلخه ولی با لبخند تو شیرین میشه اگه اون شب بارونی زیر چتر نگاهت گم نمیشدم شاید مثل شعله اتیش به پای عشقت نمی سوختم پر از تردید و دلدا ام من با تو عشق رو فهمیدم تو رویای تو گم شدم تو اسمون خی پر زدم به تو رسیدن واسم محال نیست میدونم سخته اما خیالی نیست میدونم زند یه ه بعضی وقتا هدفمون مبهمه بعضی وقتا به تقدیر ميخنديم اما گاهی از زند سیرمیشیم منبع: http://kaveparsa. /
169670

چال گونه....

مردم از لبخندشون هم شانس آوردن ما ميخنديم پرانتز باز و بسته میشه .. حسین میخنده چال گونه داره کل دخترا محو لبخندش میشن از انتهای کلاس اشاره میکنن .. حسین کیه؟؟؟ از بچه های پردیس بهشتیه که الان با ما توی یک ناحیه است اصلا اینکه کی هست اصلا مهم نیست مهم اینه که نوشین گفته مخشو بزنیم گمونم با سنگ مخش بخورهمنبع: http://ashkeegol. .. /
175866

همینطوری

.. ب از شبکه ی سه داشت کشتی نشون میداد بعدش هم یه برنامه راجع به دکل های نفت پارس جنوبی تو عسلویه نشون میداد یاد یکی از دوستام افتادم که باباش تو عسلویه کار میکرد و خودش و مامانش تهران یه خونه گرفتن و زندگی میکنن و هر ماه چند روزی پدرش رو میبینه و میره تا ماه بعد و بعدش به بابای خودم که کنارم نشسته بود نگاه .. و بلند شدم یه ماچ گنده از لپش .. اصلا نمیتونم تصور کنم که بابام نباشه پیشمون حتی اگه واسه کار باشه حتی اگه اون کار بیشتر از 5-6 میلیون درآمد در ماه باشه البته دوستم کاملا از این وضعیت راضی و خشنوده +چند مدت دیدم که همه تو خونه با گوشی هاشون مشغولن و گفتم چیکار کنم که یه جنبه ی دورهمی به خودش بگیره رفتم از بازار بازی باقلوا رو .. .. و واسه مامان و بابا هم ریختم و در طی روز 2-3 ساعتی مشغولیم میگن از آ .. ایمر جلوگیری میکنه و کلی هم میگیم ميخنديم وقتی که مامان و بابا سر مرحله ای که هستن با هم بحث میکنن ++خیلی وقته که نه تلویزیون نگا میکنم نه .. بیشتر وقتمو با گوشیم و کتاب پر میکنم ولی جدیدا مستند های شبکه ی مستند رو خوشم اومده امشب داشت یه مستند راجع به روستای برغان جاده چالوس نشون میداد که خیلی جالب بود البته همیشه برنامه ی جالبی نداره +++روز .. ی بارونی بخیر هوا عالی شدهمنبع: http://rahele-72. .. /
1952538

خودت رو زندگی کن . . .

