یا شاید به اندازه ی کافی تنوع داشتم که دیگه دلم نخوادش


2393076

یا شاید به اندازه ی کافی تنوع داشتم که دیگه دلم نخوادش

یه جمله ای رو شنیدم که مثه این که یک آدم معروف می گفت که هر روز از یه مسیر تازه ای می ره سرکار .. انقدر به تنوع احترام می ذاره و علاقه دارهداشتم به پگاه می گفتم اگه من جای اون آدم معروف بودم، می گفتم که انقدر از یه مسیر می رم سرکار که یا خودم بمیرم یا اون مسیر به فنا بپیونده .. انقدر به چیزای تکراری و قدیمی خودم احترام می ذارم و عشق می ورزم. + فک کنم نادر ابراهیمی بود.
1493382

چند تا جمله کاربردی با enough در انگلیسی

چند تا جمله کاربردی با enough در انگلیسی i've had enough من به اندازه کافی داشته ام/ مثلا" :من به اندازه کافی سختی داشته ام و ... . we have enough time ما وقت کافی داریم . that's enough for today برای امروز کافی است . are you old enough to vote? آیا سن ات به اندازه کافی است که رای دهی؟ . is one thousand yen enough? آیا هزار ین کافی است؟ . she isn't good enough for mori او به اندازه کافی برای موری خوب نیست/ به اندازه کافی مناسب موری نیست . he is old enough to drive a car او به اندازه کافی سن دارد که ماشینی را براند او سن اش برای رانندگی کافی است . he is old enough to travel alone او به اندازه کافی بزرگ است که تنها مسافرت کند . selina was stupid enough to believe him سلینا به اندازه کافی احمق بود که باورش کند . she was stupid enough to go out with mori او به اندازه کافی احمق بود که با موری بیرون برود . are you spending enough time with your kids? آیا به اندازه کافی با بچه هایت وقت میگذارنی؟ . she didn't run fast enough to catch the bus او به اندازه کافی سریع ندوید که به اتوبوس برسد . that's enough! کافیه/ بَسـّـــه . enough is enough کافیه دیگه/ بس کن / وقتی میگم کافیه، یعنی کافیه . اصطلاح: he was man enough to admit he had made a mistake او به اندازه کافی جرات داشت که بگه اشتباه کرده است . fair enough در حد معقول منصفانه است/ بسیار خب/ معقولانه است
419938

اگه داشتم تورو

اگه داشتم تورو دنیام یه صفای دیگه داشت شب عشقم واس من حال و هوای دیگه داشت اگه داشتم تورو رسوای عبادت می شدم دلم این خسته ی عاشق یه خدای دیگه داشت اگه داشتم تورو اون قصه نویس واس من یه قصه های دیگه داشت می دونم زندگی اینجوری نبود می دونم می دونم مرد عاشق یه شبای دیگه داشت اگه داشتم تورو اون میخونه که جای منه شبا اونجا جای من یه بینوای دیگه داشت نمیگم با تو واسم گریه دیگه گریه نبود با تو این هام یه های های دیگه داشت می دونم پیش تو آروم می شدم حتی اگه قهر و نازت واس من درد و بلای دیگه داشت. برشی از ترانه زیبای معین"اگه داشتم تورو"تقدیم به تو
1399768

آزاده_فتاحی

من به اندازه ی تموم اتفاق های بدی که تو زندگیم افتاده به خودم مدیونم، به اندازه ی بدی هایی که در حقم شدو در مقابلش فقط سکوت ! به اندازه ی شبهایی که تا صبح بیدار موندمو خوابم نمیبرد، به اندازه ی کارایی که دوست داشتم و ن ! به اندازه ی غرور بیجایی که بعضی وقتها داشتم، به اندازه ی جرأت نداشتنم، به اندازه ی خوردن بعضی از حرفامو نگفتنشون، به اندازه ی کم کاری هام واسه موفق نشدنم، به اندازه ی همه ی این ها به خودم مدیونم! من ادم بدقولی بودم واسه خودم، واسه خواسته هام، واسه اتفاق های خوبی که قولشو به خودم داده بودم که میوفتن، اما نیوفتادن! من خیلی به خودم مدیونم! شاید اگه ی دیگه جای من بود خوشبخت تر بود... میدونم خیلی از حقم زدم واسه بقیه، این انصاف نبود! میدونم ، میدونم که بد ! من خیلی به تو مدیونم "خودمه عزیز" منو ببخش! ما هممون یه عذر خواهی به خودمون بد اریم! #آزاده_فتاحی
1557634

قدر دوستانت را بدان

یه دوستی داشتم توی یه شهر دیگه بود اما هر روز به هم ایمیل میزدیم شاید روزی ده تا یه بار بخاطر یه نفر دیگه باهاش بحثم شد بعدش اون بخاطری که از دست من عصبانی بود یه کاری کرد که منجر به این شد دیگه نتونیم به هم ایمیل بزنیم مدتی است ازش بی خبرم اما دلم براش پر میزنه شاید اگر من اون روز باهاش اروم تر رفتار می هنوز ازش با خبر بودم قدر دوستان و لحظه هایی که باهاشون هستین را بدونید
1637914

صفرمطلق؟!

داشتم حساب می من سه سال در گیر یک آدم بودمداشتم فکر می گل فروختن های این چند سال من باعث شد من دیگه اون دختر ِ 18 ساله که سر کلاس میگفت من میخوام گلفروش باشم نباشم (اوکی ِ) داشتم فکر می من باید برم وگرنه چند سال دیگه مطمئنم با خودم فکر میکنم من دو سال م و با فکر زهر مار و غیره
1467160

693-دلم بس تنگ است

توی راه  داشتم فکر می من نه قدرِ الان که به عبارتی و به باور عموم دنیای واقعیه خندانم و نه قدرِ وبلاگم غمگین و نه حتی اندازه ی اینستاگرامم معمولی. من همه ی اینام. اونقدر زیاد و شدید که بعضی وقت ها "آی سیز تو بی". یادِ همه چیز افتادم. یا همه چیز یادم افتاد. کمی زودتر راه افتادن سمتِ مدرسه ی راهنمایی به امیدِ آنکه شاید... :)، منتظرِ آ هفته ها بودن، یدن، خود را به غضه نخوردن زدن! و دقیقا از همون جاها دیگه هیچی خیلی قشنگ نشد. +اینجا دیگه طعم خونه نمیده. برای همین چیزاس که شاید همین زودیا ببندم و برم. مثل همیشه که بستم و رفتم. ++رعد میزنه+++آه باران باران :)
111560

شنبه..

داشتم بهش پیام میدادم نمی دونم یهو چی شد که قطره های اشکو رو گونه هام حس ... الان چند وقتیه که دیگه حرفای دلش یا احساساشو بهم نمیگه، حتی گاهی اوقات فک می کنم شاید دیگه دوسم نداره ولی کاراش اینو نشون نمیده!!! یه ترس خیییلی بزرگ دارم.. خیلی بزرگ، شاید دلیل اشکام همینه!!منبع: http://delneveshtehaaaam. /
72902

شنبه..