همیشه حواسم به اینکه جوری زندگی کنم که حرف مردم برام مهم نباشه،هست!برام مهم نباشه وقتی مردم بهم میگن آخه این رنگ ها چیه میپوشی!فکر نمیکنی دیگه مُد نیست؟اصلا مگه تو بچه ای!مشکی بپوش،هم رنگِ سنگینیه و هم لاغر تر نشونت میده!مهم نباشه وقتی به یک کوچولو نگاه میکنم و لب هام رو براش ماهی میکنم و بعدش جفتمون ریز ریز ميخنديم،به اطرافم و نگاه های مردم توجه کنم!یا وقتی دارم یک جفت گوشواره می م،به این نگاه نکنم که زرد و بزرگ باشه تا توی چشمِ مردم باشه بلکه مثلِ قبل بگم ظرافت و سلیقه ی خودم و اینکه خودم باهاش شاد هستم،در اولویت هست نه دیده شدنش!حتی مهم نباشه چقدر دارن سعی میکنن تا من رو جوری که خودشون میخوان،تغییر بدن و از راهِ اصلیم منحرف کنن یا بهم بگن دست بردار،تو اونی نمیشی که میخوای! هر چقدر هم که بگن،من با پررویی میگم اتفاقا من باید همونی بشم که میخوام چون باید و باوری در کارم هست!به هرحال شاید مردم هم گاهی مهم باشن چون ما توی همین مردم داریم زندگی میکنیم ولی فقط گاهی و شاید!وقتی که بخاطر مردم خودمون رو عوض کردیم،دیگه خودمون رو نمی بینیم چون یه خودِ تغییر شکل یافته ی هستیم! دستِ آ هم باید تظاهر به اعتمادبنفس بالا داشتن و خود دوستی کنیم با اینکه قبلاً توی واقعیتِ خودمون،بخاطر مردم،دست بردیم و ابش کردیم و دیگه خودی نمونده...!پس میشه گفت اگه میخوایم خودمون رو دوست داشته باشیم،باید زیاد به حرف مردم گوش نکنیم ،نقش بازی نکنیم و یا بهترِ بگم خودمون رو خوب زندگی کنیم!#غزالیـــات
108820

باحال

یه چیزی هست که خودم باورم نمیشه. به دوستام که ع ای دسته جمعی میندازن و میذارن تو تلگرام داره حسودیم میشه!! همون بچه هایی که روزی چند بار باهاشون می م و ميخنديم و همو دست میندازیم و کلا همه چی دیگه!! اما هیچکدومشون نمیاد یه ع کوچولو ازمون ب ره حالا نخواستیم بذاره رو پروفایل پیکچرش. خودمم هیچوقت اهل اینکارا نیستم اما دلیل نمیشه نخوام بقیه اهلش باشن!! فقط اینا نیست... دیگه ی ازم نمیخواد تو یه کاری همراهیش کنم یا مثلا یه جایی دعوتم کنه. اون دوست صمیمیمم که بی من جایی نمیرفت هم دیگه رو این چیزا حساب باز نمیکنه. با طرف 9 ساله همکلاسیم اونوقت میاد و جلوی من از همون دوستم دعوت میکنه یه چند جا برن و همراش باشه اما اصلا انگار من حضور فیزیکی ندارم!! طرف سه ساله پشت کنکوره بهش میگم تو رو خدا بیا بریم بیرون بهت کتابامو بدم اونوقت تا چن هفته صداش درنمیاد. پسرخالمم که مشغوله... به یه بچه پاستوریزه که خیلی هم همدیگه رو دوست داریم گفتم قرار بذاریم گفت داره میره مسافرت؛ بهش تاکید برگشتنی بهم پیام بده اما یادش رف! نمیدونم چی بگم... بنظر میرسه یه طوری رفتار که انزواخواهی من براشون ملکه ذهن شده. به بیان خودمون مطمئنن که باهام حال نمیکنن!! حالا درسته من از جمع گریزون بودم ولی به دو نفره بودن همیشه علاقه نشون دادم. من چرا باحال نیستم؟ اهل دل نیستم؟ یادم نمیاد آ ین بار با کی زدم بیرون؟! باور کن دلم لک زده واسه یه سلفی دسته جمعی! یا حداقل دونفره!! آ ین بار یادم نمیاد کی ع انداختم!! حتی از خودم!!منبع: http://mostaraheroohani. /
1354310

گفتگویی بی جواب

امشب به صرف فنجانی چای میهمانم .. گوشه ای از همین اتاق با دلم خلوت کرده ایم.. از آن دو نفره هایی که فنجان چای سرد میشود! حرف زیاد دارم.. گله ازین شب ها که بغض راه نفسم را میگیرد!شکایت بسیار است.. میخواهیم سنگ هایمان را با هم وا .. من از زخم های روحم بگویم.. او از دوست داشتن.. من از گودی زیر چشم هایم بگویم.. و او از تلخی و نامهربانی ها قصه دارد! گاهی میباریم گاهی چنان دیوانه ها ميخنديم.. گاهی گلاویز میشویم.. کمی از اوضاع زندگی میگوییم آنوقت است که میگوید:گاهی درد امانم را میبرد..انگار هوایی نیست و از بی نفسی جان خواهم داد..اما با این همه میگذرد شکر میتپم هنوز.. چند قدمی را در کوچه خیابان خاطرات پرسه میزنیم.. و زیر باران اشک هایم خا تر میشویم.. میدانی اینگونه دیگر نمیشود زندگی کرد! به قول بازاری ها حتی ج اشک و ها بغض های آشنای همیشگی هم در نمی آید چه برسد به این درد های بی پدر که بی خبر می آیند ویران میکنند ومیروند! اما.. نیمه شب شده است .. تا چشم های باران زده کار میکنند همه جا سیاهی است... و من و دلی که عاجز مانده ایم از حساب و کتاب زندگی! میدانی..بعضی زخم ها..تا خود صبح بیدار نگهت میدارد..با بغض هر بار گلایه میکنی.. اما امان از زخم هایی که.. هوس خواب دارم.. ازین دست و پازدن های درد اور..ازین هجوم بی رحمانه غم باید گریخت! +دست نوشته فی البداهه.. ع م همینطوری + ب دوساعتی درح خواب ناله مامانمو صدازدم با صدای خفه ولرزیدم زیردوتاپتو تا سر ا مامانم متوجه شد و به دادم رسید...
135278

کاش بفهمیم

کاش بفهمیمکاش بفهمیم به هرچیزی نمیشود خندیدکاش بفهمیم برخی چیزها گریه داردکاش زمان خندیدن و گرییدن را درست یادمان داده بودند..کاش فکر را یاد ب ریم...گاه سر را به دیوار کوبیدن آسانتراست و قابل تحمل تر از سکوت در برابر عده ای که هیچ فکر نمیکنند...کاش کمی فکر کنیم .... به ن و ک ن قبیح است برایش جوک نسازیم....کاش بفهمیم جوکها برای سرگرم و لوث مسائل ساخته میشوند....کاش بفهمیم شخص وسیله ایست برای تمس یک مکتب...تمس یک تفکر...تمس یک عده انسان که گاهی بسیاری از این عده بیگناه لیبل زده میشوند...تمس قرآن...فرا ری قرآن ....کاش ببندیم دهانمان را...کاش بشکند انگشتانمان و پستهای یاوه گویان به ساحت قرآن را از این جا به آنجا منتقل نکنیم....هدف شخص نیست...هدف قرآن است....شخص را به دار بیاویزید....والله اگر خطا کرده باید مجازات شود تا ننگ از دامن یک تفکری پاک شود.....ولی ای انی که این موضوع را مضحکه شب نشینیها و دستاویزی برای خودنمایی و مطرح تان دیدید ،اشتباه گرفتید این موضوع گریه دارد نه خنده.....اگر راست باشد و فرزندان پاک سرزمینم به دام چنین گناهی گرفتار شده باشند ی ال عزای عمومی کم است...خاک بر سرما که به هرچیزی ميخنديم...... خصوصی مملکت پخش شد خندیدید....زن و مرد ایرانی در ها با ابزار وآلات برای انحرافات معروف شد خندیدید نوجوانمان در عربستان مورد قرار گرفت خندیدید...درمنا شیعیان را قتل عام د خندیدید...میلیارد میلیارد از حق مردم خورده شد و میشود خندیدید و میخندید......ک ن و نوجوانان قرانی چنین به ناپاکی متهم شدند بخندید.... .....شاگرد......بخندید....انقدر بخندید...شما بخندید سازندگان متنها و جوکها هم به شما بخندند.......من که میگریم از این اوضاع ازاین حجم عظیم از .....مریم سادات صدر 1:356/8/95منبع: http://maryamsadr. /
681976

بیچاره شیرغلامی....