داشتم بهش پیام میدادم نمی دونم یهو چی شد که قطره های اشکو رو گونه هام حس ... الان چند وقتیه که دیگه حرفای دلش یا احساساشو بهم نمیگه، حتی گاهی اوقات فک می کنم شاید دیگه دوسم نداره ولی کاراش اینو نشون نمیده!!! یه ترس خیییلی بزرگ دارم.. خیلی بزرگ، شاید دلیل اشکام همینه!!منبع: http://delneveshtehaaaam. /
1876504

خسته ها در جهان صنعتگرند

انقدر خسته امبهترین کادویی که می تونم به خودم هدیه بدمفقط می تون خواب باش ل امروز سردرد داشتماز صبح تا 9 شب مقاومت ولی دیگه نشد یه قرص خوردمالانم که میخوام بخوابم ریز درد سرم حس می کنمفکر می شاید سرم سرما زدهفکر شاید با اب گرم بهتر بشهاب گرم روی سرم ریختماب گرم بو ی برای سرم خنک بودانقدر سرم داغ بودگرمای اب حس نمی فکر کنم داشتم سی پی یو می سوزوندمخودم خبر نداشتمبا فکرش کلی خندیدمخدایا شکرت برای خواب
157206

مرداد95

سلام به هم ...امیدورام که ح ون خوب باشه....و اینکه..خوش باشین...دیگه اینک نوشته هامونو این از بین برد که برگردم ببینم تو تابستانهاس سالهای قبل من چه ارزوهایی داشتم....و الان یادی ازشون کنم...هوا به شدت گرمه ..اما خب شهریور که بیاد امید داریم هوا بهتر بشه...دیگه همچنان دوست دارم ادامه تحصیل بدم..اما خب چی بگم..از یک طرف هم کارمو ول کنم دیگه مکافاتی داریم ...دیگه همین دیگه...عارضم....که این ماه شاید نرم سفر شایدم برم..اگه جور شه میخام برم تبریز....تبریز...اره....خب دیگه خوش باشین....تابستونتون خنک...منبع: http://manozaman. /
518476

حال من

امروز پسرم بهم گفت بشین با خودت فکر کن ببین آدمی که میخوای تو زندگیه آیندت باشه چه شکلی باید باشه، چی ازش می خوای، ١بار فکر کن به این موضوع و درکش کن چون ١٠ نفر بعد منم بیان تو زندگیت بازم تو دنبال چیز دیگه ای هستی... حتی اگه من اون آدمی که می خوای نباشم حداقل میفهمی کی با چه ویژگی هایی میخوای... من مسائلم اینه که نمیدونم... من این آدمو دوست دارم... از کنارش بودن واقعاً لذت میبرم... ولی اون مردونگی و جدیتی که من دوست دارم و اون جربزه ی پول درآوردنی که من میخوامو نداره... آدمیه که ته فکرش ماهی ٣٠ تومنه... من دوست داشتم ۴ سال دیگه ی این آدم بود... دوست داشتم من تو برخورد ازش بزرگتر نزنم... دوست داشتم واسه گرفتنه مدرکش ٣ ماه زودتر برمیگشت... دوست داشتم میفهمید من نمیکشم ٧ ماه دیگه صبر کنم... چون دارم خفه میشم آره واقعاً حالم بده... من عین ام که عروسکشو میخواد و گفتن ٧ ماه دیگه با یه لباس بهتر برمیگرده... هیچکی نمیفهمه من الآن اونو میخوام... شاید واسه این حالم مجبور شم بعد ١ سال تموم کنم... من نمیترسم فقط نمیخوام همه ی اون چیزایی که دوست دارمو از دست بدم...
375612

مرگ

آ ین مادر بزرگ هم فوت شد ... دیگه نه مادر بزرگی و نه پدر بزرگی ندارم ... به فاصله 11 ماه دو تا مادر بزرگ رو از دست دادیم ... فقط به این فکر می کنم که خیلی مظلومانه فوت شد خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم ... نمیدونم از چی کجا بنویسم اتفاقات زیاد بود و شاید اصلا لازم نباشه که بنویسم ... روزایی که اینجا نمی نوشتم فقط داشتم کتاب می خوندم روزایی بود که دو تا کتاب ر تموم می و شاید تا 12 ساعت هم مطالعه داشتم ... بعضی وقتا حتی دلم نمیومد که کتاب رو رها کنم و برم بیرون یا حتی غذا بخورم. خدا من رو کمک کنه ... زندگی شاید قشنگ شه.
2356344

تَکرار

من برای بار صدم "تَکرار" میکنم، که بله، هر پسری که یه دختری رو بلاک میکنه، بدون اینکه دختره براش مزاحمت ایجاد کنه دختره رو "دوست" داره. بله دوست داره خیلیم دوست داره عاشقشه تاب نمیاره ببینه که دختره بره با یکی دیگه بپره یا مثلا نخوادش به هر دلیلی. میخواد ازش دل ه و بنابراین بلاکش میکنه. ولی همون طور که میبینین نمیتونن فراموش کنن همونطور که اون انسان خنگولی (جدی خنگولم) که اینجا رو روزی 30 بار میخونه ایشون نتونست دل ه :)
1657002

خودم را زیر علامت سوال می برم

حس و حالم شبیه آن قسمت از سریال friends هست که خواهرِ لوسِ rachel به نام jill آمد و بعد با ross دِیت گذاشتند ولی راس به خاطر گذشته اش با رِیچل دیگر حاضر نشد که با هم سر قرار بروند. جیل مدام از خودش می پرسید که «نکنه من به اندازه ی کافی کتاب نخوندم و باهوش نیستم که دیگه نمی خواد منو ببینه؟؟!» و نکند که من به اندازه ی کافی نِرد نیستم که مثل بقیه ی دخترها با من رفتار نمی کند و بعد از گذشت این همه مدت دلش نخواسته که مرا ببیند؟؟ پ.ن: احتمالن از تنهایی زده به سَرم.
1297874

احساس

زهرا میشه چشاتو ببندی و بگی چی احساس میکنیبیقراریبه نظرت...هیچی به ذهنم نمیادمن نگران فرداشاید نگرا گن این که به اندازه کافی خوب تباشممامانمزهرهزهرا مواظب خودت باشاخ اخ ظرفارو نشستمضحی دیگه چی نگران میکنهاین که کتونی نتیجه خوبی ی کنم و الان افتضاح شده شاید این تمرین جرات ورزی و این که مراقب خودت باشی و حرف بزنی خواسته هات رو بگی ارومت کنهنوشتن خوبهچون وقتی دارم مینویسم حس بهتری دارم انگار
2050684

i wish

از یه جایی به بعد باید دست از شکایت برداری. از یک جایی به بعد دیگه باید تسلیم محض باشی و از دست و پازدن دست برداری. از یه جایی به بعد دیگه کاری از دست خودت و ارزوهات و تلاشهات برنمیاد از یه جایی به بعد دیگه زندگی می کنی تا بمیری الان من توی اون نقظه ایستاده ام. قدم خودم را برای تغییر اوضاع برداشته ام و باقی قدم ها به تو بستگی دارد..10 قدم نمی خواهم..همان اندازه ارزنی بع سمتم بیایی و به این بنده حقیرت نگاه نی برایم کافی است نمیدانم کجای کازم اشتباه بود که ااینطور برایم رقم زدی .. اما دیگر مقل سنگ شده ام... بی تفاوت بی تفاوت کاش به رحمتت دل نمی بستم..دوباره کابوس چهارساله ام زنده می شود...کاش رهایم نمی کردی کاش امیدوارم نمی کردی..کاش ارزوهایم را به یادم نمی اوردی... خدایا از من چه می خواهی؟! فکرنمیکنم موحودی پست تر و حثیرتر از من داشته باشی..اینقدر که دل خودم هم برای خودم می سورد.. کاش اندازه ارزنی برایت اهمیت داشتم کاش نشانه ای سرراهم می گذاشتی کاش این اشک های مزاحم مرا رها ی د کاش زان دوباره بپذیرند مرا...اما شرط سختی گذاشته ام که امید براورده شدن ندارم.. دلم لس بیقرار است.. کاش در خواب ارامم می کردی..
255180

همینجوری

سلام داشتم رمان میخوندم چ رمانی ۸۰۰صفحه بود ۱۰۰صفحه اولش خوندم دیگه حصله نداشتم وقت به این با ارزشیو بزارم تا ا بخونم دیگه نشستم چند صفه ا ش خوندم بفهمم چی میشه ا ش ک مثل همیشه به خوبی و خوشی تموم شد.دوستدارن رمان رمان قشنگی بودها اسمش طلایه بود گفتم معرفی کنم شاید رمان خونم هست.خب من برم دیگه الان بابام میاد قرمیزنه چرا سرت توگوشیه او ظ
1423166

ا فصل

ب برای ا ین سر این قبر خالی گریه مهم نیس که این قبر رو من پر میکنم یا ارزوها و افکارم مهم اینه بالا ه با ی چیزی پر میشه دیگه الان دیگه مهم نیس که من چی میخواستم مهم اینه چی شد منم ک خداروشکر ب اندازه کافی کله اب هستم تا تهش رو نرم ادم نمیشم امیدوارم تهش!اون تهی ک من پیش بینی میکنم نباشه! خدایا شکرت
131448