به نام حضرت حق سلام مایک معلم خوش اخلاق هندسه داریم به نام آقای شیرغلامی. شیرغلامی یکی از بهترین معلم های دنیاس که منی روکه حالم با هندسه یکه آقای ح.ن(1)به هم میخورد حالا حتی 20هم ازش میگیرم. کلا معلم باحالیست وماسرکلاسش کلی ميخنديم واووووووووووووووووووووووع (2)میکشیم وحتی به خودمعلم اوووووووووووووع میکشیم به هم دیگه تیکه میندازیم وکلا کلاس مفرّحیه باهاش. امروز زنگ اول باهاش کلاس داشتیم... مثل همیشه شادوخندون اومد سرکلاس ومثل همیشه باشادی درس داد وبرایش حتی اووووووووووووووع هم کشیدیم. وسط کلاس هرچنددقیقه یکباربهش زنگ میزدند کمی حرف میزد اخمایش میرفت توهم اما تا تلفنش تمام میشد دوباره شادمیشد. وماهم چیزی نگفتیم. خلاصه زنگ خوردومارفتیم.تااینکه زنگ سوم معلم عربی گفت هفته دیگه دوشنبه امتحانه و........ ماگفتیم هفته دیگه آقای شیرغلامی میخواد امتحان بگیره.گفت: آقای شیرغلامی که بهش زنگ زدند مادرش فوت کرده واحتمالا هفته ی دیگه هفتمش هست وامتحان نمیگیره.... بیچاره آقای شیرغلامی دلم واسش سوخت.......... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ 1.معلم مز ف هندسه پارسالمان 2.ما وقتی یکی داره حرف میزنه ومیخوایم مس ش کنیم کل کلاس با ولوم 10000میگیم((اوووووووووووووووووووووووووووع))وبه کل شخص میره توافق محو میشه ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- برای مادرش یک فاتحه لطفا پایان
33062

تولد دوباره

از صبح ک میلادم رفت مشغول تمیز خونه شدم،دسر هم درست و همین الان نشستم ک خستگی در کنم و برم سراغ بقیه ی کارا،تلگرامو باز و دیدم پیام داده: بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب سالگرد عشقمون مبارک نفسم. وقتی پیامشو خوندم کل خستگیم برطرف شد و با همه ی وجودم لبخند زدم. الان کلی انرژی دارم ک تند تند کارامو انجام بدم و منتظر بمونم تا عشقم بیاد و جشن بگیریم. وقتی اومد تو زندگیم دوباره متولد شدم و امروز سالگرد تولد دوباره مه. + شبا میشینیم پای سریال the good place و کلی ميخنديم و خوش میگذره بهمون با خوراکی های خوشمزه.انقد سریالش برام جذابه ک دوس دارم همه ی قیمت هاش رو ی جا ببینم،داستانش در مورد زندگی بعد مرگ و جایگاه خوب و بد ک ب صورت کمدی ساختن،همه ی شخصیتاش رو دوس دارم و بامزه ان،فعلا ک با این سرگرمیم. + من قدر خوبیهاتو میدونم همسر مهربونم ک تو اوج خستگی میای تو آشپزخونه بهم کمک میکنی و وقتی میفرستمت بشینی همش صدام میکنی بیام کمک عشقم؟ من فدات بشم. + وقتی شبا سرمو رو ت میذارم و میخوابم خداروشکر میکنم ک روزای قشنگ با تو بودن رسید. خدایا شکرت منبع: http://littleparadise. /
22550

باحال

یه چیزی هست که خودم باورم نمیشه. به دوستام که ع ای دسته جمعی میندازن و میذارن تو تلگرام داره حسودیم میشه!! همون بچه هایی که روزی چند بار باهاشون میگیم و ميخنديم و همو دست میندازیم و کلا همه چی دیگه!! اما هیچکدومشون نمیاد یه ع کوچولو ازمون بگیره حالا نخواستیم بذاره رو پروفایل پیکچرش. خودمم هیچوقت اهل اینکارا نیستم اما دلیل نمیشه نخوام بقیه اهلش باشن!! فقط اینا نیست... دیگه ی ازم نمیخواد تو یه کاری همراهیش کنم یا مثلا یه جایی دعوتم کنه. اون دوست صمیمیمم که بی من جایی نمیرفت هم دیگه رو این چیزا حساب باز نمیکنه. با طرف 9 ساله همکلاسیم اونوقت میاد و جلوی من از همون دوستم دعوت میکنه یه چند جا برن و همراش باشه اما اصلا انگار من حضور فیزیکی ندارم!! طرف سه ساله پشت کنکوره بهش میگم تو رو خدا بیا بریم بیرون بهت کتابامو بدم اونوقت تا چن هفته صداش درنمیاد. پسرخالمم که مشغوله... به یه بچه پاستوریزه که خیلی هم همدیگه رو دوست داریم گفتم قرار بذاریم گفت داره میره مسافرت؛ بهش تاکید برگشتنی بهم پیام بده اما یادش رف! نمیدونم چی بگم... بنظر میرسه یه طوری رفتار که انزواخواهی من براشون ملکه ذهن شده. به بیان خودمون مطمئنن که باهام حال نمیکنن!! حالا درسته من از جمع گریزون بودم ولی به دو نفره بودن همیشه علاقه نشون دادم. من چرا باحال نیستم؟ اهل دل نیستم؟ یادم نمیاد آ ین بار با کی زدم بیرون؟! باور کن دلم لک زده واسه یه سلفی دسته جمعی! یا حداقل دونفره!! آ ین بار یادم نمیاد کی ع انداختم!! حتی از خودم!!منبع: http://mostaraheroohani. /
1462040

مرو مرو... چه سبب زود زود می بروی؟بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی(مولانا جان)

میخواستم پست طولانیمو که عصر نوشتمش و پابلیش کنم ولی خب فرصت ن ویرایشش کنم هم این که از فرط خستگی دارم بیهوش میشم برای همین تصمیم گرفتم یه پست کوتاه و از دل برامده طور بنویسم و پست طولانیمو موکول کنم به بعد... الان چایی به دست همینطوری که باد خنک شهریوری رو می ونه و چایی رو خنک میکنه و پ میخونه لم دادم به صندلیم و به اتاق تمیز و مرتبم نگا میکنمممم و کیفووووور میشم...دوتا ازمون فرداهم نمیتونه از ارامشم کم کنه... حتی اگه هیچی نخونده باشم حتی اگه مجبور بشم ازمون تشریحی و خالی بدم... این روزایه ا ه تابستونو تازه دارم قدر میدونم...چقد حالم گرفته است بابت کتابای ناتموم و ناقصی که نخوندم... های شده تو فولدره" نیو " که ندیدم و بالکن نامرتبی که گلاش همینجوری تو دل همدیگه دارن رشد میکنن و هرکی رد میشه بهشون اب میده.... ولی مهر شروع میشه... روزها کوتاه میشن و شبها بلند... غرق درس میشیم و انقدر خسته از درس و کلاس و ازمون سرمونو رو بالشت میذاریم و انقدر زنگ های ناهار و زنگ های تفریح با دوستامون ميخنديم و رو همه ی کاستی های این تابستونِ تر دنی مونم چشم میبندیم...داره میاد...فصل انار و نارنگی رو میگم... بوی دفترای نو و کتابای نو...بوی صبحی که سر صف ایستادیم و حرف میزنیم و معاون و مدیر و...اون بالا اخم و تخم میکنن و تشر میزنن بهمون...امروز خسته کننده نبود خیلیم خوب بود...یکی از بهترین روزهای تابستونمونو ساختیم با غزل...به خودم گفتم اگه قراره شروعیم باشه، اگه قراره شروع کنی و اگه قراره این تابستون، ا ین تابستونی باشه که ازش لذت بردی اگه قرار باشه این تابستون ته مونده هاشم به بط نگذره...به ازمون های فردا فکر نکن...به قراری که با یه معلم زیستِ سفت و سخت داری فکر نکن....به استرس زاها فکر نکن...چاییت و بزن و به صدای آبِ گوشنوازی که از اب نمای حیاط خونه بغلی میاد گوش کن...:)
180508

تسویه حساب قبل وبعداز میلاد ..