آغاز یک پایان دیگه

خیلی وفته که چیزی ننوشتم ... دارم این روزا روی نوشتن تر کار میکنم ، سخت تر از اون چیزیه که فک می ، فک می فقط باید آپیدیت های جدید رو اضافه کنم ولی یه سری تغییرات هم لازمه ... نمی دونم چرا جوصله تغییر دادن ندارم ... یه خبر دیگه هم هست، هفته پیش با صحبت ، دوس داشتم برم جورجیا تک ولی میرز و کرفس با هم صجبت کرده بودن ، و دیگه فک کنم منتفیه، ولی میرز گفت شاید کارم رو نه به عنوان پست داک، بلکه به عنوان research scientist درست کنه؛ اون وقت شاید اوضاع خیلی بهنر بشه ... امیدوارم که درس شه که اگه بشه، خیلی جلو می افتم ... پایان یکی از مهمترین مراحل زند م شروع شده، امیدوارم همه چیز خوب پیش یره ... منبع: http://dailyrecord31. /
1709414

احساس بد

سلامخیلی عذاب وجدان دارمشاید درمورد دوستم من تقصیر کار بودمشاید من به اون بی توجه بودمولی. من شرشورم و اون ت چه جوری میتونستم باهاش کنار بیامخودمم به اندازه ای تقصیر داشتمولی اون به تنهایی عادت داشت ومن دختر پر حرف......منم دوست داشتم با دیگران بگو بخند داشته باشیم ولی احل این کارا نبودمجبور بودم. ولی. حس نفرت رو تو چشماش میبینمخدایا گناه من چیهبچه ها سعی کنید دوست ای مناسبی پیدا کنید تا به روزگار من دچار نشید
1619004

خخخ

بچّه ها بچّه ها مکالمه ی بین مامانم و داداشم الآن خود سوژه س. سوژه ترینه. وای.دارم از خنده می میرم. :))))حالا شاید بزرگ تر ک شدم و زنده موندم و قلمم بی پروا تر شد، براتون با جزئیات نوشتم.ولی وای. حالا قدر منو می فهمه. قدر داشتن یک بچّه ی خج ی و درون گرا.پاچیدم از خنده. :)))))پ.ن:ای کاش یه ویس ریکودر کوچیک قدر ته خ ر با کیفیت بالا داشتم. ای کاش یه ویس  ریکورد کوچیک قدر ته خ ر با کیفیت بالا داشتم.ای کاش داشتم.عح لعنتی.من باید صداشو می گرفتم حداقل که وقتی بزرگ شد به خودش بدم بمیره از خنده.پ.ن بعدی:خدایا این چه مغزیه آفریدی واسه من؟روم نمی شه تو چشمای هیچ کدومشون نگا کنم دیگه.جالبه واسم.گندشو یکی دیگه می زنه، خج و شرمش رو من به دوش می کشم...
792034

سی ام

برای آدمایی که دوستشون داشتم از صمیم قلبم آرزوهای خوب و تبریک عید گفتم بهشون . امسال رو دوست داشتم . خواستم به آدم هایی که دوستشون دارم توجه بیشتری کنم. الانم وقتشه سی ام اسفند رو ثبت کنم . نمیاد دیگه تا چهار سال دیگه :)
377388

تب!

تب ولی نه به اون معنا... با خودم فکر می ، من از هر چیزی فقط تبشو دارم ... وقتی میرم تو گود دیگه اون شور و حالُ ندارم ...موفقم نمیشم خب...خیلی منطقیه... خب آره بهضی چیزا دست من نیست ...ولی حداقل خودمم شُل نگیرم مثلا از کنکور از اون تغییر رشته از خارج رفتن فقط تبشو داشتم ولی وقتی رفتم تو دلش دیگه هیچی جذاب نبود ...شاید به سختیاش فکر نکرده بودم ... باید خودمو عوض کنم از خیلی لحاظ پ.ن: نا امید نه ولی خیلی خسته ام ...اصلا شاید همون نا امید پ.ن۲: خدایا کمک
1761576

هر جور دیگه ای..

از جایی که یادمه مادرم هر روز عصر بهم یه لیوان شیر سرد داده. چرا گرم نیست؟ چرا شیر؟ چرا بهم آب نارگیل یا شربت انبه نمیده؟یک بار ازش پرسیدم. گفت همه بچه های هم سن تو شیر میخورن. یک بار هم موقع شام به خاطر اینکه آرنجم رو گذاشته بودم روی میز دعوام کرد. پرسیدم “چرا؟” گفت” کار زشتیه”. گفتم” به کی برمیخوره؟ به تو؟ چرا؟” دستپاچه شد و وقتی داشتم میرفتم بخوابم - چون ساعت هفت شب وقت خواب بچه های زیر هفت ساله. فهمیدم کورکورانه از دستورات زنی پیروی میکنم که خودش کورکورانه از شایعه ها پیروی میکنه. فکر : شاید همه چیز نباید این طوری باشه. شاید بتونن یه جور دیگه باشن. هر جور دیگه. +جزء از کل | استیو تولتز | پیمان خا ار | 656 صفحه
440524

زندگی با من چه کرد!

دو تا اتفاق باعث شد زندگی برام قشنگ نباشهیعنی با این دو تا اتفاق دیگه هر اتفاق دیگه ای برام قابل هضم هست.روزی که فهمیدم ام اس دارم فکر می دیگه از این بدتر نمیشه اما خیلی زود ام اس رو پذیرفتم و باهاش زندگی تا اینکه بعد از 6 سال از ام اس، اتفاق دوم افتاد.هنوز باورم نمیشه زنم بهم خیانت کرده!!هنوز فکر می کنم یه خواب وحشتناک بوده.تو چطوری تونستی عاشق یه مرد هوسباز بشی؟صداقت من کجا دروغ های او کجا؟می دونم  با تمام وجود پشیمونی و با تمام وجود می خوای برگردی به زندگی!اما زخم عمیقی تو دلم  جا گذاشتیزخمی که خوب شدنی نیست یا شاید حالا حالاها خوب شدنی نباشهتو باید ازش نگهداری کنی که عفونت نکنهخیلی خودخواهانه داری زندگی میکنی و هر جا که مطابق میلت نباشه خواسته من رو زیر پا میذاریبعضی وقت ها فکر می کنم دیگه نمی تونم مرد زندگیت باشم!خیلی خودخواهی یا شاید هم خیلی نفهمی!بهم میگی سعی میکی  طوری رفتار کنی که همه چیز مثل گذشته شهاما خیلی چیز ها رو نمی فهمی یا شاید دوست نداری بفهمیمی دوی هر بار بهت زنگ می زنم پیشوازت حالم رو اب می کنه...بارها بهت گفتم این آهنگ من رو یاد همه گذشته ای میندازه که همه چیز رو از من گرفتانتظار داشتم بجای اینکه بهم بگی آهنگه رو دوست داری  بگی بخاطر تو حذفش می کنم ولی نکردیخیلی  انتظارات دیگه هم ازت داشتم و بهت گفتم ولی جواب سربالا دادی بهم.آخه مگه ی دیگه هم به شوهرشون خیانت که میگی نمی دونم ی دیگه هم این کارا رو می کنن؟خیلی وقته دیگه توان فکر ندارم و قدرت تصمیم گیری!تو منو نابود کردی اما من نخواستم تو رو نابود کنم. شاید اگه الان ازت جدا شده بودم  تو نابود شده بودی چون همه طردت می . من نخواستم تو هم نابود شی ولی امروز واقعا انگیزه ای برای زندگی مشترک ندارم. شاید خیلی نتونم این شرایط رو تحمل کنم.خیلی سخته.
580936

نیمه گم شده یا همچین چیزی..

نیمه گم شده خیلی از ما ها شاید یه انسان دیگه نباشه ، شاید اون دانایی و پختگی ای باشه که نتیجه همون داناییه شاید این جهل نسبی که الان درگیرشیم باعث بیقراریمونه و باید توی کتاب ها وجاهای دیگه دنبالش باشیم تا یه فرد مونث یا مذکر دیگه ، من که واقعا الان این احساسو نسبت به خودم دارم و نمیدونم ، شاید برا خیلیا اصن اونقدر مهم نباشه که حتی بخوان روی فکر به این موضوع وقت بذارن یا خودشونو درگیر کنن..
129906

او خیلی شهودی چیزی را می دانست که من باید برای فهمیدنش جان می کندم و هر بار از نو یادش می گرفتم.

این روزا نوشتن برام سخت شده. چیز جدیدی نیست ننوشتن من! ولی این روزا یه طور دیگه ای ام. این روزا از نوشتن هم به اندازه ننوشتن می ترسم. از این که بنویسم و ببینم که چیزی به جز هدر دادن جوهر خ ر نبوده، و چیزی که نوشتم سطل زباله رو فقط بیشتر می کنه. چون اون قدر زیاد بوده دوران ننوشتنم که دیگه یادم رفته آدم چطور می نویسه. چطور بهش حتی فکر می کنه. اون چارچوب ذهنی برام ضعیف شده. مغزم تحلیل رفته. دیگه کلمه هارو ندارم. دیگه هیچی ندارم. خودمو با فیزیولوژی و تغذیه و جنین شناسی پر می کنم. خودمو با آناتومی اندام پر می کنم. می ذارم شب امتحان آیدین و ن ن منو با دوستاشون ببرن بیرون که دیالو سطحی و جک های سطحی تر ب م و بخندیم و بعد من با پوچی خودم تنها بودم. من این پوسته ی خالی ام که دیگه هیچی نداره. دیگه نه کتاب می خونم، نه به اون صورت آهنگ جالبی گوش می کنم، نه نقاشی خاصی می کشم، نه حتی فکر می کنم و دیگه حتی از چیزی لذت نمی برم. این منظره های عالی پاییزی که انگار من نفرین شده ام به بران خته نشدن ازشون. می بینمشون، تک تک بر درختا و انحنای ظریف شاخه ها، و می فهمم که بی اندازه زیبان، اما دیگه این زیبایی منو عمیقا به وجد نمیاره. دیگه از یه برگ به عروج نمی رسم. دیگه هوای خوب کافی نیست. و هیچ چیز دیگه ای هم نیست که کافی باشه. هیچ موسیقی ای لطف قدیما رو نداره. هیچ متنی شکوه سابقو نداره. و این منم که دارم آتروفیه میشم. منم که یه پوسته ی تو خالی شدم. منم که رها شدم که توی روزمر و ابتذال حل بشم و تا ابد گم بشم.منبع: http://shamsevalghamar. /
1061722

صد و نود و هشتم

داشتم فکر می چقد نوسان خلقم کم شده.و استرسم و کلن حال بدم. نمیگم خوشحال و شادم ، دنیا گلستانه نه خب کلی بدبختی هست همچنان اتفاقای عجیب میفتن.پشت سر هم.اما من جدا ارومم دوست دارم بدونم فقط به خاطر قرص و یا اینکه کلن رو به بهبودم.این سوالو از م پرسیدم.و اون گف معنیش اینه رو به بهبودی اصلن عجیبه.خیلی فکرای بدم کم شده.خیلیییی.دیگه همش فکر نمیکنم.واقعا بهترم. هوم!نمیدونم هر چیه راضی ام از اوضاعم. دوست دارم زودتر یه نفر کادوهاشو بگیره. دوست دارم شروغ کنم واسه یه نفر دیگه کادو جمع اوری ...دوست دارم کلن خوب باشم دیگه. عروسکامو ی نمی ه.الان میرم تو اون سایته عضو میشم شاید فرجی بشه :( بعععععد دیگه اینکه مهم نیس.هیچی مهم نیس.من اینروزا تری دی تمرین میکنم شاید اصلا بتونم معمار شم.چه معلوم میدونی حس میکنم دیگه زیادی بی خیالم.باید کمی استرس داشته باشم تا به کارام برسم.انگار زیادی خوش خوشانمه  :)))) برم برم کمی تری دی کار کنم.
39428

او خیلی شهودی چیزی را می دانست که من باید برای فهمیدنش جان می کندم و هر بار از نو یادش می گرفتم.

این روزا نوشتن برام سخت شده. چیز جدیدی نیست ننوشتن من! ولی این روزا یه طور دیگه ای ام. این روزا از نوشتن هم به اندازه ننوشتن می ترسم. از این که بنویسم و ببینم که چیزی به جز هدر دادن جوهر خ ر نبوده، و چیزی که نوشتم سطل زباله رو فقط بیشتر می کنه. چون اون قدر زیاد بوده دوران ننوشتنم که دیگه یادم رفته آدم چطور می نویسه. چطور بهش حتی فکر می کنه. اون چارچوب ذهنی برام ضعیف شده. مغزم تحلیل رفته. دیگه کلمه هارو ندارم. دیگه هیچی ندارم. خودمو با فیزیولوژی و تغذیه و جنین شناسی پر می کنم. خودمو با آناتومی اندام پر می کنم. می ذارم شب امتحان آیدین و نگین منو با دوستاشون ببرن بیرون که دیالو سطحی و جک های سطحی تر بگم و بخندیم و بعد من با پوچی خودم تنها بودم. من این پوسته ی خالی ام که دیگه هیچی نداره. دیگه نه کتاب می خونم، نه به اون صورت آهنگ جالبی گوش می کنم، نه نقاشی خاصی می کشم، نه حتی فکر می کنم و دیگه حتی از چیزی لذت نمی برم. این منظره های عالی پاییزی که انگار من نفرین شده ام به برانگیخته نشدن ازشون. می بینمشون، تک تک بر درختا و انحنای ظریف شاخه ها، و می فهمم که بی اندازه زیبان، اما دیگه این زیبایی منو عمیقا به وجد نمیاره. دیگه از یه برگ به عروج نمی رسم. دیگه هوای خوب کافی نیست. و هیچ چیز دیگه ای هم نیست که کافی باشه. هیچ موسیقی ای لطف قدیما رو نداره. هیچ متنی شکوه سابقو نداره. و این منم که دارم آتروفیه میشم. منم که یه پوسته ی تو خالی شدم. منم که رها شدم که توی روزمرگی و ابتذال حل بشم و تا ابد گم بشم.منبع: http://shamsevalghamar. /
13626

آغاز یک پایان دیگه

خیلی وفته که چیزی ننوشتم ... دارم این روزا روی نوشتن تر کار میکنم ، سخت تر از اون چیزیه که فک می ، فک می فقط باید آپیدیت های جدید رو اضافه کنم ولی یه سری تغییرات هم لازمه ... نمی دونم چرا جوصله تغییر دادن ندارم ... یه خبر دیگه هم هست، هفته پیش با صحبت ، دوس داشتم برم جورجیا تک ولی میرز و کرفس با هم صجبت کرده بودن ، و دیگه فک کنم منتفیه، ولی میرز گفت شاید کارم رو نه به عنوان پست داک، بلکه به عنوان research scientist درست کنه؛ اون وقت شاید اوضاع خیلی بهنر بشه ... امیدوارم که درس شه که اگه بشه، خیلی جلو می افتم ... پایان یکی از مهمترین مراحل زندگیم شروع شده، امیدوارم همه چیز خوب پیش یره ... منبع: http://dailyrecord31. /
219342

حس خوب داد امسال

تعطیلی یهویی امروز باعث شد به جای اینکه برم و یه قدم دیگه در جهت مشروط شدن بردارم، آرشیو همه وبلاگ هایی که دوستشون داشتم رو بخونم و دلتنگی چندماهه ام تا حدودی رفع بشه.آ ین بار که این حس خوب رو از خوندن وبلاگ ها داشتم ، داد بود. خیلی وقته که حس خالی بودن می کنم و این حس توی وجود من ، با وجود اتفاق های زیادی که برام افتاده، هنوز هم از بین نرفته و حتی پایدارتر هم شده . شاید واقعا بیخیال بودمم که حتی یه قدم هم برنداشتم :)
202798