سالهاقبل ازمیلاد .. اهالی شهرتمام دیوانگان راجمع می .. د سوارقایق می .. د و قایق رابه آب میانداختند رودخانه میرفت وقایق پرازدیوانه میرفت تابه دریابریزد دیوانه هانمیدانستند به سوی مرگ میروند نمیدانستندازآب شوردریانبایدبخورند نمیدانستندنبایدازدیدن دریا این همه ذوق کنند .. که میدانیم داریم به سوی مرگ باعطش میرویم بیاپاروبزنیم وخودرادوباره به شهربرگردانیم همه جاشایعه کنیم که دریا پراز پری دریایی و مروارید بود بعدبنشینیم و پاروهای ش .. ته و قایق های سوراخ شهررا به جمعیت هجوم برنده به سمت دریابفروشیم تاقبل ازغروب آفتاب خودرابه بالای پرتگاه روبه دری .. سانیم کنارفانوس دریایی می نشینیم ازدوربه تلاش اهالی شهر درلحظات قبل ازمرگ ميخنديم هر .. هم پرسید به چه میخندید میگوییم به یک تسویه حساب قبل و بعدازمیلاد .. .......منبع: http://reza-pirhayati. .. /
52380

1/9/95

یه شب برفی , یه لیوان چایی , یه اتاق نیمه تاریک , یه پاکت اس بلک تلخه تلخ , یه گریز به عقب و یهو به خودم میام میبینم یه ساعت گذشته . هوا قرمزه از ها هم حتی معلومه دلم میخواد برم بیرون ولی نمیرم به جاش اهنگمو پلی میکنم,نفس مهدی یراحی میخوام بزنم بعدی ولی خوشم میاد ازش کم کم , یه کم از چایی, چشامو میبندم فکر میکنم شبه دارم رو برفا راه میرم مثل همیشه کلاه صورتیم سرمه دستامو باز میکنم به سکوت برفی ک میریزه گوش میدم ,دلم میخواد بدوام صدام میکنه واستا دیوونه میخوری زمین , خودشو میرسونه بهم نمیزاره برم,میگه بیا ع بگیریم,میگه بیا بریم اون راهه که باریکه ببینیم به کجا میره , میریم بعد کلی میرسیم سرجای اولمون کلی ميخنديم , میگم بیا اون راهه که هنوز برفاش نو مونده رو بریم جای پامون تا همیشه یادگار ما باشه به این برفا,نگام میکنه عمیق چندثانیه هیچی نمیگه, میشناسنش معنی نگاشو میفهمم منم همونطوری نگاش میکنم ,میخنده بوسم میکنه,دستمو میگیره با هم میریم تا جای پامونو رو برفا واسه همیشه به یادگار بزاریم.. چشامو باز تو اتاقم بودم , موبه موصحنه ها یادمه , حق دارم اگه بگم لعنت به این شب برفی؟حق داره اگه بگه لعنت به این شب برفی؟چاییم یخ کرد مثل هوا مثل قلبم ,دستم میلرزه ولی میرم یه بار دیگه ع اون شب برفیو که هیچکدوم دلمون نیمده پاک کنیمو نگاه میکنم ,مایش یه قطره اشک و یه لبخند تلخ و یه قربون اخمت بشمه.. اتاق کامل تاریک میشه, میرم زیر پتو چشامو میبندم قلبمو میزارم تو قالب یخش اجازه میدم این شب لعنتیم مثل خیلی شبای دیگه تموم شه..منبع: http://rosesukhte. /
157808

من و او

من ناشکرم، تو ناشکری، او بابت همان لقمه نان شکر میکند، ما ناشکریم، شما نا شکرید، آنها با تمام ساد چقدر خوشبختند من وبلاگ دارم، تو وبلاگ داری، او حسرت کار با کامپیوتر دارد، ما وبلاگ داریم، شما وبلاگ دارید، آنها فقط غم دارند من میخندم، تو میخندی، او گریه میکند، ما ميخنديم، شما میخندید، آنها به زور لبخند میزنند من میخوانم، تو میخوانی، او سواد ندارد، ما میخوانیم، شما میخوانید، آنها کتاب ندارند...منبع: http://izeh-city. /

میخندیم