یه چیزی

بچه ها من درسم خیلی افت کرده تو آزمون کانون 20 تا غلط داشتم بیست تاااااا!!!!!!!!!!!!!!!! رتبم خیلی افت کرده............. پس از این به بعد کم تر میام............... شاید روزی نیم ساعت........ پس شاید دیر به دیر داستانم رو گذاشتم و یک چیز دیگه........ من به نظر دادن یا ندادنتون کاری ندارم چون فهمیدم که در اصل نظر دادن یعنی انتقاد .. و کار های منم نقص و عیبی ندار .. ه انتقادی داشته باشه و تازشم نر دادن یک چیز دل بخواهه پس من مجبورتون نمیکنم. اولین نفرم که این رو میگم و نظر نمیخوام و نباید .. دیگه ای جز تو این وب این کار رو .. ه و این رو بگهمنبع: http://pony-joon. .. /
808998

یاسین

روی انگشت وسط دست راستم شده و زخم هنوز ناسور و باز است. روی انگشت اشاره ی همین دست پارگی قدیمی شده و جوش خورده. تا به مچ، زخم ها میشوند شش تا. سوراخ شدگی، شدگی، شکافتگی پوست. محض تنوع همین پریشب هم وقت درست شام ماهیتابه چسبید به دست راستم و یک سوختگی خوشگل - اگر به زیبایی زخم بشود معتقد بود - کنار قوزک افتاده. آنقدر خسته بودم که نشد درد حس کنم. دست چپ در مجموع وضعیت بهتری دارد. کنار چهار تا از ناخن ها خون افتاده فقط. روی زانوی راست کمی کبود شده بود. ب وقت خواب کبودی اندازه ی سکه شده بود و صبح اندازه ی کوکی شده بود. شل می زنم کمی. از هر دو پا. روی زانوی چپ تا میانه ی پا کبودی راه آمده. قدم به قدم. کوفتگی برای شانه ها و دست هاست. حوصله ی گشتن دنبال زخم و کبودی جدید ندارم اما. پوست سالم است حکما. یا سالم می شود خودش. در واقعیت که نبردی نبود اما تن انگار تمثیل من رو زیاد جدی گرفته. از جنگ برگشته شده. . شل و پل. خسته. کبود. توان از دست داده. پیروز که نشدم به نظر خودم و شاید پیروزی در کار نباشه هیچ وقت. همه چیز فقط روند باشه. پله به پله رشد . قدم به قدم جلو رفتن باشه فقط. همین که از دیروزت جلوتر باشی. همین که شرمنده نباشی از فشار ترس ها. از فشار نتوانستن ها. جلوی خودت حالا شاید سربلند نباشی اما سرافکندگی هم برات نمونده باشه. در نتیجه ی این همه، فقط می دونم تغییر و دیگه هیچ وقت پشت مرزهای دیروز برنمیگردم. میدونم قبل از این عید آدم دیگه ای بودم و امروز نفر دیگه ای. بهتر؟ امیدوارم که بهتر. مطمئنم که لجبازتر. جنگ که نبود. پس پیروزی هم در کار نیست. و خورشید امروز نه از کوه های شرق که از وسط دل من طلوع کرده.
1114126

گردشگری پایدار؛ را ار حفظ تنوع زیستی

معاون طبیعی و تنوع زیستی سازمان حفاظت محیط زیست همزمان با روزجهانی تنوع زیستی (اول داد مصادف با ۲۲مه) گفت که امسال شعار روز جهانی تنوع زیستی «تنوع زیستی و توریسم پایدار» انتخاب شده است.
1114142

گردشگری پایدار؛ را ار حفظ تنوع زیستی

معاون طبیعی و تنوع زیستی سازمان حفاظت محیط زیست همزمان با روزجهانی تنوع زیستی (اول داد مصادف با ۲۲مه) گفت که امسال شعار روز جهانی تنوع زیستی «تنوع زیستی و توریسم پایدار» انتخاب شده است.
1997918

شاید یتیم شم

داشتم تو ماشین فک می که چقدر خوبه که من نمی دونم این چشمه ی جوشان از کی بهم به ارث رسیده چون اگه بفهمم واقعا زنده اش نمیزارم - می گم نمی دونم چون مامان بابام تا حالا روی هم رفته به اندازه ی انگشتای یه دستم حتی گریه ن د - بعد همین جا یهو یاد بحث دودمانه افتادم. پدر و مادر سالم و دختر بیمار.بعد یادم افتاد احسانم مثه من زیاد گریه می کنه.حالا نه دقیقا به اندازه ی من.این که کفر مطلقه. صرفا بیشتر از میانگین. پس یه پسر بیمار هم به شجره اضافه میشه. خب، این ینی ژنش از هر دو طرف رسیده.دلم براشون تنگ میشه جدا. و آه ، چه غم انگیز. اگه یه روز بخوام بچه دار شم باید طرف رو مجبور کنم بره آزمون بده که ببینم غالب خالصه یا ناخالص. چون مطلقا مطلقا مطلقا نمی خوام یه نفر دیگه رو مبتلا به این درد کنم.و اوه ، حتی این کارم نمی تونم م.چون آزمون باید با یه فرد مغلوب خالص باشه و اگه طرف غالب ناخالص باشه بازم به احتمال زیاد یه فرد مبتلا به این درد به وجود میاد. شاید باید زیستتون رو اینجوری بخونین.
1338754

به اندازه کافی استراحت کرده ام/ فدرر: از نظر فیزیکی شرایط سال قبل را ندارم

تنیسور شماره 7 جهان می گوید با اندازه کافی استراحت داشته و برای مسابقه بعدازظهر امروز در رقابت های ویمبلدون آماده است.
2000972

چون لب از بوسه ی ناسیراب

امروز داشتم از حقوق هم رشته های خودم تو یه کشوری براش میگفتمیهو گفت چرا برنامه نمیریزی بری؟خیلی جدی و مصمم هم گفت. قلبم یخ زد. یهو خشک شدم. این اولین باری نبود که از رفتن صحبت میکردیم. اولین بارم نبود که چنین پیشنهادی میداد. ولی نمیدونم چرا دلم ش ت. مثل این بود که بهت بگن تو که اینجا کار عقب افتاده ای نداری. آینده ای نداری. ی منتظرت نیست. ایده ای نداری. باید جمع کنی بری یه جای دیگه.نمیخوام. این آ ین کاریه که شاید روزی انجامش بدم. هرچقدرم که هیچ کاری برام نمونده باشه تو این کشور. رفتنو خصوصا تنها رفتن چیزیه که در کنار مرگ هم اگر باشه انتخابش نمیکنم. چجور دلش میاد منو تنها بفرسته....گاهی به خودم میگم یعنی ممکنه دوباره جوونه بزنم؟سبز بشم؟ بخندم؟ بی تظاهر. بی دروع. بی نقش انرژی مثبت بازی برای دنیا. حتما ادامه داره که هنوز زنده هستم. واقعا اگر هیچ کاری برام باقی نمونده بود که نفس نمیکشیدم. درسته؟هیچوقت یادم نمیره من قبل از آ ین قدمم به موفقیت ناامید شده بودم و برگشتم. هیجوقت یادم نمیره که اگر یه کوچولوی دیگه. فقط چندماه دیگه تحمل میکرذم الان جای زار زدن تو تختم داشتم پشت میزم مقاله مینوشتمو کتاب ترجمه می و برای تک تک روزای شلوغ و شاد پیش روم هیجان زده پست مینوشتم تو وبلاگم...اما نتونسته بودم تحمل کنمشاید الانم همینه... فقط چندروز دیگه مونده... چندهفته دیگه...فقط یکم دیگه مونده تا اتفاقاتی که شاید دل نگرانن که ناامید بشمو رومو برمیگردونم...
378872

انگل داشتم

خب خیلی بد دادم امتحانه انگلو امروزم افتاده های اصول و معرفی میکنن؛( هنوزم نلاین نشده و احتمالا دیگه نمیشه،و شاید مثلا بقول خودش خطش و عوض کرده و اینو ش ده و چمیدونم از این چیزا... دیگه دوستش ندارم هیچی...چرا من باید غصه بخورم و یکی دیگه عین خیالش هم نباشه...باید بگم بدرک...(میدونم دوساعت دیگه میشینم زار زار گریه میکنم)ولی خب الآن حسشو ندارم جشن روز پرستار هم نرفتیم...صبحانه نخوردم... منصوره هم اتاقی قبلی و دوستم خیلی رو مخمه و دلم میخواد مغزشو بجوم... .خسته شدم چرا تموم نمیشه ترم یک؟!!!! همه چیو حذف کنم حتما یادم میره....
224286

::282::

ب تا ساعت دو و نیم به اندازه نیم ساعت داشتم چهار خط ایمیل رو هی مینوشتم و هی جمله بن رو اصلاح می تا بالا ه یه ایمیل نسبتا مودبانه درباره اینکه چرا روز بیست و هفتم برای دفاع از پروژه کارشناسی حاضر نخواهم شد، از آب دراومد و برای پروژه م فرستادم. نسخه اول ایمیل خیلی تند و توهین آمیز بود و نسخه آ بهتر شد به مراتب... البته توهین به نه! به داورهایی که برای من انتخاب ... از بین این همه برداشتن مدیر گروه سخت افزار که رفتار پاچه گیرانه ش رو همیشه موقع انتخاب واحد دیدم و وصفش رو از خیلی ها شنیدم، داور من... این ترم من حس رو شانس بودم... هفته پیش اون پیر فت به اندازه کافی اعصابم رو د کرد و دیگه تحمل رفتار بد رو ندارم. بیشتر به خاطر این نمیرم که خب قطعا داورها پروژه ناتمام و نیمه کاره من رو قبول نمیکنن و شاید حتی مس ه م هم ن با توجه به همون چیزایی که ازشون شنیدم و من الان آمپرم لب مرزه! کافیه اتفاق ناخوشایند دیگه ای بیافته که من واقعا از کوره دربرم و تمام حرص این چهار و نیم سال رو خالی کنم سرشون که تماما به ضرر خودم تموم میشه چون من هنوز کارم با اون دارالمجانین تموم نشده و دو هفته دیگه که انتخاب واحد باز باید برم از اینا امضا بگیرم که 6 واحد بهم بدن... +برای بار n ام این نصیحت رو از من بگیرید که هیچ وقت هیچ رو قضاوت نکنید... ترمای اول پیش خودم میگفتم چرا بعضیا درسشون رو تا ترم ده و یازده طول میدن!!!؟؟؟ مگه چیکار میکنن ؟؟ فلان فلان شده ها فارغ حصیل نمیشن و هر درس رو چند بار میافتن و موقع انتخاب واحد به ما چیزی نمیرسه و ... حالا میرم که داشته باشم ترم 10 رو ... دمت گرم خدا!!!
1805366

898 : ملالی نیست جز...

خب دیگه فکر کنم به اندازه کافی بیحوصله بودمو استراحت امروز میخوام بتر م. خب ادم حوصله اش سر میره وقتی کاری نمیکنه.بعدم همش یه چیزی کمه انگار. درسته که کلی دیدم اما دیدن واقعا برام جذاب نیست یعنی یه خورده زیاد بشه ل کننذست واقعا. به هر حال هرکی یجوریه دیگه. همیین فعلا چیزی ندارم بگم -___-
833626

نمیدونم کجای این جهان گیر ؟

نمیدونم کجای این جهان هستم آره میدونم، خیلیا بدبختر از من هستن، چیزایی که من دارم آرزوشونه که داشته باشن خیلیام هستن تو تمام چیزایی که من فقط رویاشون رو دارم هر روز دارن زندگی میکنن نمیدونم باید چیکار کنم من خیلی تلاش نمیدونم شاید خیلی تلاش ن ولی میدونم اونقدری که منو تا اینجا رسونده تلاش شاید تمام دنیا رو زیر رو رو ن ولی به اندازه کافی تلاش حتی وقتی ذره ای از نور وجود نداره آدم امیدی هم نداره چیکار کنم وقتی دوست پیدا نمیکنم؟وقتی به هر کی رو میندازم و باهاش رفیق میشم بنحوی از زندگیم دور میشه (یعنی شرایطش باعث این قضیه میشه) چیکار کنم وقتی با شرایط الانم (سربازی) هیچ کاری نمیتونم برم جالبه واقعا یعنی بعضی وقتا با خنده با خودم میگم خدا فازت چیه؟ من میرم دنبال کار رو نمیشه اونوقت خدا خودش میذاره جلو پام و برش میداره رفیقم اومده میگه بابام گفت برات کار جور میکنه و برا هر کی گفته یه کار درست حس جور کرده، الکی حرفی نمیزنه، خودشم مسئول کارگزینیه، دیگه تمومه من مطمئن بودم خدا سرکارم گذاشته بعدم که نشده هنوز به هزارتا بهانه الکی عقب میوفته خب نمیخوای کار بدی نده باشه منم تلاشی نمیکنم دیگه ولی دیگه اینکه خودت یکی رو میذاری جلو پامو ازم میگیریش دیگه چه فازیه؟ وقتی هیچ سرگرمی نمیتونم گیر بیارم چون هیچ پولی در نمیارم، چیکار کنم؟ دیگه همه اونکارایی که امید داشتم انجام نمیشن هم رو انداختم و نه شنیدم در موردشون که بعدا نگم اونو انجام ندادم و نشد میخوام بخوابم این دوسال رو میرم اونجا میام و میگیرم میخوابم تا فردا دوباره میرم و میام وقتی نمیشه چیکار کنم؟ وقتی به هر دری میزنی و نمیشه چیکار کنه آدم؟ واقعا خدا پیشنهادی داری بدی؟ . . . . . . . . . . . . برسد به دست خدا جوابشم بیار خواهشا، هر چند میدونم هیییییییییییییییچ جو نخواهد داد وقتی جو نمیدی من نمیدونم "مرا بخوانید" دیگه چه فازیه خدا ی، خودت خ دیگه، خدا ی فازت چیه؟
198618

تلخی

خواب تلخی .. ب دیدم.چهارصبح پ .. و دیگه نخو .. دم. ازون موقع درمورد خوابم تقریبا یه کتاب نوشتم ولی فقط تو ذهنم... بعد هم کارهای روزمره و الان که درازکشیدم دیگه حوصله فکر .. به خوابمو و نوشتنشو ندارم. هرچی سعی میکنم حالشو درخود احساس نمیکنم. شاید بعد هم حال داشتم هم یادم بود نوشتمش. شایدم نه... مهم نیستمنبع: http://sayesiyaheshab. .. /
1252298

چگونگی محبت به اعضای خانوادم رو بلد نیستم

سلام دوستان. روزهاتون قبول باشه. دختری هستم که کودکی که گذروندم بدون سختی نبوده و دوران نوجوانی و دبیرستانمم همینطور ، به محبت نیاز داشتم ،پدر مادرم در حد توان خودشون محبت می و برای من کافی نبود و... گذشته ها گذشته..دختری احساساتیم ، خواهر برادرای بزرگتر از خودم که ازدواج در حد معمولی بودیم و رابطه عاطفی خیلی خوبی با هم نداریم . میخوام رابطه عاطفی مون رو قوی کنم . دوران سنی که احتیاج به دریافت محبت داشتم به اندازه کافی دریافت ن و متاسفانه دچار کمبود محبت هستم.میخوام در محیط خانودم دریافت و ابراز کنم اما محبت رو بلد نیستم نمیدونم چطوری انجام بدم، چقدر باید محبت کنم ؟. یه برادر کوچکتر از خودم دارم .میدونم نیاز به محبت داره ، باید بهش توجه بشه نمیخوام تنهایی وح ی که من داشتم اون تجربه کنه و میخوام بهش محبت کنم که اعتماد به نفسش بره بالا و در زندگی وایندش به مشکل نخوره. زود وابسته نشه و بتونه راحت حرفاشو بزنه وخیلی از پوئن های دیگه.اما نمیدونم باید چه کارهایی باید واسش انجام بدم؟ تقریبا 17 سالشه . ادامه مطلب
369806

شاید خیلی حساس شدم، نمی دونم...

من امروز از حرف ی ناراحت شدم و گریه حتی، اما به روش نیاوردم و به روم نیاوردم و خوشحال مکالمه رو پایان دادم. نمی دونم روشم درسته یا نه، ولی میدونم حق داشتم ناراحت شم و شاید هر دیگه ای هم بود میشد. دوست دارم بدونم واقعا بهتره ناراحتی هامونو به هم بگیم؟ یا نگیم و کم کم فراموش کنیم اون مساله ی ناراحت کننده رو؟
13122

رویای بچگی ...

یادم یکی از رویاهای بچگیم افتادم ... یه رویای داشتم که این بود که من تو یه دنیای دیگه شبا میرفتم زندگی می و روزا تو یه دنیا دیگه ... تو اون دنیا یه داداش داشتم برا خودم به اسم محسن ... دنیای خوبی بود ... همه چی داشتم برا خودم ... بعد یه چوب سحر آمیز داشتم که باهاش هر چی میخواستم میشد که بی آرم ... یه چوب سحر آمیز عالی ... کم کم همین جور که بزرگ شدم رویا هم کوچیک شد ... دیگه فراموش شد تا الان... الان دوباره برگشتم به همون رویا ... الان روزا بین این آدما زندگی میکنم و شبا تو اون دنیا ... فقط یه تفاوت خیلی مهم داره ... تو اون دنیا هیچ نیست ... خودم و تنهایی ... جالب اینجاست که هیچیم نیست ... خالیه ... خالیه و تنها ... چه رویای بود ... چی شده حالا ...منبع: http://sohbatbakhodam. /
1115764

روز تنوع زیستی

تنوع زیستی از سه مفهوم مرتبط به هم تشکیل شده است: تنوع ژن، تنوع گونه و تنوع بوم (ا یستم). تنوع زیستی گوناگونی حیات است. تنوع زیستی مجموعه ای از موجودات زنده به شکل های گوناگون است. تنوع زیستی، یک تک سلولی در اعماق اقیانوس و یا یک بوته گوجه فرنگی روی خاک یا یک آهوی زیبا در دشت است. تنوع زیستی، تفاوت در شکل و نوع درختان یک جنگل، جانوران یک بیشه یا ساختمان بدن یک یوزپلنگ است. در حقیقت تنوع زیستی نوعی بیمه طبیعت است در مقابل حوادث بد و ناگوار. تنوع زیستی حکمت مجسم خالق بی همتاست. تنوع زیستی، وجود تمام مخلوقات الهی با نظم ذاتی بر روی کره زمین است. تنوع زیستی تفاوت در ژن های به وجود آورنده یک گونه با تمام گونه ها است. تنوع زیستی تفاوت رنگ چشم و موهای فرزند با والدین است. مفهوم تنوع زیستی به صورت عام به شکل های متنوع حیات روی زمین، همچنین به گوناگونی زیستی این نوع از حیات اشاره دارد. در نگاهی دقیق تر تعداد گونه های گیاهی، جانوری و میکروارگانیسم ها، تنوع شگفت انگیز ژن ها در این گونه ها، تفاوت بسیار در ا یستم های موجود در سطح سیاره زمین – از قبیل بیابان ها، جنگل های بارانی، تپه های مرجانی-  همه بخشی از تنوع زیستی زمین هستند.
2008274

سرنوشت اولین کارمند شرکت

امروز شریکم زنگ زد و صداش خیلی ناراحت بود. گفت ایمیلم رو خوندی. گفتم نه. گفت باز کن یه نگاهی بنداز. نگاه دیدم نامه استعفای کارمندی هست که دو هفته پیش استخدام کرده بودیم. نوشته بود که یه پیشنهاد بهتر گرفته و دیگه نمیتونه بیاد. نمیدونم شاید یه جورایی انتظارش رو داشتم چون ی که استخدام کرده بودیم خیلی خوب بود و ما حقوق بالایی بهش نمیدادیم (ساعتی 15 دلار که شاید متوسط باید 25 دلار اینا باشه) اما یه جورایی هم ناراحت شدم چون انتظار داشتم حداقل سه تا شش ماه بمونه و بعدش هم حقوقش رو زیاد کنیم اما نشد. شریکم خیلی ناراحت بود. یه کم دلداریش دادم که کار همینه دیگه و این مدت یه کم فکر که هر ی رو هم استخدام کنیم احتمالا به همین سرنوشت دچار میشه. اینجا کار خیلی رقابتیه. همونطوری که کار پیدا سخته, برای شرکت ها هم نگه داشتن کارمندهای خوب خیلی سخته چون پیشنهاد های بهتر میگیرن و میرن. یعنی شرایط از دو طرف رقابتیه. به هر حال  تصمیم بر این شد که تا یه مدت دیگه همینطوری آروم آروم من روی پروژه کار کنم تا به یه جایی برسه که بتونیم درآمد داشته باشیم و یا اینکه سرمایه گذار پیدا کنیم. شاید هم بتونیم ی رو پیدا کنیم که از راه دور کار کنه. اینم شد سرنوشت اولین ی که استخدام .
2074448

من همانم که دلم لک زده لبخندم! را

امروز دومین روز ماه رمضون بوددلم میخواد تو تک تک این ثانیه ها غرق بشمچشمامو ببندمو اوج بگیرماحساس میکنم در ح استندبای به سر میبرمیا شاید هم لودینگ!خدایا ماه رمضون ایده خیلی خیلی خوبی بود:)تنمو میسپرم به خنکای آ ای اردیبهشتشب رقیق و لطیف و خوش عطریهنسیم جوری دل انگیزه که انگار آسمون قصد با دارههرنفسی که میکشم پر از لذتهپر از آرامشهمثل داروی شیرین و گوارایی که از ریه هام مینوشم تا روحمو درمان کنهحس میکنم اگر لباسامو دربیارم به اندازه کافی سبک میشم برای شناورشدن تو این سیال خنک و بهاری و تازهحتی نیاز به بال ندارمحس میکنم پاک و سبک و پر از نور هستممخدری توی رگهامه که نمیدونم از کجا اومده و چقدر پایندگی داره درونمخدایا من اونقدرررر دارم برای شکرگزاری که تو حتی باورت نمیشه! چون فقط غرزدنو آهوناله هامو میبینی!حتی تصورشم نمیکنی تا چه حد لبریزم از تشکراما نمیخوام بیام بغلتتو باید بیای به آغوشت بکشی ی الی که گذشت به اندازه کافی کوچیک شدمقول میدم... و دیگه بزرگ شدنی درکار نیست...باز هم قول میدم..
2422871

بارون بارید

ب اولین بارون پاییزی بارید.داشتم با خواهرت بازی می و میخندیدیم....یهو گفت من واقعا یه خواهر یا برادر می خوام...گفتم اگه من صبح تا شب باهات بازی کنم چی...یا هرچی که دلت بخواد داشته باشی...گفت بعضی حرفا رو فقط میشه به خواهرت یا برادرت بگی...به شوخی گفت تو که همیشه میگه سال دیگه.سال 1400 خوب لی خندیدم به حرفش.گفتم ممنون که سال رندی انتخاب کردی..... داشتم فکر می که نزدیک 33سالگی هستم و چه رویایی دارم....دوست داشتم زنی رها بودم...دلبستگی نداشتم....یه کوله مینداختم و به کشف ناشناخته ها میرفتم....از پیرزن های روستاهای دور و فراموش شده ع میگرفتم و پای صحبت هایی مینشستم که هیچ وقت گوشی برای شنیدن نداشتن....شبها زیر آسمون پرستاره میخو دم....از های متروک و پر از علف هرز روییده ع میگرفتم ....دوست داشتم رها بودم..... بعد به خودم گفتم چقدر از چین و چروک های صورت مادرت ع داری....با دوربین گوشیت چقدر لحظه ناب دوست داشتن ثبت کردی....چقدر با آدمهای مهم زندگیت وقت گذروندی...شاید رویای تو همین باشه....که شبها کنار دخترک قصه های جزیره میبینی و به شیطنت های فیلی بخندی....شاید تو سخت میگیری....شاید زندگی همین باشه...روزمرگی و پخت و پز و حرفای روزمره.....شاید پاییز بعد تو نباشی....لحظه حال رو دریاب .....همین چقدر دوست داشتم تو بودی و یه خانواده موزیکال و شاد داشتیم و بوی تغییر ز اوضاع جهان می آمد...... ولی خوب همه چیز شکل تلخ واقعیش رو داره..... همین
1544408

آشوبم

شاید اون روزی که جو رو وارد زندگیم کردی به اندازه کافی شکر ن ، شاید دیدی اونقدر خوبه که واسه داشتنش باید خیلی سختیا رو پشت سر بذارم. یت سه ماهه فشارای بابا رفتن از شیراز دلتنگیا نگرانیا همه و همه رو به جون یدم خدا بگو دیگه چیکار کنم که به دلم قرار بدی؟ + آزمایش خون مون تکمیلی خورده :((((( خیلی ماس دعا
1347336

...

یک مدت مدید در رابطه بودم با آدم های غلط و همیشه فکر اگه حسم اینه که به اندازه ی کافی دوست داشته نمیشم، به اندازه ی کافی بهم احترام گذاشته نمیشه اگه حسم اینه که طرفم دوست داره بازی کنه اگه حسم اینه که در تلاشه بهم بفهمونه که براش مهم نیستم، براش ناکافیم و چیزی که هستم دلخواه نیست اگه حسم اینه که در تلاشه از توری که من اتفاقا براش پهن نکرده ام، فرار کنه و با اینکارش عصبانیم می کنه و بهم میگه که دارم کنترلش می کنم در حالی که همیشه تمام تلاشمو که مستقل باشم، و نیاز به کنترل ی نداشته باشم اگه شرم را در رابطه م زیاد حس می کنم شاید مشکل از منه شاید انتظاراتم زیاده شاید همه چیزو خیلی ایده ال میخوام شاید اشتباه متوجه میشم چون اعتماد به نفسم پایینه شاید به این خاطره که خودم، خودمو به اندازه ی کافی دوست ندارم و به خودم احترام نمیذارم شاید ماهیت ارتباطات عاطفی همینه شاید این همون توالی عشق و نفرتیست که ازش حرف هست ولی بالا ه دارم میفهمم، نه اینطور نیست، مشکل از من نیست. و توصیه م اینه که اگه در حال تجربه ی مشابهی هستین، لحظه ای تعلل جایز نیست، تمومش کنید، و اطمینان داشته باشید که براتون بهتره، و لیاقتتون یست که واقعا این حس را بهتون بده که دوست داشته شده و پذیرفته شده اید، درست همینطور که هستید.
2355158

حفظ تنوع زیستی ضامن بقای جنگل ها

حسین آخانی - گیاه شناسی تهران: طبق کنوانسیون تنوع زیستی، حفظ تنوع موجودات در ۳سطح درون گونه ای، بین گونه ای و زیست بوم مهم ترین ستون های حفظ تنوع زیستی هستند.
120248

1395/09/13

خیلی یهویی امشب زد به سرم که بیام وبلاگ... دیگه مثل سابق ی اینجا نیست. نوشته هام برا خودمن و برای خودم مینویسم. خدارو شکر ی آشنا دیگه نیست یا دیگه ی نمیاد اینجا و راحت و راحت میتونم بنویسم... الان که دارم مینویسم همه سرشون تو تلگرام و واتس آپ و اینستگرام گرمه ( اسم اینارو اوردم شاید 30 سال دیگه بخوام بخونم این متنو یادم بیاد 30 سال قبل از چه نرم افزارهای مس ه ای استفاده میکردیم!) واقعیت اینه که من هنوز بعد خدمت هیچ کاری نتونستم انجام بدم .... پدر اون خونه رو دوتا اتاقشو مغازه زد ولی باز نرفتم ( نداشتن سرمایه کافی و اصرار بنده به حداقل ی ال دیگر در شرکت در مسابقات ورودی ازمون های استخدامی) فعلا حالاحالاها میخوام ازمون بدم تا شاید یکیشونو قبول بشم. تامین اجتماعی قبول شده بودم ولی متاسفانه شدم نفر ذخیره .... حالا هم که اینو بگم که 21 آبان امتحان دادم و احتمال زیاد تا یک ماه آینده نتایج آزمون میاد ... خداکنه قبول شم و سر و سامون ب رم... خیلی تنهام .... خیلی.... هیچکی رو دیگه کنارم نمیبینم و دلم لک زده واسه بیرون رفتن با یه نفر. باور کن تنهایی حال نمیده ... دوتا رفیق جیکم هم در ر زند شون شدن سینا که معلوم نیبست در ر چی شده که حرف نمیزنه و مهدی هم در ر کار. دیگه از دوستام هیچکی نیست همه یا رفتن سرکار یا ازدواج یا رفتن ای دیگه ... نمیدونم احساس میکنم عقب افتادم ... ولی میدونم اینجور نیست ... فقط مطمینم اگه شغل داشتم حتما الان تو فکر ازدواج بودم چون واقعا این زند بدون همدم خیلی سخته. همش دوستای مجازی اصلا واقعی نمیشن ... اینم حال و روز من تو این روزها .... خدا کنه پست بعدی از قبولیم بنویسم ... خدا کنه ...منبع: http://shokolboy. /
1515412

کافه ۵۳۹

شمس ب گمانم توی ملت عشق میگه اگه بعد از عشق همون انسانی باشیم ک قبل از عشق بودیم ب این معناست ک ب اندازه کافی دوست نداشتیم . . . . . . . -› شاید راس میگه.. -› :)
121200

احساس

سلام به هم امیدوارم سلامت باشید و روزگار وفق مرادتون باشه.یه مدتیه دیگه هیچ چیزی بهم ان زه نمیده و خوشحالم نمیکنه دیگه اون چیزایی رو که دوست داشتم دوست ندارم وقتی می بینم همه فقط وقتی احتیاج دارن یا مشکلی دارن منو می خوان ولی وقتی من تنهامو به یه همدم احتیاج دارم من رو تنها میذارن دلم می ره اولیش هم همسر گرامی هستش که فقط برای نیازاش منو میخواد توی این ده سال زند هیچ کاری برای دلخوشی من انجام نداده حتی یه شاخه گل من که خودم شاغلم نیازامو خودم برآورده می کنم نمیدونم چه مرضی داشتم که ازدواج .نمی دونم چرا بعضی از مردا اصلا احساس ادم رو درک نمی کنن دلم لک زده توی این ده سال یه بار بشینه باهام درست حرف بزنه هر وقت هم خواستم رو به زبون اوردم از من دلخور شده به خدا کلافم دلم می خواد مثل اصحاب کهف بخوابم دیگه بیدار نشم شاید اونجا به آرامش برسم. دلم یه آرامش ابدی میخواد.منبع: http://darya3955. /
1768772

تجربی :-/

بعد از کلافگی از سوالات من که همین طور الکی با جواب ایشان قانع نشده و نیاز به دلایل مستدل داشتم، خطاب به صابر: این خانمت همیشه این قدر بحث می کنه؟ :-؟ صابر: آره :-| : پس خدا به دادت برسه :-/ دوست داشتم بهش می گفتم که برو گم شو بابا، حیف که این قدر در مجموع صحبت ها بهم برخورده بود (وارد تله بی ارزشی شده بودم شاید...) که می خواستم در لحظه مطب رو ترک کرده و هیچ وقت دیگر گرانقدر را رویت نکنم :-( من را یاد مربی آموزش رانندگی ام می اندازه، وقتی که می گفت شما که رشته ات ریاضیه چرا بلد نیستی رانندگی کنی؟ :-/

یا شاید به اندازه ی کافی تنوع داشتم که دیگه دلم نخوادش